Aug 7, 2007

اولین روز روزهای بی شرق

طوفان طعنه خنده ی ما را ز لب نبرد
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی ست
زین رو به روز حادثه تنها نشسته ایم
فروغ فرخزاد

شرق دیروز توقیف شد. این را همه می دانند. جامعه ی مطبوعاتی ایران از سال هفتاد ونه به این سو عادت کرده است که در حول و حوش روز موسوم به روز خبرنگار شاهد تعطیلی یک یا چند روزنامه و بیکار شدن جمع کثیری از روزنامه نگاران باشد. هر بار هم برای تظلم خواهی روزنامه نگاران کشور گوش شنوایی جز گوش های مصیبت دیدگان همکار وجود نداشته است. اما این بار به نظر می رسد هیات نظارت بر مطبوعات موفق شده است با انتخاب بهانه ای کم اهمیت و غیر منطقی در صف همکاران نیز تفرقه بیاندازد. واکنش های سرد و احتیاط آمیز همکاران در این نوبت از تعطیلی شرق چیزی نیست که به راحتی بتوان از آن گذشت.
پرسش اساسی اینجاست که آیا دستگاه نظارتی حق دارد به خاطر نپسندیدن سوابق شخصی زندگی یک مصاحبه شونده روزنامه ای را از ادامه ی حیات محروم کند؟ فراموش نکنیم که خانم ساقی قهرمان یک شهروند کانادایی است و آنچه در رسانه های کشورکانادا می نویسد و شیوه ای که برای زندگی خود در آن کشور برمی گزیند مطابق قوانین کشور متبوع او جرم محسوب نمی شود. برخورد با شرق به خاطر درج مصاحبه با ساقی قهرمان درست مثل این است که مثلا از انتشار کتاب «ایرانی ها چه رویایی در سر دارند» به این دلیل که میشل فوکو همجنس باز بوده و درباره ی همجنس بازی کتاب فلسفی هم نوشته است ، جلوگیری شود! آیا این بدتر از تفتیش عقاید قرون وسطا نیست که تمدن بشری برای حذف آن از آینده ی خود در سرتاسر جهان و به مدت سه قرن تلاش کرده و قربانی داده است.؟ چند سال پیش در یادداشتی که در همین وبلاگ منتشر کردم به شباهت های نمادین میان وضع ضارمی در افغانستان طالبان و روزنامه نگاران امروز ایران اشاره ای کرده بودم. متاسفم که وضع در دو سال اخیر آن قدر بدتر شده است که دیگر موقعیت خبرنگاران ایرانی حتا با صارمی که به خاطر انجام وظیفه در مزارشریف به دست طالبان کشته شد نیز قابل قیاس نیست . وضع ما حالا بیشتر به آن مردمی شبیه است که تنها چون مثل طالبان فکر نمی کردند به دست این گروه خشن در ورزشگاه های افغانستان به بدترین وجهی تنبیه می شدند تا یاد بگیرند که مجبورند از عقاید خود دست بردارند و مثل طالبان بیاندیشند.
درست به همین دلیل است که همکاران مطبوعاتی حتا اگر با عقاید و رفتارهای ساقی قهرمان مخالفند هم باید از تعطیلی یک روزنامه به خاطر مصاحبه ای ادبی که در آن به فعالیت های اجتماعی این شاعر کوچک ترین اشاره ای نشده است انتقاد کنند.
نکته ی نهایی این که به دلیل سابقه ی دوستی و همکاری با دبیر تحریریه و مسوول صفحه ی ادبیات شرق این را می دانم که آنها واقعا از فعالیت های اجتماعی خانم قهرمان اطلاعی نداشته اند و او را در این حد می شناخته اند که شاعری مقیم خارج از کشور است که پیش از این هم رسانه های داخلی درباره ی او خبر و مصاحبه منتشر کرده بودند. بنا بر این از کسانی که این وضع را می خواهند به فرصتی برای تسویه حساب شخصی با این دو همکار روزنامه نگار تبدیل کنند درخواست می کنم کمی به منافع بلند مدت همه ی ما در این حرفه توجه کنند
در همین زمینه

Aug 4, 2007

پیشنهاد برای مطالعه

در میان مجموعه های جدید شعر کمتر کتابی پیدا می شود که دو مزیت اجرای خوب و معرفی افق های جدید اندیشه را با هم یک جا داشته باشد. امسال اما با انتشار «صورتی مایل به خون من» دومین مجموعه شعر سپیده جدیری این نقص تا حدودی بر طرف شده است.
علاقه مندان پیگیر شعر، سپیده جدیری را با مجموعه ی «خواب دختر دوزیست» می شناسند که در سال های پایانی دهه هفتاد به بازار آمد و فضای جدیدی را به شعر فارسی معرفی کرد که مشخصه ی اصلی آن تصویرپردازی غیر معمول با استفاده از عناصر آشنا و روزمره بود. شعر جدیری در کتاب جدیدش تفاوت های عمده ای با مجموعه ی قبلی دارد اما در عین حال علاقه ی شاعر به تصویرپردازی های غیر معمول و روایت رویاگونه از مشخصه هایی است که این دو کتاب را به هم پیوند می دهد.
تفاوت عمده در اینجاست که در کتاب صورتی مایل به خون من ، شاعر با استفاده از امکانات زبان میان ایده های تصویری خود شقاق ایجاد می کند و به این ترتیب تصویرهای خود را از وصعیت ابژگی خارج کرده و روایت شعر خود را به مکانی برای بازی بی پایان دال ها تبدیل می کند.
این نکته به اضافه رویکرد شاعر به استفاده از ساخت های آشنای زبانی در جاهایی غیر از مکان معمول آنها صورتی مایل به خون من را به کتابی خواندنی برای اکثریت جامعه ی شعرخوان کشور تبدیل کرده است.
اگر هنوز این کتاب را نخریده اید پیشنهاد می کنم برای تهیه کردن آن به کتاب فروشی نشر ثالث سری بزنید.
این هم یکی از شعر های کتاب:

آبستره

دو شكل در تمامِ عرض و طولِ خود
و لباسي كه مي چِركَد در آبِ چِرك-مرگ

دو شكل تَراز نيستند با ابعادِ آبِ خورشيدي.

در شعورِ دخترانگيِ اَشكال، آب، قرمز است
و تَرَك هاي همشكل، آب را شكلي مي كنند.

May 23, 2007

براي يك لحظه

احسان علبدي عزيز دعوت كرده است تا در موج خود افشاگري وبلاگي كه اين روزها بين وبلاگ ها طرفدار دارد شركت كنم و بنويسم كه چه كساني بيشترين تاثير را بر زندگي من گذاشته اند.
اولين رمان جدي زندگي ام كه به معناي واقعي كلمه از ان لذت برده ام، آزردگان اثر داستايوسكي با ترجمه ي مشفق همداني بود. اين رمان را زماني خواندم كه 11 سال بيشتر نداشتم و صحنه اي از ان امروز به خاطرم آمد كه بي ربط به بحث ما نيست. در آن صحنه پرنس والكوسكي كه ضد قهرمان كتاب است تلاش مي كند به وانيا ، شخصيت اصلي رمان بفهماند كه شخصيت واقعي اش وراي تعارف ها و آداب روزمره از چه جنسي است. او براي اين كار يكي از دوستانش را مثال مي زند كه عادت داشت كاملا برهنه مي شد و پالتوي بلندي مي پوشيد و در خيابان قدم مي زد. . هر وقت در گوشه اي خلوت آدم تنهايي پيدا مي كرد به او نزديك مي شد پالتو را يك لحظه باز مي كرد و اندام برهنه اش را يك لحظه به عابر ناشناس نشان مي داد بعد با همان وقار قبلي خرامان از مرد يا زن حيرت زده دور مي شد و به راه خود مي رفت.
اين گفت و گوي عجيب با همان نثر قديمي مشفق همداني ته ذهن من ماند تا اين كه امروز وقتي كه به اين خودافشاگري هاي وبلاگي فكر كردم دوباره به يادم بيايد و با شگفتي كشف كنم كه آدم توي اين لحظه هاي خود افشاگري چقدر شباهت دارد به اين شخصيت قصه ي داستايوسكي.
فكر مي كنم تا اين جا معلوم شده باشد كه يكي از تاثيرگذارترين نويسنده هاي زندگي من چه كسي است.
آدم هاي ديگري كه تاثير زيادي روي زندگي من داشته اند دو نفر از دوستان پدرم بودند. يكي رضا كمالاتي كه حالا در لندن زندگي مي كند و مشوق اوليه ي من براي خواندن كتاب بود و ديگري زنده ياد بهرام ري پور كه داستان تاثير گذاري اش را در اولين سالگرد درگذشتش درشماره 100 مجله ي فرهنگ و سينما نوشته ام و اين جا مكرر نمي كنم.
از ميان معلم هاي مدرسه هم دو نام را فراموش نمي كنم. يكي معلم دوم ابتدايي ام رضا شاه قدمي كه مرا با شاملو و اخوان در ان سن اندك اشنا كرد و شعر را به من شناساند. و ديگري مجتبا شوري كه معلم هنر دوره ي راهنمايي ام بود و مقصر درجه يك در روزنامه نگار شدن بنده به شمار مي رود. از هر دوي اين عزيزان بي خبرم و اميدوارم هر جا هستند به سلامت باشند.
از بين اهالي ادبيات دو نفر بيشترين تاثير را بر من داشته اند و هر كدام به نوعي. استاد عزيزم دكتر رضا براهني اولين اين دو نفر است كه هنوز هم با اين فاصله ي دور از هر نوشته اش نكته ها مي آموزم و دومي زنده ياد سيروس طاهبازكه شاعرانه ديدن و شاعرانه زيستن را از او آموخته ام.
از بين همنسلانم هم دوست دارم به اين دو نفر اشاره كنم. رسول يونان و محمد حسين عابدي برادر همين احسان عزيز كه مرا به اين بازي دعوت كرده است. اين دو نفر در لحظه هايي بسيار سخت در زندگي ام در كنارم بوده اند و حضورشان هميشه دلگرم ام مي كند.
راستي در چنين نوشته اي چقدر مي توان صادق بود ؟ چند نفر را از قلم انداخته ام؟ آهان يادم آمد: مديا كاشيگر . با كتاب هايش حضورش و مهرباني اش.
گويا قاعده ي اين بازي اين است كه در نهايت بايد كساني را هم به اين بازي دعوت كنيم. پس از مهري جعفري ، روجا چمنكار ، هوشيار انصاري فر و فرهاد گوران و زبيده اكبر دعوت مي كنم اگر دلشان خواست تاثير گذار ترين هاي زندگيشان را بنويسند.