Mar 11, 2007

نشانی جدید برای ادامه ی کارگاه

مدتی بود که به دلیل بروز بعضی مشکلات فنی در سایت شخصی ام از ارتباط داشتن با دوستان و همراهان کارگاه محروم بودم. نوشتن وبلاگ را از آن جهت دوست دارم که ارتباطی بی واسطه و سریع میان من با همه ی کسانی ایجاد می کند که با آن ها علاقه های مشترکی دارم. در این مدت اگرچه سایت شخصی من غیر فعال شده بود اما از طریق سایت گروهی والس با گروهی از دوستان در ارتباط بوده ام و این همکاری در آینده نیز ادامه خواهد داشت. با این حال داشتن یک فضای شخصی امکانی است برای آن که بتوانم بدون نیاز به در نظر گرفتن ملاحظات مربوط به کار گروهی نظر شخصی خود را درباره ی هر موضوعی با دوستان خود در فضای ادبی کشور در میان بگذارم.
امیدوارم مشکلات فنی سایت شخصی من به زودی برطرف شود اما تا آن روز از دوستانی که لطف کرده بودند و در سایت یا وبلاگ خود پیوندی برای کارگاه در نظر گرفته بودند تقاضا می کنم نشانی این صفحه را جایگزین نشانی قبلی کنند.
در انتها باید بگویم بایگانی نوشته های گذشته را از پرشین بلاگ و سایت شخصی ام به این نشانی منتقل کرده ام اما متاسفانه بایگانی نظرات دوستان قابل انتقال نبود به خصوص که شرکت پرشین بلاگ در اقدامی عجیب بدون اخطار قبلی بایگانی سه سال نخست وبلاگ کارگاه را حذف کرده و نشانی آن را برای ثبت در اختیار کس دیگری گذاشته است . که همین جا از همه ی دوستان پوزش می خواهم.

Sep 30, 2006

بام شکسته ی دنیا


بام شکسته ی دنیا
شعرهایی از نقاط مختلف دنیا
گردآوری و برگردان: علیرضا بهنام
جاپ اول 1385
قطع رقعی
تعداد 2200 نسخه
ناشر: نشر مینا





توصیف

ترجمه ی شعرهایی از شاعران نقاط مختلف دنیا شامل آثاری از ساموئل بکت، شیموس هینی، ویسلاوا شیمبورسکا، کلود استبان، آلن لانس، هارولد پینتر، ریموند کارور، اریش فرید ، ژان باتیست پارا، تد کوسر، ماریو اوتزی، آلن ویلسون ، جان بی لی، ال پوردی، ریچارد براتیگان، سعدی یوسف، بلند الحیدری، آن تالواز، چارلز برنستاین



از متن کتاب



كلود استبان
فرانسه


بدن ات جايي ندارد ، عوض مي شود ، زندگي مي كند توي هوا ، و آن جاست ، وقت سحر ، تو را نفس مي كشم . اين زمين است ، وقت ظهر ، بين خزه و گرماي خاك . با تو فرو مي روم ، دنبال ات مي كنم تا مغاك . در ساعت شش عصر ، من مي دانم كدام راه به دريا ختم مي شود ، آن كه به تو تعلق دارد . و آن جاست ، خيلي دور از خانه ، كه تو ، با همان خونسردي كه ممكن است ، بيرون ام مي كشي تا روي كف موج ها . ديگر بدن ات جايي ندارد. بدن ات همه جا را در آغوش مي كشد . تو نمي تواني بميري.


آن ها بيدارم مي كنند . به من مي كويند روز شده است و باور مي كنم چون تب دارم. زني دست ام را مي گيرد و مي گويد حالا بايد چيزي بخورم باور اش مي كنم چون ديگر گرسنه نيستم . دوستي كتابي به من مي دهد و مي گويد بايد بخوانم اش چرا كه مرا شفا خواهد داد ، و دلم مي خواهد باور اش كنم چون كلمات زيادي روي آن صفحه هاست . مردي كه نمي شناسم اش نام خياباني را ازم مي پرسد و من ديگر به ياد نمي آورم در كدام شهر . راه مي روم ، به جايي مي رسم كه مي گويند از من خبري ندارند . به آن ها گوش مي دهم ، يكي بعد از ديگري ، و باور شان مي كنم . كمي بعد ، دوباره روز شده است ، بيدار مي شوم.



شب برگشته است . اين دريايي آشناست براي آن ها كه عاشق اند . براي من ، به تمامي ناشناس . مي دانم تو كسي هستي كه مرده ، اما نمي شود جلوش را گرفت . يكي بايد پيش برود ، بپرد بالاي يك ديوار ، جرات داشته باشد به اين ساحل نگاه كند. مي دانم كه اين رويايي بيهوده است . بگذار در پژواك گوش ها تكرار شود . فردا ، همين جا ، مي توانم ازش فاصله بگيرم ، با عقل سليم تكه پاره اش كنم . با خودخواهي . بازي را مي برد ، هرشب . دوباره پيدايش مي كنم واز دست اش مي دهم وقتي تو فرو مي افتي . خون تو بويي ندارد. جاري مي شود ، مي خزد به سمت دريا . مي گويد : مرا در بر بگير . سپس موج مي شويد اش .




اين من بودم كه براي ديدن اش مي آمدند و من هرگز ، هرگز آن جا نبودم . من زندگي مي كردم ، از سپتامبر به بعد ، در خانه اي متروك ، هنوز فروخته نشده ، اما خالي ، با چراغ هايي كه شب را سوراخ مي كرد و اين افتخار فدم زدن در اتاق هاي بزرگ به تنهايي ، پس چه كسي ضربه زد ، ناگهان ، به پنجره ؟ ديگر نامي نداشتم ، لبي نداشتم براي پاسخ دادن . در خانه اي مرده زندگي مي كردم ، و آن ها كه اين را مي دانستند ، زنده ها ، آن جا درنگ نمي كردند.

اين عبارت ها از سپتامبري ديگر اند ، وقتي هنوز اين جا بود ، هراس تازه داشت نزديك مي شد ، ناباورانه از بين درخت ها و اتاق . فقط از خودم حرف زدم . كلك هاي خودم را داشتم ، راه هاي مخفي خودم را براي رساندن خودم به بي خبري . آن همه خورشيد گمشده . كارها پيش مي رفتند ، با اين حال ، سطر به سطر . گاهي سايه مخلوط مي شد با معناي دوم نوشته . بدتر اش كردم . و كتاب تمام شده بود ، تا وداع آخرين صفحه اش . اين من بودم كه از دست رفتم. منم كه از دريا گذشتم ، بي آن كه بدانم بدبختي بر ساحل جا مانده بود و مرگ داشت جوانه مي زد . هنوز كوچك ، در يك بدن.


اين يك روياست ، من جوان ام . دارم قدم مي زنم وسط حياط . دخترك ام را در اغوش مي گيرم . او را تا شاخه هاي درختان بالا مي برم . مي خندد ، يك آلوي سرخ مي چيند ، بعد يكي ديگر . پنج ساله است . لباس او هم ، سرخ است . ناگهان متوجه مي شوم خون از لب هاش بيرون زده است ، اما خون خودش نيست . اين را مي دانم . خوني سالخورده است ، پر از شن ريزه ، همان طور كه در جاده ها يافت مي شود ، به اش مي گويم : تف كن . اما او به خوردن ادامه مي دهد و خون بر زمين مي ريزد و بين علف ها لكه اي مي سازد . مي ترسم بچه را بر زمين بگذارم . نمي خواهم كفش هاي سفيد اش را كثيف كند . كسي نيست كه كمك ام كند ، به علاوه ديگر حياطي در كار نيست . پرستاري از راهرو مي گذرد ، زير بلوزش چيزي نپوشيده است ، چهره اي سبزه دارد. دخترتان چه قدر شبيه شماست . در گوشم نجوا مي كند . نگران نباشيد ، چيزي نيست . مرا كنار مي زند ، كوچولو را مي گيرد و از آن جا دور مي كند . من تنها مي مانم . اين يك روياست ، اما ادامه پيدا مي كند . از دوردست صداي آمدن هليكوپتري را مي شنوم .



سپتامبر بي پايان . سپتامبر بيهوده روي صفحه ي ساعت ها . سپتامبر بي حس شده مثل يك بازو . سپتامبري شبيه خورشيد سوزان . سپتامبر در شيشه هاي الكل . سپتامبر ريشه در سنگ . سپتامبر با خون منجمد . سپتامبر در نيش زنبور ها . سپتامبر فرو رفته در بستر هاي ننگين . سپتامبر بر چرخ هاي دوچرخه . سپتامبر در گزارش پليس . سپتامبر در جيغي از ته گلو . سپتامبر در خيابان هاي نانت . سپتامبري كه ديگر نمي ماند .



در اتاق ، يك آينه . در آينه ، فضاي دوباره ي چيزها . چه كسي مي تواند زندگي كند وقتي هيچ چيز ديگر حركت نمي كند ؟ خود و سويه ي معكوس خود . راهي براي تصور يك شكلك و نابود كردن اش . هجوم مي آورد ، آن گاه هراس حس كردن هواي اطراف ، سخت ، ساكن . آينه ها بي سن اند ، اما ما كه به آن ها نگاه مي كنيم ، چه مي خوانيم جز داستاني تمام شده كه مي روبدمان به كنار ؟ آينه ها روح ندارند ، اما در خون ما زندگي مي كنند ، مي ربايند آن چه را كه تنها مال ماست ، چهره اي آمده به روشنايي ، بدني گمشده.


آن ها قدم زدند . آن ها از خيابان گذشتند . آن ها گفتند خورشيد بي حاصل است . آن ها هوس را مي شناختند . آن ها هوس را فراموش كردند . آن ها وانمود كردند به اين باور دارند . آن ها خانه شان را از دست دادند . آن ها كنار يك درخت گريستند . آن ها تمام دوستانشان را از دست دادند . آن ها جملات بي خردانه بر زبان راندند . آن ها بدن هاشان را متلاشي كردند . آن ها هراس را لذت بخش يافتند . آن ها كتاب هايي خواندند كه همه چيز را مي دانستند . أن ها دروغ گفتند . آن ها كلام شان را به بي باوران پيشكش كردند . آن ها خواستند ناپديد شوند . آن ها زندگي كردند . آن ها تا صبح قدم زدند .




راهي كه معمولن به تو ختم مي شد ، بسته است . درخت با ميوه هاي مدورش ، شاخه اش شكسته . پس اين بار مي خواهند مرا از همه چيز محروم كنند ، گذشته ام را از جايگاه زنده اش پايين بكشند . من خواهم جنگيد . خودم را خرد خواهم ساخت تا نجات يابم . همين مارمولك خواهم بود بين تركه ها ، همين پوست درخت وقتي كه باران مي آيد . طاقت خواهم آورد . من خواهم پوسيد ، شايد ، از بي تحركي . آن ها مي خواستند هر چه را كه درباره ي توست از بين ببرند. من ادامه خواهم داد.



زمان چيست ؟ يك در آبى كمرنگ كه بسته مي شود . خاطره چيست ؟ سه بچه كه بازي مي كنند بدون نگاه كردن به من . ترس چيست؟ قايقي لنگر انداخته در ساحل خالي . خستگي چيست ؟ اين تكه ي نيم خورده ي نان . مرگ چيست ؟ ميزي كه بر آن مي نويسم اين عبارت هاي بي فايده را . عشق چيست ؟ ميزي كه بر آن مي نويسم تو ديگر اين جا نيستي.



من جدايت كردم از شب . تو را دزديدم از زمين سالخورده اي كه تو را در بر دارد . تو را دوباره برگرداندم به دريا . حالا هر دومان اين جا هستيم ، پنهاني به هم ملحق شده ايم در يك خلنگزار . آسمان ها عبور مي كنند از فاصله اي دور . كمي شن كپه شده است كنار دهانم . اين جا خواهيم خوابيد ، اگر بخواهي . ما منتظر خواهيم شد ، تو و من ، تا وقتي كه كسي به خاطر ندارد.





بررسی

بهنام ناصح – ماندگار
این مجموعه حاصل جست و جوی مترجم است به دنبال یافتن پاره‌های کم‌تر شناخته شده‌ی آگاهی در فرهنگ‌هایی که گاه بعد مسافت ما را از درک و دریافت چیستی و چگونگی شان محروم کرده است.
در این کتاب شما با آثار نامدارانی چون ریموند کارور، ریچارد براتیگان، ساموئل بکت شیمبورسکا و... مواجه می‌شويد که شاعر معاصر علیرضا بهنام آن‌ها را به فارسی بازآفرینی کرده است.

کلاه کافکا


کلاه کافکا
گزینه ی شعرهای ریچارد براتیگان
برگردان علیرضا بهنام
چاپ اول 1384
قطع : جیبی
تعداد : 3300 نسخه
ناشر: نشر مشکی



توصیف

برگردان 24 شعر از شاعر امریکایی ریچارد براتیگان به همراه مقدمه ای درباره ی زندگی و آثار او

از متن کتاب



ردپاي آهو

زيبا ، ناله كنان
عشق ورزيدن با دور تند
وبعد ارام گرفتن
مثل ردپاي اهو
روي برف نو
كنار آن كه دوستش داري
اين همه چيز است





كشف

پره هاي غلاف باز شده اند
مثل كريستف كلمب
در حال در اوردن كفش ها

چه چيز زيباتر است
از دماغه ي يك كشتي
كه دنيايي جديد را لمس مي كند؟


جانمي ، آن قدر زيبايي كه نزديك است باران ببارد

آه مارسيا،
مي خواهم زيبايي بلند طلايي ات
تدريس شود در دبيرستان
اين طور بچه ها ياد مي گيرند كه خدا
مثل موسيقي توي پوست زندگي مي كند
و صدايي دارد مثل يك پيانوي معركه
دوست دارم كارنامه هاي دبيرستان
شبيه اين باشند:
بازي كردن با چيز هاي شيشه اي لطيف
20
جادوي كامپيوتر
20
نامه نوشتن به انها كه عاشقشان هستي
20
تحقيق درباره ي ماهي
20
زيبايي بلند طلايي مارسيا
20+!





آمبولانس هايكو

يك تكه فلفل سبز
افتاد
بيرون از ظرف سالاد:
كه چي ؟




بررسی



چند تا از چندتایی ها
جیران مقدم – روزنامه ی شرق

كلاه كافكا مجموعه اى كوچك و كم حجم از آثار ريچارد براتيگن آمريكايى (۱۹۸۴-۱۹۳۵) است. اين كتاب، اين امكان حداقل را براى خواننده علاقه مند به وجود مى آورد كه چند شعر- هر چند بدون ربط منطقى و زمانى- از نويسنده اى كه تمام جهان مى شناسندش بخواند، البته ترجمه خوب و روان شعرها و مقدمه بسيار خوب كتاب هر يك به جاى خود قابل تقديرند و نيز يافتن اين تعداد- ولو اندكى- شعر از ريچارد براتيگن كه پس از نظارت ها و مميزى هاى مكرر همچنان مفهوم بماند و قابل لمس تلاشى درخور تحسين مى طلبد. ريچارد براتيگن نماينده تام و تمام ادبيات عصيان است. دو رمان معروف او صيد ماهى قزل آلا در آمريكا و در قند هندوانه به فارسى ترجمه شده اند. او نويسنده و ترانه سراى دهه هاى افسانه اى ۶۰ و ۷۰ سال هاى اوج بيتلز با مك كارتنى و لنون بود. شعرهاى او، شعرهايى سرشار از خشم و سرخوردگى هستند. دغدغه او نيز، فقدان تعامل با جهان پيرامون است و اين فقدان تعامل او را به جنونى چنان دچار مى سازد كه جز هجوى تلخ و ويرانگر چاره اش نيست. خنده هاى او اما بسيار به اريك، شبح اپراى پاريس شبيه اند خنده هايى كه بنيادهاى ارزشى را به سخره مى گيرند و وحشت برمى انگيزند. او بنيان هاى زندگى مدرن را به سخره مى گيرد و به آنها لگد مى زند او از فقدان تعامل با جهان رنج مى برد با اين تفاوت كه او خود را در مركز جهان مى بيند. او در پى آن است كه جهان را به تعامل با خويش وادارد، كنش هاى منطقى براى او بى معنا هستند، آنقدر بى معنا كه با تدقيق در ساده ترين و روزمره ترين تصاوير آنها را به چيزى بى معنا تبديل مى كند:
يك تكه فلفل سبز/ افتاد/ بيرون از ظرف سالاد/ كه چى؟
كلمات او هميشه خشن و زهرآلود هستند و جملاتش به خاطر فقدان استعاره و رعايت نكردن اصول زيبايى شناسانه است كه زيبا به نظر مى آيند، او شايد از همان رو كه خود را در مركز جهان مى بيند، در گفتارش از چيزى پروا ندارد. او چيزهايى را بر زبان مى آورد كه ديگران در سانتى مانتاليسم اجتماعى خود هرگز جرأت آن را ندارند. شعر او دقيقاً به همين خاطر است كه زيبا است و به همين خاطر است كه آمريكايى است. شعر او، گرچه با قطع هاى شديد احساسى، در ايجاد شوك براى خواننده موفق است اما مقابل بى ارزش بودن ارزش هاى آمريكايى خود، بى ارزش بودن آمريكايى را حقنه مى كند. دغدغه هاى او در همان چارچوبى هستند كه او منتقد آن است و فقدان كنش او را از اين رو دچار سرخوردگى جنون آميز مى كنند كه او به تائيد اين اجتماع انگار نياز دارد. نگاه منتقد او به اجتماعش نه نقدى اصلاح گر و ابزارمند كه بيزارى و خشم است. براتيگن عصيانگر به هيچ چيز باور ندارد، عشق را باور ندارد، انسان را نيز. او در جست وجوى هيچ چيز نيست تنها در پى از بن بر كندن همه چيز است، شعر او، چنان كه خود مى سرايد، چرخشى در گرداب است، تا بى نهايت: چرخان مثل يك روح/ در پايين يك/ بالا/ سرگردان شده ام/ در همه حجمى كه/ زندگى خواهم كرد/ بدون تو.
ريچارد براتيگانِ شاعر

مهدي علومي / جشن کتاب

به من فكر مي‌كني
همان‌قدر كم
كه من فكر مي‌كنم
به تو؟"
(پشتِ جلدِ كتاب)

ريچارد گري براتيگان معمولا به‌عنوانِ يك نويسنده شناخته شده است، نويسنده‌ي صيدِ قزل‌آلا در آمريكا. اما او نخستين كارهاي ادبي ِ خود را با شعر گفتن شروع كرد، در آن زمان كه بيست ساله بود و با اعضاي جنبش ِ بيت نشست و برخاست داشت. خودِ براتيگان مي‌گويد: "من هفت سال شعر نوشتم كه ياد بگيرم چطور جمله بنويسم، چون واقعا مي‌خواستم رمان بنويسم و تصور مي‌كردم تا وقتي نتوانسته‌ام جمله‌اي بنويسم، رمان هم نمي‌توانم بنويسم." كلاهِ كافكا اولين مجموعه شعري است كه از براتيگان در ايران منتشر مي‌شود.
نگاهِ براتيگان در شعرهاي‌اش نگاهي بازيگوشانه و جسارت‌آميز است. اين نگاه كه در لابه‌لاي جملاتِ رمان‌هاي براتيگان هم ديده مي‌شود در اشعار ِ او برجسته‌تر و عريان‌تر به‌چشم مي‌خورد. تشبيه‌ها و توصيف‌هاي غيرمنتظره‌ي او يكي از خصوصياتِ اصلي ِ اشعار ِ اين كتاب است:
"اگر براي من مي‌ميري
من براي تو مي‌ميرم
و گورهاي‌مان مثل ِ دو عاشق خواهد بود
كه لباس‌هاي‌شان را با هم مي‌شويند
در يك لباس‌شويي خودكار
اگر تو صابون مي‌آوري
من پودر مي‌آورم"
(رومئو و ژوليت، صفحه‌ي 14)
اولين شعرهاي ريچارد براتيگان در بيست و يك سالگي (در 1956) منتشر شد. او كه به‌عنوانِ يك نويسنده‌ي پست‌مدرن شناخته مي‌شود يك سال پس از چاپِ رمانِ متفاوتِ صيدِ قزل‌آلا در آمريكا (كه شهرتي جهاني براي او به همراه داشته است) مجموعه شعري منتشر كرد با نام "لطفا اين كتاب را بكاريد". اين كتاب شامل هشت شعر بود كه به همراه هركدام بسته‌اي بذر ِ كاشتني قرار داشت. سه شعر ِ آخر ِ مجموعه‌ي كلاهِ كافكا از اين كتاب انتخاب شده است.
براتيگان در 1984 با شليكِ گلوله‌اي به سرش خودكشي كرد.

"با باراني كه مي‌بارد
جراحانه روي سقف
يك بشقاب بستني خوردم
كه شباهت داشت به كلاهِ كافكا
يك بشقاب بستني بود
با مزه‌ي يك تختِ جراحي
با بيماري كه خيره شده
به سقف"
(كلاهِ كافكا، صفحه‌ي 17)