Nov 3, 2008

صفحه ويژه هرمز عليپور در روزان

امروز 13 آبان ماه صفحه ادبيات روزان به گفت و گو و نقد آثار هرمز عليپور اختصاص داشت. متن مطالب مربوط به عليپور را در ادامه مي خوانيد



نگاهي به كارنامه شاعري هرمز عليپور

پرتاب به ناخودآگاه زبان

عليرضا بهنام

از ميان سرايندگان جنبش شعر ناب، هرمز عليپور، همواره نامي مشخص بوده كه بر شيوه‌اي شخصي در سرايش شعر دلالت مي‌كند. شعر عليپور نيز درست مثل بسياري از هم‌نسلانش در دهه هفتاد دچار تغييري شد كه كارنامه شعري او را به دو بخش مجزا تقسيم كرده است.
با اين حال ردپاي هرمز عليپوري كه تا پيش از دفتر "اوراق لاژورد" مي‌شناختيم برخلاف بسياري از ديگر شاعران هم‌نسلش در آثار "54 به دفتر شطرنجي" و از آن پس نيز به روشني ديده مي‌شود. همين است كه او را صاحب طرز و شيوه‌اي شخصي در سرايش شعر مي دانيم كه نام عليپور را از آن ديگران جدا مي‌كند. در اين نوشته كوتاه مجال ندارم تا به كارنامه پربرگ شاعري هرمز عليپور با ديدي همه جانبه‌نگر نگاه كنم، اين است كه به ناچار، خلاصه وار، به شعري مي‌پردازم كه امروز اين شاعر را به ما مي‌شناساند.
هرمز عليپور در شعرهاي "54 به دفتر شطرنجي" تلفيقي از چند عنصر را در شعر به كار مي گيرد كه كمابيش تركيب موفقي است. روايت شعرهاي او روايتي است كه نگاهي ويژه به روايت اول شخص انجيل‌هاي چهارگانه در آن ديده مي‌شود. ويژگي اين روايت نشاندن واژه‌هاي سنگين و مطنطن در كنار واژگان روزمره است با نحوي كه جايي ميان گفتار و نوشتار قرار مي‌گيرد. پيش از عليپور، سيد علي صالحي ديگر شاعر جنبش ناب هم در اواخر دهه 60 به اين نوع نگارش روي آورده بود. ويژگي كار عليپور كه آن را از آثار صالحي متمايز مي‌كند اين است كه عليپور با هوشمندي از افتادن به ورطه حس‌آميزي‌هاي افراطي فرار مي‌كند و اجازه مي‌دهد تعابير و استعاره‌هاي شوش به تنهايي بار انتقال انديشه و حس را به دوش بكشند. در عين حال عليپور در لحظه‌هايي براي اجراي يك حس خاص به استفاده از گويش جنوبي‌اش متوسل مي‌شود كه سطرهايي اينچنين علاوه بر سامان دادن به سبك شخصي شاعر مفصل‌هاي حسي جذابي نيز در شعر تعبيه مي‌كنند مثل اين بخش از شعر بلند «قطعه مزار 34»
و آخر هم نفهميديم
كدام دستي آشفتگي را در ما دوست دارد نه
(54 به دفتر شطرنجي – صفحه 13)
اين «نه» كه به انتهاي سطر دوم اين نقل قول اضافه مي‌شود، يكي از همان مخفيگاه‌هاي زبان است كه شاعر خوب مي‌تواند آنها را بيابد و آشكار كند. جايي است كه زبان ملفوظ از زبان نوشتار پيشي مي‌گيرد و عادت‌هاي خواننده را بر هم مي‌زند. اگر اين سطر يا سطرهايي مثل اين در شعر بلندي كه از آن نقل مي‌كنيم نبود شعر تبديل مي‌شد به روايتي يكدست با لحني فاخر از دغدغه‌هاي شخصي شاعر. اين بازيگوشي‌هاي زبان است كه شاعر را از روايت ساده "من" خويش فراتر مي‌‌برد و به ناخودآگاه زبان پرتاب مي‌كند.
در نهايت بايد به عنوان آخرين نكته متذكر شوم كه عليپور در دومين دوره شوش ايجاز و استعاره پردازي را از نخستين دوره به همراه مي‌آورد و همين به علاوه موسيقي پررنگ آثار او، ويژگي شخصي شعرهاي او را در ميان آثاري كه با همين منطق در نيمه دوم دهه 70 نوشته شده‌اند، بارزتر مي‌كند. شعري شخصي كه به راحتي مي‌تواند در ميان آثار برجسته عصر ما طبقه‌بندي شود.







گفتگو با هرمز عليپور

به تقسيم‌بندي‌ها اعتقاد ندارم

گفت و گو: محسن بوالحسنی

اين چند قدم را هم بايد رفت. چند قدم كوچك به حدود 15 سال پيش. پانزده سال پيشي كه من اينطورنبودم و مثل كسي بودم كه تشنه بود و نمك خورده بود و هفت زخم را با خود مي‌برد به كوچه‌هاي دور اهواز. همه چيز بسيار اتفاقي بود كه من شبي جنب «همايش و جشن فرهنگ جنوب» ميهمان عزيزاني باشم در خانه، كه امروز ديگر حتي يك وجب نمي‌توانم از هيچ كدامشان دور باشم، اگرچه دست‌هاي اين «نمي‌دانم چه» قدرتمندتر از من است و لابد ازمن است كه بر من است.
از آن دوستان 15 سال پيش كه يادم مانده "محمدعلي بهمني" است و "هرمز علي پور" و "بهروز ياسمي" و سعيد آرمات" و بسياري ديگر كه اسمشان خيلي يادم نيست و در خانه‌ عزيز و دوست برادرم "مهندس علي جامعي" بوديم. ازاين نام‌ها غرض اين نوشتار ذكر يكي است كه از همه موضوعم با او جدي‌تر است يعني ديدن و نديدنش برايم خوب و بد است. علي‌الخصوص حالا كه اينجام؛ چند قدم مانده به مزار ناب‌ترين رفيق و يارش. مي‌خواهم از "هرمز علي‌پور" بنويسم و برايم سخت است كه هرمز علي پور را از هرمز علي پور جدا كنم و بنويسم كه مثلا نوشته باشم و دوستان خوش فكر ما تعبيرها نكنند كه ما هميشه (البته شايد هم نه به اين غلظت) شاعر كشيم تا شاعر.
تمام شد. با به اندازه چهل سال آرشيو روزنامه ، كتاب، عكس،‌ نامه و غيره هرمز را بوسيدم و جاي دلم را برايش تنگ گذاشتم تا بيايم به ديدار مزار سنگ سفيدي در گوشه‌اي از يك امامزاده كه سنگ غريب برازنده‌ شاعر است مثل او كه مي‌گويد: «آستين خوني‌ام را از كفن‌هاي آراسته دوست‌تر دارم».
چند سال پيش كه فقط يكبار و براي آخرين بار آتشي را ديدم، چهره‌ تلخش با نام "هرمز علي‌پور" باز شد و گفت: "مراقب هرمز باشيد" و من امروز دست‌هاي اين شاعر و سنگ سفيد اين شاعر را دوست دارم. و دوست دارم ياد بگيرم كه سرزمين من از نام آتشي‌ها و عليپورها وغيره سرزمين من شده است و هرمز هر روز در اين سرزمين تا خرمشهر مي‌رود و برمي‌گردد.

هرمز علیپور از نسلی ساکت اما پرخروش می آید. یعنی زلزله های در خانه... نمی‌دانم توانستم منظورم را درست برسانم یا نه. به هر صورت شعر ما امروز مدیون پشت ها و امروزهایی چون شماست. تشکر می کنم که پای این گفتگو نشستید و امیدوارم که تا پایان خسته نشوید. اولين محور بحثم اين است که نوع نگاه شما به شعر چگونه است ...يا شايد معيار و ميزان ارزش گذاری شما به چه نوع است؟

من قبل از هرچيزی از شما سپاسگزارم که لطف کرديد و مرا با مهربانی خود متقاعد کرديد که بعد از حدود 4-3 سال به حرف زدن بنشينم. درمورد سوال شما بايد عرض کنم که من معتقدم اگر چه يک شاعر بايد در دستور کارمطالعاتی اش مسايل تئوريک و به اصطلاح فن شعر را نيز ملحوظ کند و از آن دور نباشد؛ اما تنها به عنوان يک گزاره دانسته گی و دانشی اين مساله می تواند برای شاعر مصداق پيدا کند. يا با توجه به شرايط متفاوت انسان‌ها چه از نظرسابقه چه از نظر زندگی شاعرانه و چه از نظر سن و يا مسايل ديکری مثل کشش های درونی و يا علاقه اين ميل کم و زياد خواهد بود. خود من به قول شما ميل به شاعر بودن و شعر نوشتنم از هر چيزی بيشتر است ...يعنی همانطور که ممکن است يک نفر مهندس به دنيا بيايد من هم شاعر به دنيا آمدم ...شاعر فقط؛ اما با اين اوصاف از مسايل پيرامون شعر هيچ وقت دور نبوده ام ...با اين حال خيلی هم درگير اين نبوده ام که شعرم را درگير مسايل غير شعری کنم. مثلا چند وقت پيش دوستی به من پيشنهاد کرد که برای اينکه شعر من شعر «مدرنی» باشد با 10 صفحه از يک کتاب شعر من - نمی دانم - چه کند...من هم جوابش را با نوعی طنز انسانی دادم چون حس می کردم آدم‌هايي که در قالب دوست و رفيق يک مدت با هم زيست داشته اند بايد معمولی ترين رفلکس ها و حتي سکوت‌ها و نگاه‌های هم ديگر را بشناسند، اما اين دوست من گويا از همه چيزِ من پرت بود؛ در هر صورت من اين را می خواهم بگويم که من شاعرم و جز کلمه و بار اندوهگين زندگی چيزمهمتری به نظرم نمی آيد و گرنه راه برای خيلی کارها باز است و ازحوصله من خارج ...

منظور شما را درست نفهميدم؛ اين دوست شما قصد داشت شعر شما رابر اساس يک سری مولفه ها، مدرن معرفی کند يا اينکه قصد داشت شما را متقاعد کند که بر طبق اصولی شعربگوييد که شعرشما مدرن از آب دربيايد؟

بله؛ گويا حالت دوم بود...به زعم خودش به شعر من عشق می ورزيد و نمی خواست در مرحله ای که هست متوقف شود. مثلا اين طور بگويم که نوعی فراروی را در کار من پيشنهاد داشت. اما او نمی دانست در پشت سکوت و نگاه من يقينی نهفته است که او نتوانست درک کند.

خب اگر من متوجه شده باشم فکر می کنم که شما و کارنامه شما را از ديد خودم می توانم به قبل از "54 به دفتر شطرنجی" و از اين مجموعه به بعد تقسيم بندی کنم. اگر چه مجموعه های قبلی شما نيز هر کدام بيانگر شرايط و شعری خاص در مقطعی تاريخی در ادبيات ما است و هرگز نمی توان دفترهايي چون "نرگس فردا" يا " الواح شفاهی" يا "سپيدی جهان" را فراموش کرد؛ اما حس می کنم اسلوب نوشتن در کار هرمز علیپور کم کم داشت نخ نما می شد و حتي خود من داشتم اميدم را به حد سطری در کتابی از شما می رساندم که اگر اشتباه نکنم سال 79 دفترشطرنجی منتشر شد...آزادی شما از آن واژه به هم سابيدن ها و به نوعی ناب نوشتن ها برای من حداقل حيرت انگيز بود( بگذريم که برخی هرمز علیپور را همان هرمز دهه 50 می پسندند؛ حال چرايش مهم نيست) اما سوال من اينجاست که چطور به اين شناخت آن هم جسارتا در اين مقطع کاری وسنی رسيديد...اصلا موافق حرف‌های من هستيد؟

محسن جان من می توانم بگويم که نظرم کاملا منطبق با نظرشماست.يا بر عکس نظرشما بر نظر من. شاعری با موقعيت من يعنی با مطالعات خاص و ريشه داشتن در ادبيات کهن ايران و زندگی و شعرم که در ادبيات اين مملکت ريشه دارد و حتي شغلی که ابزارش کلمه است؛ گاهی اوقات به خاطر جاه طلبی و توقع های مجاز هنری به نوعی دريافت و شناخت می رسد. با وجود اينکه هرکدام از اين هشت کتاب چاپ شده من مخاطبان خاص خود را دارند و من اين مخاطبان و اين مهر ورزی و اشتياقشان را از نزديک لمس کرده ام و اين برای يک هنرمند سعادت بزرگی است يعنی چيزی که به شما يک نوع آرامش خاطرمی دهد بعد تو ديگر رها می شوی که تکليف فردی خود را با شعر روشن نکنی و فقط خودت را در حضور و روبه روی خودت به حساب نياوری...من در 54 شايد اين کار را کردم... در اين تکليف روشن کردن به اعتقاد من، شاعر به ستوه می رسد و شايد دليلش اين است که هر چيزی حد و اندازه ای سازگار با شرايط و موجوديت هنر و هنرمند دارد و شايد دفترشطرنجی که شما حرفش را می زنيد حاصل اين شناخت است نه غوطه خوردن در يک سری چيزهايي که فقط می تواند يک کلاهبردار در تاريخ معرفی کند نه يک شاعر. اگر بخواهم روشن تر حرف بزنم، ما بايد انصاف و معرفت داشته باشيم که شاملو و يا سپهری را باموجوديتی که از آنها در فرهنگ ما ثبت شده بپذيريم نه با آنچه از بيرون از روح ما به ما تحميل يا تزريق می شود. يعنی پيشرفت های علم و دانش و آنچه به شکل وحشتناکی از عرصه نهان می کند باعث نمی شود که ما ساخته های پيشين خود را با خود خواهی احضار کرده و نمره گذاری کنيم.

خب از اين بحث که بگذريم خيلی دوست داشتم که شما به عنوان يکی از چهرهای مطرح و تاثيرگذار شعر ناب، کمی درمورد اين جريان صحبت کنيد چون فکر می کنم شايد روزی به کار ديگران آمد. و اينکه خيلی ها به غلط تصور دارند که شعر"موج نو" همان "شعرناب" است ...کمی درمورد اين دو جريان توضيح می دهيد؟

من فقط اين رابگويم که "موج نو" منتسب به احمدرضا احمدی است و افرادی که در آن سالها (43-47) حداقل 1500نفر بودند و به عنوان شاعر موج نو در مطبوعات ادبی کشور، کار چاپ می کردند. ولی امروز می بينيم تنها احمدرضا احمدی به عنوان يکی از شاعران پذيرفته شده حضور دارد . اما "شعرناب"عنوانی بود که آتشی به شعر چند شاعر با پيشانی نويس هايي که در مجله تماشای آن سالها چاپ می کرد اطلاق کرد( 54-56) و بعد از آن هم هيچ کس نتوانسته به معرفی و ارائه مولفه های شعر ناب بپردازد.

خب شما اين کار را انجام دهيد...

من فقط در حد تمايز اين دو نام می توانم حرف بزنم اما بررسی و ريشه يابی اجتماعی، ادبی، فرهنگی و ...اين حرکت در واقع وظيفه محققين يا پژوهشگران است . اگر چه خود من امروزه به هيچ کدام از اين تقسيم بندی ها و گروه بندی ها اعتقادی ندارم و معتقدم شعر يا شعر است يا نيست و بقيه نوعی بازارگرمی و حاشيه پردازی زودگذر است و مخصوصا در مورد شعر ناب که محمل مظلومی برای سوء استفاده های گوناگون شد. با اين همه حرارت حاشيه ها در نهايت راه به جايي نمی برد، اگر چه گاه موقتا ايجاد مزاحمت می کند اما نبايد نگران آن بود.هيچ کدام ازمدعيان شعر نو، شعر حجم و ناب نتوانستند مولفه های قابل قبولی به کنجکاوان و علاقه‌مندان ارائه دهند و شايد به اين دليل باشد که بسياری از مولفه های هنری، حسی و غير قابل تعريف و بازنمايي است و به شکلی برمی گردد به نگاه مخاطب به متن و داشتن حيات و زندگی يا عدم آن در يک متن.

اما من فکر می کنم رويايي در مورد شعر حجم در" از سکوی سرخ" چيز مانيفست گونه ای نوشت...!؟

آنچه شما اشاره می کنيد به عنوان مانيفست قبل از آنکه در همان سکوی سرخ بيايد در دو شماره دفتر "روزن" چاپ شده بود و همه اين مدارک را خود من به صورت آرشيو دارم و هر چند وقت يکبار آنها را مرور می کردم.اما نه تنها من مجاب نشدم بلکه ديده ام کسانی که به آن حرکت نسبت داده شده اند به شکلی از آن طفره می روند اين البته چيزی از احترام من به رويايي کم نمی کند که بی شک او يکی از با دانش ترين شاعران معاصر و پوياترين و عاشق ترين شاعر به شعر و کلمه است.

خب برگرديم به شعر ناب ...آتشی چطور از احوال اين شعرها با خبر شد که اگر اشتباه نکنم از مسجد سليمان هم شروع شد...کسی کارها را به آتشی رسانده بود يا.....

بله... يکی از شاعران مسجد سليمانی (حميد کريم پور) که بعدها به جمع ناب گويان اضافه شد در دفتر تماشا همراه خانم فيروزه ميزانی با آتشی همکار بود . اين ارتباط بعدا وسيع تر شد و منحصر به شاعران مسجدسليمان نماند . يعنی علاوه بر فيروزه ميزانی و فرامز سليمانی شاعرانی از شمال نيز در اين حلقه از نگاه آتشی می گنجيدند. مثل فرهاد پاک سرشت- يا علاوه بر شمال خانم مينا دستغيب – آذر مطلق فر- همايون تاج طباطبايي و... که البته منوچهر بعد از انقلاب، در دو يا سه مصاحبه با رای و نظرهای متناقض در ارتباط با شعرناب کمي غير منطقی عمل کرد . يعنی يک وقتی آن را درخشان ترين وجه قالب شعر می دانست و يک وقتی خود را ملزم به يک نوع تجديد نظر... اگر چه تا آخرين لحظه عمر به شاعران ناب که در واقع نزديک ترين دوستان او هستند عشق می ورزيد و من هنوز جانم از رفتنش شعله ور است..

چالنگی چطور ...؟ اوکه فکر می کنم به نوعی منتسب به حجم و حجم گرايان بود اگر چه خودش فقط شاعر بود و اين را همان موقع بسيار حرفه ای با در رفتن از زير امضای پای بيانيه ثابت کرد...

اولا هوشنگ هم از لحاظ سن و هم از لحاظ شيوه شعرش با بچه های ناب فاصله و تفاوت داشت، يا روشن تر بگويم در آن سالها از ميان شاعران حجم، شعر چالنگی برای بچه های ناب تاثير گذار و حتي برای يکی دو تن آرمانی تلقی می شد و اين را نيز بگويم علاوه بر هوشنگ، شاعران ديگری چون محمود شجاعی – بهرام اردبيلی و حتي نام کمرنگ تر آن سالها همشهری خود ما، مجيد فروتن شعرشان در حلقه ناب گويان مسجد سليمان به دقت خوانده می شد. اما با اين همه شعر چالنگی افق خاص خود را به تماشا می گذاشت و شايد هم برای همين است که باچند سال تاخير بازيافته شد.برای همين است که خود من هوش جوان شاعران آن سالها را تحسين کرده و می کنم که نقطه عزيمتشان آن گونه بود. اگر چه چهره امروزينشان اينگونه است...برخی فقط از خاطرات خرج می کنند؛ يکی دو تن شعر غير جغرافيايي را ارائه می دهند...يعنی ديگر نمی شود آنها را با صفات يا القاب شاعر جنوبی يا خوزستانی يا...به خاطر آورد.

يعنی شما به جغرافيا يا به نوعی بوم در شعر اعتقاد داريد؟

نه ! منظور من اين است که يکی دو تن از شاعران آن سال ها علاوه بر درنورديدن ميدان و عرصه جغرافيا و بوم فراتر عمل کردند و مورد نگاه و نظر قرار گرفتند...

من فکرمی کنم شما بر خلاف تصور ساليانی که از شما دارم کمی محتاط حرف می زنيد ...من شما را شاعر جسوری می دانستم...چرا از آوردن برخی نام‌ها چه نیک چه....ابا داريد؟

نه! باور کنيد اين نه به کتمان ونه به هراس خلقی و روحی من ربط دارد يا چيز ديگری...اما شايد اين خلط نام ها به شکل تهوع آوری آنچنان در عرصه مطبوعات محلی و سراسری (نه در همه) با هزينه کردن ها و سنجاق کردن آنها به مراکز فرهنگی ، ادبی صورت گرفته است که من دوست ندارم در اين تکثير و اشاعه سهيم شوم . نه قصد شکستن نام يا چهره‌ای دارم ونه قصد حقنه کردن آنها را. شما مطمئن باش اگرچيزی در آن پايه از اهميت قرار داشته باشد که بازگو کردنش از طرف من بتواند کمکی کند، دريغ نخواهم کرد و شما می دانيد که من نسبت به شعرها و کارهای خودم هم نمی توانم برنامه ريزی و استراتژی خاصی داشته باشم چه برسد به.... اين برمی گردد به شرايط روحی و خلقی من در لحظه ای که کنار شما نشسته ام و اين لحظه تجديد شدنی نيست.

پس؛ از سيدعلی صالحی نام می برم درباره او چه می گوييد؟

سيد شاعر انکار ناپذير و تثبيت شده اي است و تلاش برای درمحاق کردن يا بردنش، مصداق عرض خود بردن و زحمت همسايه دادن است . من هميشه شعر او را تحسين کرده‌ام و ناگفته نگذارم که اگر چه صالحی يک شاعر به اصطلاح پوپوليستی معرفی شده اما شعرهای در سطح حرفه ای هم دارد. اين را نيز بگويم : با توقعی که ما از شاعران واقعی و تثبيت شده داريم مطمئنا کاری از عهده حافظ و مولانا هم برنمی آيد و زير بار اين توقع کمر خم می کنند.من فکر می کنم شاعر به تکرار نمی رسد فقط بنا به دلايلی گاه سست و گاه محکم تر از پاره ای کارهای خود عمل می کند و قرار هم نيست که همه آثار يک نويسنده بسته اعجاز باشد. هيچ کس نمی تواند در تمام لحظات آفرينشگری بی نظيرباشد. پرونده هنرمندان بزرگ جهان از نظرحجم و قطر متفاوت است اما از نظر جوهری بودن وبه شکلی برای خلق اثر يا آفريدن در يک بستر حرکت می کنند.

آقای عليپور می خواهم بدانم حرکت و جريان ادبيات معاصر کشور ما واقعا در چه جايگاهی قرار دارد؟

ادبيات کشور ما هم چون نقاط ديگر بی ارتباط با مسائل اجتماعی سياسی فرهنگی و... روز نيست. به هر جهت ما در شرايطی به سرمی بريم که به نظر می رسد برای حضور و ظهور و همطراز شدن با انديشه های آثار هنری جهان بايد زمانی را به تامل و درنگ بپردازيم اما اگر بخواهم به طورکلی بگويم هنرمندان ما در عرصه های گوناگون مانند ساير هنرمندان کشورهای دور و نزديکند با ظرفيت های خاص و بازتاب های منحصر به فرد خود نسبت به جغرافيايي که در آن به سر می برند- اگرچه نياز به يک کارشناسی و تحقيق همه جانبه دارد- اما در حدی که من ديده و مطالعه کرده ام، شعر ما به خاطر شرايط خاص ارتباطات از هميشه بيشتر با شعر جهان هم نبضی و هم گونی پيدا کرده است. اما اين نيز محتاج زمان است. من حس می کنم زمان باطل در کار شاعران امروز از نسل ما بدون تعارف کمتر شده است و در قلب رويدادهای ديگرگونه و انسان مدارانه ای زيست می کنند. و در نهايت اينکه هنرمندان ما نه از ديگران چيزی کم دارند و نه اينکه تافته ای جدا بافته هستند. تازه اگر جهان امروز نخواهد به مقوله هنر و انسان بيش از اين بی مهری نشان دهد؛ زيرا که در هزاره سوم انسان به شکل غريبی، غريب افتاده است و هر دو با غين است! و در واقع مظلوم تر از هميشه ...چه کسی جرات دارد اخبار تصويری جهان را بدون اندوه و عصبيت دنبال کند...

در اهواز به شما خوش می گذرد ....از وقتی که 54 را در شاهين شهر نوشتيد و آن فضای غم بار و نوستالژيک را بيش از پيش در روح مخاطب ريختيد حالا در اهواز به شما خوش می گذرد ...دوستان دمشان گرم است؟یا نه!

( سکوت کرد....) من به خاطر شرايط زيستی حدود سه چهار سالی می شود که با مطبوعات کاری ندارم...علی الخصوص مطبوعات محلی خوزستان. حتي وقتی از مطلب ها و حرف‌های من، بی نام منبع اسم می برند يا شعر چاپ می کنند من حتي حوصله ندارم اعتراضی کنم ... به تو راحت تر می گويم دوست نزديک من! با توجه به اينکه شعر و زندگی من در آنجا قوام و دوام يافته، اما روح من از هرگونه تعصب و جبهه گيری دور از خرد به شدت بيزار است...واين را بگويم که خوزستان سالهای سال است جزء پرنام ترين ها در عرصه شعر است؛ اما برای بزرگ شدن به غير از استعداد و شروع خوب چيزهای ديگری هم لازم است... (اندوه عليپور بحثم را عوض کرد)

و سوال آخر اينکه شما از نسلی می آييد مثال زدنی؛ با نوعی زيست خاص ....شما پس از رفاقت های نزديک با بسياری از اين چهره ها؛ يادم می آيد يک روزبه من می گفتيد من اگر روزی ده دقيقه به داغ هايم فکر کنم باز زمان کم می آورم....آنروز آتشی تازه رفته بود.... خسته نيستيد؟

بگذار حقيقتش را بگويم. من باوجود اينکه برادر بزرگترم در 27 سالگی جوانمرگ شد اما هيچ وقت مرگ را جدی نمی گرفتم. اين روزها اما با غيبت بزرگانی چون شاپور بنياد، منوچهر آتشی ، بيژن نجدی؛ حسين منزوی؛ عمران صلاحی؛ مريد ميرقائد؛ علی مقيمی و مسعود بختياری - آوازخوان بزرگ ايل بختیاری - و قيصر با چهره مظلوم و دردمند و صبور و در عين حال شکوهمندش و بسياری ديگر با همه وجود احساس غريبی می کنم و برای همين است که تمام لحظات من در کنار خانواه ام می گذرد چون ياد و خاطره اين دوستان بگويم آزار، بگويم غم، بگويم چی....مرا دگرگون می کند و شوخی نيست تا کسی بيايد و بخواهد آتشی شود بايد نيم قرن را در رنج و تنهايي به سر ببرد. اما خط کشيدن روی نام ها با يک ورق روزنامه چقدر آسان است!


Oct 25, 2008

به بهانه رفتن طاهره صفارزاده



بازمانده روز 1

این رادرسالهایی که می گذرد بارها به مناسبت گفته ایم که درگذشت یک شاعر چقدردردناک است. شاعرراهمواره کسی می دانیم که شعور بیدار جامعه خویش را نمایندگی می کند. کسی که از کنار سوال های بشری آسان در نمی گذرد. پس وداع شاعر با زندگی کم شدن بخشی از هوش متناهی بشری است. دراین میان فقدان شاعر نوآور و پویایی همچون طاهره صفارزاده از آن رو دردناک تر است که تعداد این قبیل شاعران درهر زمانه ای چندان زیاد نیست. صفارزاده یکی از معدود شاعرانی بود که شعر آزاد را می توانست به طور کامل با همان مشخصاتی که همه جای دنیا به آن نسبت می دهند در زبان فارسی اجرا کند. شعرهای اوهرجای دنیاکه ارائه شد نمونه ای درخشان بود ازتوانایی زبان فارسی دراجرای مدرن شعر. پس ازدفترطرح ازاحمدرضا احمدی، صفارزاده دومین شاعری بود که شعرکانکریت و شعرتصویری را به درستی درزبان فارسی اجرا کرد.
درواقع دفتر طنین در دلتا که دومین دفتر صفارزاده است به جهت جسارت های زبانی و تصویری از جمله موفق ترین آثار فارسی تا زمان معاصر است . این جسارت به ویژه دربخش کانکریت های این مجموعه دیدنی است. آنجاکه درشعر میزگرد مروت چندین واژه من رادورنمادی از یک میز اجرامی کند.



درکناراین تجربه های ارزشمند در محدوده زبان شعر صفارزاده هرگز رابطه روشنفکرانه خود را با متن جامعه قطع نکرد. او به رغم آن که ازاندیشه ای همسو بااندیشه غالب زمان خود برخورداربود مسوولیت خود را به عنوان یک شاعر و اندیشمند هرگز از یاد نبرد .او هرگز شعر را به سکه نفروخت، جز برای آنچه می پسندید شعر نسرود و اجازه نداد ازمحل بودجه عمومی دیناری برای او خرج کنند.درعین حال حرمت شعر را از حرمت دوستان و هم مسلکان بیشتر پاس می داشت و ازاین ابایی نداشت که ضعف های شعر دوستانش را با نقدی جانانه به آنها گوشزد کند.
حالادرغیاب شاعر شعرهای او بازمانده روز لقب می گیرند. تکه پاره هایی ازنوردرشب روی زمین.

1- عنوان کتابی از آندره ژید
2- این یادداشت امروز یکشنبه 5 آبان در روزنامه روزان منتشر شده است

Oct 12, 2008

ویژه نامه ی روزان برای نوبل ادبی 2008

روزنامه ی جدید روزان را همراه با دوست قدیمی ام شمسی پورمحمدی شروع کرده ایم آنچه درادامه می بینید ویژه نامه ای است که امروز دوشنبه 22 مهر دردومین پیش شماره ی این روزنامه کار کرده ایم.روزان رامی توانید ازدکه های سراسر کشور تهیه کنید.


گفت و گوي رادیو ملی سوئد با ژان ماری گوستاو لوکلزیو دقایقی پس از اعلام برنده جایزه ادبیات نوبل
وقتی که فضای آکادمی سوئد ، گرم می شود

برگردان: پریس تنظیفی

درست دقایقی پس از اعلام نام برنده جایزه نوبل ادبیات 2008، که امسال به ژان ماری گوستاو لوکلزیو اهدا شد ، کریستین ام لوندبرگ از رادیو ملی سوئد با او به گفت و گو نشست که خواندن ترجمه این گفت و گو از لطف خاصی برخوردار است .

ژان ماری گوستاو لوکلزیو متولد ۳ آوریل سال ۱۹۴۰ در نیس فرانسه است ، او نویسنده کتاب های "بیابان" (1980) ، "رویای مکزیکی"(1988) و "آفریقایی ها " (2004) است .

• سلام آقای کلزیو ، مصاحبه پخش زنده است ، برای دریافت جایزه تبریک می گوئیم .
- بله ، من بسیار متاثر شده ام و این جایزه افتخار بسیار بزرگی برای من است که مرا تحریک کرده است . من تشکر خود را از بنیاد نوبل اعلام می کنم .
• شما خبر را چگونه شنیدید؟
- یکی از اعضای آکادمی بود که به تلفن همسر من زنگ زد ، هنگامی که من سرگرم بازی بودم.
• شما در کشورهای مختلفی زندگی کرده اید ، آیا هیچ کشوری هست که شما به عنوان کشور خود از آن یاد کنید؟
- من عاشق جمهوری موريس هستم زیرا خاک اجدادم است و از آن به عنوان موطن کوچکم یاد می کنم . بنابر این موريس یکی از مکان های سوگلی من در جهان است .
• شما ترجیح می دهید به عنوان یک نویسنده فرانسوی شناخته شوید یا چنین فکر می کنید ؟
- من فکر نمی کنم که ما بتوانیم در این مورد تفاوتی قایل شویم . من در فرانسه زاده شدم ، درس خواندم ، پدرم اهل برتاني بود ، من بیشتر شبیه مخلوطی از اقوام جهان هستم .
• چه جیزی بیش از همه برای شما مهم است ؟
- مهم ترین موضوع ها ؟ من فکر می کنم نمایش مقداری سخاوت زیرا که مهمترین چیزی که در زندگی وجود دارد ، داشتن این سخاوت در مقایسه با مردم و یا طبیعت برای رسیدن به تعادل است .
• از بین همه کتاب هایتان ، کدام کتابتان را بیش از همه دوست دارید ؟
- من می خواهم بگویم که اکنون می نویسم ، من عاشق نوشتن هستم و برای من مهم است که به آنچه انجام می دهم بیندیشم و به آنچه می خواهم انجام دهم ، به جای آنکه به آنچه پیشتر انجام داده ام بیندیشم.

• شما چندان از مراسم ها و مهمانی ها خوشتان نمی آید ، آیا به استکهلم در ماه دسامبر برای دریافت جایزه خود می آئید ؟
- بله ، البته من آنجا خواهم بود . من باید بگویم که به تازگی با کنجاوی و همدردی منظره آکادمی استکهلم را دیده ام ، من فکر می کنم که این مراسم بسیار خوش آیند است و جادویی در خود دارد . بنابراین با کمال خورسندی به این مراسم می آیم.
• شما پیشتر هم برای دریافت جایزه استیگ داگرمان در 25 اکتبر به سوئد آمده بودید.
- بلکه ، البته من در ماه دسامبر برای ملاقات با اعضای اکادمی و دریافت جایزه نیز به سوئد خواهم آمد


جایزه‌ای برای "سکوت" و "خلسه"

مسعود سالاری

"ژان ماری گوستاو لوکلزیو برنده‌ جایزه‌ نوبل ادبیات در سال 2008 میلادی شد." این خبری است که همه ساله نویسنده‌ای را در گوشه‌ای از جهان، اگر نه به اوج افتخار، به اوج شهرت می‌رساند و دریای ادبیات را دست‌خوش توفان "ژورنالیسم" و "رسانه" می‌کند. در همان ساعت‌های اول اعلام این خبر، حرف‌های لوکلزیو که می‌گوید پول جایزه را خرج بدهی‌های کلانش می‌کند و حرف‌های دبیر سوئدی نوبل که می‌گوید شاید هویت برنده‌ی امسال جایزه‌ی نوبل از پیش لو رفته باشد چون فاش شده که شرط‌بندی‌های کلانی بر سر برنده شدن این نویسنده‌ فرانسوی بسته شده است، غالبا از نقدها و تحلیل‌های ادبی که باید قاعدتا درباه‌ی آثار او نوشته شود، اهمیت بیشتری می‌یابند. زندگی‌نامه‌ها و فهرست‌های آثار لوکلزیو در همه جا چاپ می‌شود ولو با اشتباه‌های فاحش مفهومی، تاریخی و حتا جغرافیایی.
یکی از خطاهایی که اغلب در نگارش زندگی‌نامه‌ی لوکلزیو به چشم می‌خورد، آن است که اغلب او را از یک تبار "بریتانیایی" در جزیره‌ی "موریس" دانسته‌اند، جزیره‌ای که در اقیانوس هند واقع شده و زمانی مستعمره‌ی بریتانیای کبیر بوده است. اما واقعیت آن است که پدر و مادر وی از نسل خانواده‌ای اهل منطقه‌ی برتانی در شمال غربی فرانسه بودند که از قرن هجدهم میلادی در موریس سکنا گزیده بودند.
تأکیدی که بر تصحیح جزئیات زندگی لوکلزیو می‌شود فقط برای افزایش معلومات عمومی و رسانه‌ای نیست. زیرا اگر چه دانستن زندگی‌نامه و جغرافیای زیستی نویسنده شاید در زمره‌ مسایل شخصی او به حساب آید، و اگر چه رمان‌ها و داستان‌های کوتاه او سندیت "اتوبیوگرافیک" دارند اما در مورد ویژه‌ لوکلزیو باید دانست که درون‌مایه‌ی "بحران هویت" و جستجوی آن دقیقا در آثار مختلف او پدیدار می‌شود. در بسیاری از داستان‌هایش، به ویژه در اولین آثارش، همیشه ردی از همان خاستگاه غریب آشنا، یعنی جزیره‌ی موریس دیده می‌شود، ولو آن که خود هرگز در آن مکان نزیسته است. از آن گذشته، نویسنده‌ای که از زمان تولدش در 1940 میلادی در نیس فرانسه، هم‌چون جوینده‌ طلا مدام در سفر بوده، در نیس، اکس آن پرووانس، پرپینیان و انگلستان درس خوانده، در تایلند، پاناما و به ویژه در مکزیک خدمت کرده، به آفریقا (نیجریه) سفر کرده و در دانشگاه‌های آمریکا و فرانسه درس داده، طبیعی است که در نوشته‌های‌اش از گوشه گوشه‌ جهان بگوید و از "هویت‌ها" خویش بنویسد.
اگر چه در آغاز، سبک او را شبیه کار نویسندگان جریان "رمان نو" می‌انگاشتند که "نوشتار محض" را بر سرنوشت آدم‌های داستان ترجیح می‌دادند (رمان جریمه، 1963)، اما برای لوکلزیو، بر خلاف "رمان نویی"‌ها، ماجراهایی که برای شخصیت‌های داستانش می‌افتد خالی از اهمیت نیست. نیز اگر چه در آغاز، سبک مکلف و ذهن‌ورزی نویسندگانی چون ژرژ پرک (George PEREC) را می‌پسندید، بعدها تغییر سبک داد و با زبانی ساده داستان نوشت.
یکی از ویژگی نقیضه‌نمای لوکلزیو آن است که به رغم آفرینش فضای سفر که علی القاعده باید با درون‌مایه‌هایی چون کشف و ماجراجویی همراه باشد، در کارهای خود از سفر به "سکوت" و "تنهایی" راه می‌برد تا حدی که در رمان بیابان (که بسیاری آن را شاهکار او دانسته‌اند) سفر و ماجراهای آن را به "خلسه"‌ی "سکوت" پیوند می‌زند. در واقع آدم‌های لوکلزیو، همگی میان آنچه در ظاهر می‌نمایند و دنیایی که از آن آمده‌اند جریان دارند و دنیایی "خلسه‌آور" را میان این دو می‌پیمایند. "لالا" (Lalla) که شخصیت اصلی بیابان است، دختری است از تبار "مردان آبی" که به مارسی آمده، اما به دنیای افسانه‌ای بیابان وفادار می‌ماند و آن را "راز" می‌نامد.
نکته‌ی دیگری که در باره‌ی لوکلزیو شایان توجه است اما کمتر به آن اشاره شده، تمایل او به نوشتن داستان‌های کوتاه است. یکی از معروف‌ترین داستان‌های کوتاه در ادبیات فرانسه کتاب موندو لوکلزیو است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . باید دانست که لوکلزیو از معدود نویسندگان فرانسوی است که داستان کوتاه نوشته و این ژانر را که سنتی بیشتر متعلق به ادبیات انگلوساکسون (بسیاری از نویسندگان انگلیسی و آمریکایی)، ایتالیایی (لوئیجی پیراندلو، آلبرتو موراویا و ...) و آمریکای لاتینی (خوان رولفو، ماریوس بارگاس یوسا و ...) است، در ادبیات فرانسه نیز پر رنگ نموده است. در واقع تا قبل از لوکلزیو، ادبیات فرانسه جز چند نویسنده‌ انگشت‌شمار هم‌چون گی دوماپاسان و آلفونس دوده، نویسنده‌ بزرگی در این ژانر به دنیای ادبیات معرفی نکرده است.
لوکلزیو اما چه در رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش، چه در مقاله‌ها و نقدهایش، هیچ گاه آن نگاه نوستالژیک به "دنیای عینی" را که منجر به آفرینش "اندیشه" می‌شود فراموش نمی‌کند. او در نوشتاری فلسفی به نام خلسه‌ی مادی که در 1967 میلادی منتشر کرد، می‌نویسد: "راز مطلق اندیشه، بی شک همان میل فراموش ناشدنی به غوطه‌ور در خلسه‌آورترین آمیزش با مادیت است، آمیزش با امر ملموس،




مردي با دو زادگاه
فرزانه شهفر



جايزه نوبل در ادبيات به نويسنده فرانسوي ژان – ماري گوستاو لوكلزيو تعلق گرفت . آكادمي اين جايزه را به نويسنده اي اهدا كرد كه با نگاهي بشردوستانه وماجراجويي هاي شاعرانه ، در فراز ونشيب تمدن حاكم ، بدون وابستگي در قلمرو ادبيات بي وقفه كار كرده وبه پيش رفته . لوكلزيوي شصت وهشت ساله ، همواره در آثار پر بار و تأثير گدارش، منتقدِ غرب ِ مادي گرا و به طور كلي تمدن پرخاشگر و خشونت بار شهري بوده .
از سال ها پيش به خاطر نوع نگاهش مورد توجه ي محافل ادبي سوئد قرارگرفته بود وامسال برنام او بسيار تأكيد شد . چندي قبل هم جايزه ي ادبي استيگ داگرمان سوئد را از آن خود كرد .
لوكلزيو عاشق سفر و جهانگردي است . شايد به همين سبب است كه در اكثر آثارش خواننده را با خود
از كشوري به كشوري نه ، از قاره اي به قاره ي ديگر مي كشاند .روشي كه باعث آميختگي و در هم تنيدگي فرهنگ هاي مختلف در نوشته هايش مي شود . تنهايي وسرگرداني ، تم هاي اصلي در كار اوست .
اين بلند قامت ِ چشم آبي ، كه در عكس ها بي شباهت به كابوي ها نيست ، مردي محجوب و كم حرف است كه استوار و آرام سخن مي گويد : " در نوشتن تنها يك چيز را دنبال كرده ام : برقراري ارتباط با ديگران."
نويسنده ي " خانه به دوش " ، يا " بومي ( سرخ پوست ِ ) شهر " لقب گرفته ، كه همه ي اين القاب ، بر عشق بي حد و حصرش به طبيعت صحه مي گذارد .
اين رمان نويس آ فريينده ي جهاني است كه در آن ماياها با امبِراها ( بومي هاي پاناما ) و چادر نشينان جنوب مراكش با مارون ها ( بردگان فراري جزيره ي موريس ) قادرند گفتگو كنند . اين هم جواري جوامع اوليه در رمان هاي او به سهولت قابل دريافت است .
تا سال ها ي هشتاد بيشتر به عنوان نويسنده اي نو آور و عصيانگر شناخته شده بود ، تم هاي منتخب او در آن روزها " ديوانگي " و " زبان " بود ، اما بعدها آ ن دشواري ها ، در زمينه ي موضوع و زبان ، جاي خود را به سادگي دادند . كودكي ودغدغه هاي خاص آن و سفر با تمام جذابيت ها محور اصلي اغلب آثار او شد ، چيزي كه از همان نخستين صفحات خوانندگان بي شماري را به هيجان مي آورد . هم چنين در اغلب رمان هايش بچه ها ، پيرمردها ، كرولال ها ، آدم هاي ساده لوح و يا بي خانمان نقش ويژه اي دارند .
وقتي از او در باره ي اولين خاطره ي كودكي اش پرسيده بودند پاسخ داده بود : " جنگ . ويراني ِ بندر نيس توسط ارتش آلمان كه در حال فرار ، خراب مي كردند ، منفجر مي كردند و من بر اثر موج انفجار روي زمين پرتاب شدم ، وحتي حالا كه با شما حرف مي زنم انگار هنوز زمين زير پايم مي لرزد وصداي نعره هاي خودم را مي شنوم . "

در سال هاي هفتاد به مكزيك وپاناما سفر كرد وزمان زيادي را در كنار بوميان آن مناطق گذراند . اين عصيانگرِِ آرام در باره ي آن روزها مي گويد : اين تجربه زندگي ام را به كلي تغيير داد .عقايدم پيرامون جهان و هنر، نحوه ي زيستنم باديگران ، راه رفتن ، خوردن ، خوابيدن ، دوست داشتن ، حتي روياهايم تغيير كرد . "
لوكلزيو مي گويد : " احساس مي كنم روي اين كره ي خاكي ذره اي ناچيزم و ادبيات در بيان اين
مطلب به من كمك مي كند . "
در بيست وسه سالگي با انتشار كتاب صورت جلسه توانست جايزه ي معتبر رنودو را در سال 1963 به دست بياورد . كتابي كه تحت تأثير جنگ الجزاير تحرير شد و اگر چه قبل از اين كتاب ، شعر ، قصه ، حكايت و داستان هاي كوتاه زيادي نوشته بود ، ولي هيچ يك از آن ها پيش از صورت جلسه چاپ و منتشر نشده بود . از سال 2002 او از جمله داوران اين جايزه ي بزرگ به شمار مي رود .
در سال 1980 از آكادمي فرانسه ، جايزه ي بزرگ ، پل موران را براي رمان بيابان دريافت كرد .
بعد از اعلام نام او به عنوان برنده نوبل ، وقتي پرسيدند در مقابل اغتشاشات سياسي واقتصادي دنياي چه بايد كرد ، پاسخ داد : " پيام من اين است كه به خواندن رمان ادامه دهيم . خواندن راه بسيار خوبي است تا در باره ي اين دنيا طرحِ سوال كنيم .
او معتقد است : " رمان نويس ، فيلسوف نيست ، متخصص زبان نيست ، بلكه كسي است كه مي نويسد و مي پرسد . "
برنده ي نوبل 2008 تأكيد كرد كه به هيچ يك از جريان هاي سياي وابسته نيست . گفت : " مي نويسم چون دوست دارم بنويسم . "

مشهور است كه اين نويسنده فرانسوي در مقابل خبرنگاران روزنامه ها وساير رسانه ها ي گروهي مقاوم وسركش است ، اما با آن كه تازه از كشور كره بازگشته و قرار است به كانادا برود و كمي خسته به نطر مي رسد ، با آ رامش وشكيبايي به سوالات مطبوعات جهاني پاسخ مي دهد و به سهولت به زبان هاي فرانسه ، انگليسي واسپانيايي حرف مي زند .
لوكلزيو افول فرهنگ در فرانسه را رد كرد . اين همان موضوعي است كه اخيرا" در مجله ي امريكايي تايمز منعكس شد و موجي از اعتراض فرانسويان را به وجود آورد . در اين باره گفت افت فرهنگي در باره ي فرانسه صحيح نيست ، فرانسه كشوري است با بار فرهنگي بسيار غني ، سرشا رو متنوع . او كه سال هاست با همسرش ژميا و دو دخترش در آلبو كرك نيو مكزيكو زندگي مي كند ، مي گويد نه روزنامه مي خواند ونه راديو گوش مي دهد . اما از فرانسه دل نكنده است ، ( در جايي گفته بود كه بيش از هرچيز در دنيا نيس مورد نفرت و علاق ي اوست )ا غلب به نيس و به اقامتگاهش در خليج DOUARNENZ باز مي گردد. با صراحت مي گويد كه با زبان وبا كتاب هاست كه هنوز مي توانيم از فرانسه سخن بگوييم وشاهد حضور و هم سويي هايش با جريان هاي دنيا باشيم .
به نطر اوزنان نويسنده در حال حاضر با ابداع يك نوع ادبيات بي پروا و خيلي آزاد در ادبيات فرانسه ، از برخي از مردان پيشي گرفته اند ، نويسندگاني مثل ماري داريوسك ، فابي ين كانور وماري ني ميه مورد نطر اوهستند .
ژان ماري گوستاو لوكلزيو خود را صاحب دو زاداگاه مي داند : " فرانسه و جزيره ي موريس.
فرانسه زادگاه انتخابي من است به خاطر فرهنك و زبانش ، اما زادگاه كوچكم جزيره ي موريس است