Nov 4, 2003

روشنک داريوش؛ درگذشتن در « قرن من»

در چرخ باد، برگ
وقتی برای فهم اشاره ندارد
وان کو اشاره دارد
در چرخ باد سمت ندارد
هميشه حادثه از فاصله است که می زايد
هميشه حادثه پيدا در وقت مرگ می شود
و چرخ آخر را سمت اشاره
سقوط برگ
يدالله رويايی

خبر مثل هميشه کوتاه است واين کوتاهی انگار می خواهد ضربت فاجعه را بيشتر به رخ بکشد. تنها يک جمله مثل يک آه کوتاه:« روشنک داريوش درگذشت» .
اين درگذشتن اما از آن دست نيست که بشود شنيد و سری تکان داد و گذشت. اين درگذشتن اصلا شبيه گذشتن آن ديگران نيست برای آن که روشنک داريوش که يکی از اهالی اين مرز و بوم است ، که برای افزودن به صفحات فرهنگ اين سرزمين عمر گذاشته بايد حالا دور از وطن دق کند و « در بگذرد» آن هم در حالی که همسرش معلوم نيست گوشه کدام سياهچال و به کدامين گناه فراموش شده ، و نبوده در کنارش تا لااقل اين گذشتن آسان تر بگذرد.
ميگويم دق کرد اگرچه اخبار رسمی می گويند: «خانم داريوش كه از چند سال پيش در برلين، پايتخت آلمان اقامت داشت به ‌دليل ابتلا به بيماری سرطان مغزی درگذشته است.»
درد بدی است دوری از وطن و خان و مان به گناهی نکرده و از آن بدتر که ببينی با آن همه زحمت که برای فرهنگ اين سرزمين کشيده ای يک نفر در اين ملک پيدا نمی شود تا از احوالت خبری بگيرد .
سرنوشت روشنک داريوش سرنوشت قلم است در اين ديار. سرنوشت من است و سرنوشت تويی که قلم می زنی در «قرن من».

Oct 30, 2003

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

وقتی در اواخر دهه ۶۰ خبر تبديل کشتارگاه تهران به فرهنگسرا توسط شهرداری منتشر شد ، بسياری از اهالی فرهنگ و هنر که سال ها به نداشتن مکانی برای فعاليت خو کرده بودند ، خبر را باور نکردند . تصور بر اين بود که اين مکان تازه تاسيس هم کاری خواهد کرد در حد همان يکی دو موزه و تالار تيمه تعطيل که گاه به مناسبتی درهايش چند روزی گشوده می شد و بعد دوباره بسته می شد تا سالی ديگر و مناسبتی ديگر.
فرهنگسرای بهمن اما در عين ناباوری ساخته شد و پا گرفت و اندک اندک آن مکان که روزگاری ميعادگاه مجرمان بود به پايگاهی برای رفت و آمد و فعاليت هنرمندان و هنرورزان تبديل شد.
اين گذشت تا رفته رفته ديگر نقاط شهر هم کم يا بيش صاحب فرهنگسرايی شده و هر چه گذشت هنرمندان بيشتری به مشارکت دوباره در جامعه ترغيب شدند.
در نيمه دوم دهه ۷۰ روند توجه به اهل فرهنگ و هنر به مقتضای تغيير سياست های جامعه سرعت بيشتری گرفت و به تدريج فکر تاسيس مراکزی صنفی مثل خانه تئاتر و خانه هنرمندان و خانه موسيقی مطرح و تعقيب شد .
هنرمند ايرانی که تا اندکی پيش تر در وطن خويش غريب مانده بود به اين ترتيب به ميان مردم بازگشت و نسلی جديد از نوجوانان هنرورز و هنر آموخته و هنرمند در آن مجال کوتاه شروع به باليدن کرد.
تفسير های متوسع از شريعت در چارچوب قوانين موجود اين امکان را فراهم آورده بود که بت سازی حرام و ممنوع دانسته شود نه مجسمه سازی هنری ، ممنوعيت غنا به تحريم موسيقی تبديل نشود و خلاصه هر آنچه ايرانی را از پرداختن به فرهنگ و ارتقای شعور عمومی باز می داشت به يک سو رفته بود .
حالا با تغيير زمانه باز زمزمه هايی به گوش می رسد که:« کشتيبان را سياستی دگر آمد» و اين سياست ديگر البته از راه صندوق رای و همراه کشتيبان جديد آمده است ، انگار تقدير تاريخی اين جماعت است که با آمدن شهرداری قدر ببينند و بر صدر نشينند و با رفتنش به گوشه عزلت رانده شوند و روی آرامش نبينند.
تقديری اينچنين را زمانی به عيان می توان ديد که در يک دوره کوتاه زمانی ناگهان به دستوری چند مرکز فرهنگی به شکل همزمان تهديد به تعطيلی می شوند يا لااقل زمزمه هايی در باره تعطيلی شان در گوش ها می پيچد، زمانی که به فرموده ای قرار ها باطل می شوند و هنرمندان با تهديد بسته شدن درهای مکان هايی مواجه می شوند که کمی پيش تر واسطه ارتباطشان با مردم بوده است.
شايد نهادينه شدن نهادهای مدنی مرتبط با هنر و هنرمندان و قطع اميد اين گروه فرهيخته از نهادهايی که چنين آسان از سر پيمان ها می گذرند ، تنها راهی باشد که بعد از اين پيش روی هنرمندان و هنردوستان قرار گرفته است .
با اين همه می توان به کشتيبان جديد اين کشتی يادآوری کرد که خيلی چيز ها رفتنی است اما هنر و هنرمند است که می ماند.

Oct 24, 2003

رمانی که ديده نشد

ادبيات جدی در کشور ما به گواهی کسانی که در فضای آن نفس می کشند همواره با فراز و نشيب های زيادی رو به رو بوده، آن قدر که حتی گاه عده ای به ناحق مرگ آن را اعلام کرده اند. اما فارغ از اين حاشيه ها آنچه به عنوان ميراث تجدد در عرصه نوشتار ايرانی روی داد همواره با سيری منطقی به راه خود ادامه داده است.
در اين جا بهانه من برای پرداختن به اين موضوع اعلام نام برندگان دو مسابقه ادبی است که در روز های اخير بازار توجه به ادبيات را لااقل در ميان قشر کتاب خوان جامعه داغ تر کرده است. در ميان راه يافتگان مرحله نهايی هر دو مسابقه نام اولين رمان حميد ياوری يعنی شهر بازی ديده می شود اما حتی با وجود آن که يکی از اين دو مسابقه با اعلام نام سه کتاب به عنوان برندگان تقدير نامه پايان پذيرفت از اين رمان حتی نامی نيز به ميان نيامده است.
چرايی اين انتخاب را قطعا بايد از داوران اين مسابقه ها پرسيد و هر کدامشان هم احتمالا جواب هايی دارند که به پرسشگر احتمالی ارائه دهند ، اما در نهايت اين حقيقت که دو هيات داوران جداگانه هر کدام با رويکردی خاص خود اين رمان را شايسته حضور در ميان نامزدان دريافت جايزه دانسته اند اما وقت اهدای جوايز حتی اشاره به نام آن را هم جايز ندانسته اند اندکی سوال برانگيز می نمايد.
به باور نگارنده دليل اصلی اين ناديده ماندن را بايد در خود اين رمان جست و جو کرد. حميد ياوری در اين نخستين اثر خود چنان آميزه ای از فانتزی و روايت سيال و نامتمرکز ارائه داده است که در عين جذابيت برای بسياری از حرفه ای ها هم نا آشنا به نظر می رسد. هر پاره روايی در اين رمان لااقل سه بار از سه منظر مختلف هر بار با جزئياتی متفاوت اجرا شده است . به اين ترتيب می توان انتظار داشت که با هر بار خوانش متن شيوه جديدی از روايت در نظر خواننده برجسته شود. ارجاع های ياوری به حوادث بيرونی وقتی در متن اين عدم قطعيت قرار می گيرند به وقايعی بيگانه سازی شده تبديل می شوند که در حقيقت در قطعيت وقوعشان به همان شيوه که باور عمومی بر ان است شبهه وجود دارد.
به همه اين ها بيفزاييد ريتم تند و پر تنشی را که ياوری به اقتضای طرح و توطئه پليسی نمای خود برگزيده است. همه اين ها می تواند دليلی باشد برای آن که داوران از کنار اين اثر نتوانند راحت بگذرند . اما در عين حال فاصله گرفتن رمان از فضای امن ادبی و ورود آن به خطر کردن در انتخاب شيوه روايی داوران اين رقابت ها را از صحه گذاشتن نهايی بر اثر باز می دارد.
البته به غير از اين دلايل متنی علت هايی حاشيه ای هم برای اين ناديده گرفتن می توان برشمرد که يکی از آنها حضور اثری از محمد رضا صفدری در ميان کناب های اين دوره می تواند باشد. نويسنده ای که برای اثر ارزشمند خود سياسنبو در سال های دور تنها چندين نقد و تشويق شفاهی دريافت کرد و بسياری معتقدند که آن اثر او در کنار تيله آبی جزء بهترين های ادبيات فارسی در دهه های اخير محسوب می شود. شايد جوايز امسال نوعی عذر خواهی جامعه ادبی از اين نويسنده بابت همان ناديده گرفتن ها باشد اما ناديده گرفتن های امروز هم احتمالا روزی به همين جا ختم خواهد شد.
در واقع اگر در ابتدای نوشتار حاضر به ادامه سير منطقی ادبيات اشاره ای شد به اعتبار حضور اثاری از قبيل شهر بازی است . چرا که در اين اثر و مشابهان کم تعداد آن است که می توان جسارت دور شدن از تکرار و جست و جوی شيوه های جديد نوشتن را پيدا کرد.