Sep 16, 2004

شكست ژدانف در عصر ارتباطات

ژدانف در تاريخ فرهنگ جهاني نام يك فرد نيست. اين نام به دليل عملكرد خاص صاحب خود مفهومي فرازماني يافته است و به محض شنيده شدن برخورد هاي كلنگي و زمخت با مقوله فرهنگ را يادآور مي شود كه با چاشني ايدئولوژي توجيه شده باشد.
برخورد اين تئوريسين هنر سوسياليستي با هنرمنداني چون آنا آخماتوا و بوريس پاسترناك و اصرار او بر رعايت نسخه هاي كلي حكمرانان در آفرينش اثار هنري و نحوه سلوك هنرمندان مهم ترين دليلي بود كه ادبيات و هنر روسيه را از اوج آغاز قرن بيستم به حضيض سال هاي ميانه اين قرن سوق داد و دوران سياهي را براي اين كشور رقم زد كه امروز در ان هنر به كالايي لوكس و دور از دسترس مردم تبديل شده است.
برخوردي كه در روز هاي اخير از سوي دستگاه قضايي كشورمان و پاره اي نهاد هاي همسو با اين دستگاه در جهت سركوب و ارعاب هنرمندان اغاز شده است متاسفانه بيش از هر چيز برخورد هاي ژدانف بافرهنگسازان روسي را به ذهن مي اورد.بازداشت ، اتهام سازي و حرمت شكني با اين شيوه غير انساني با شاعران و فيلمسازان و نويسندگان مطبوعات و ديگر مجاري فرهنگسازي چون اينترنت امروز فضايي غير قابل تحمل و هراس انگيز ايجاد كرده است كه در آن خلاقيت فرهنگي تعطيل و همه انرژي ها صرف زنده ماندن در شرايط سخت مي ضود.
حسين درخشان براي مقابله با اين وضعيت پيشنهاد مي دهد روز دوشنبه افرادي كه به اين نوع برخورد ها اعتراض دارند فارغ از موافقت يا مخالفت خود با محتواي سايت امروز در حركتي نمادين به مدت يك روز نام سايت يا وبلاگ خود را به امروز تبديل كرده و با نقل مطالب آن سايت نشان دهند كه فيلترينگ نمي تواند يك سايت را از صفحه روزگار محو كند.
من هم با اين پيشنهاد موافقم چرا كه لااقل به ژدانف هاي روزگار نشان خواهد داد كپي برداري از سياست فرهنگي استالين در عصر ارتباطات تا چه مايه بيهوده و غير عملي است. و از سوي ديگر نشانه اي ديگر از اعتراض ماست به بازداشت فعالان فرهنگي در هفته هاي اخير و به خصوص دوست شاعرم شهرام رفيع زاده كه بازداشتش وارد دومين هفته خود شده است.
با اين شرايط كارگاه نيز دوشنبه موقتا امروز خواهد بود

Sep 11, 2004

تولد شاعر پشت ميله هاي بازداشتگاه

مي نويسم جشن ، مي خوانم فراموشي ، مي نويسم تولد ، مي خوانم بند ، مي نويسم آزادي ، مي خوانم زندان.
شهرام رفيع زاده ي شاعر امروز 33 ساله شد در حالي كه نبود تا تبريك هاي دوستانش را بشنود.جايي ديگر زير همين آسمان خاكستري همسر و سه فرزندش روز ديگري را بدون حضور او به سر آوردند.و من كه دوستش هستم، امروز، حتا ندانستم كجاست تا رو به ديوارهايي كه او را در بر گرفته است ميلادش را تبريك بگويم.
شهرام شاعر است ، از بحث سليقه ها كه بگذريم در نوع خودش هم شاعر خوبي است و شاعر يعني كسي كه شعور دارد ، زمانه اش را درك مي كند و به آنچه بيرون از لاك تنهايي اش مي گذرد واكنش نشان مي دهد . اين همه كاري است كه اين موجود دوست داشتني با لهجه اش كه بوي شرجي شمال مي دهد در اين سال ها كه مي شناسم اش كرده است.
شاعر اگر قرار باشد سفارشي ننويسد ، اگر خواسته باشد با خودش و خواننده اش روراست باشد ، ناگزير از تجربه است ، ناگزير است كه ببيند. آن كه نديده هايش را مي نويسد و نخوانده هايش را كتاب مي كند هر چه هست ، شاعر نيست.و چه دور است چنين صفتي از شهرام رفيع زاده.
البته شهرام حتما مي دانست جايي زندگي مي كند كه در ان ديدن تاوان دارد چرا كه ناديدني ها بسيارند . تاوان ديدن شهرام هم اين بود كه حالا روز ميلادش را دور از همسر و سه فرزند نوجوان و خردسالش در بازداشتگاهي كه هيچكس نمي داند كجاست سر كند و به سوال هايي جواب بدهد كه هيچكدام ربطي به او پيدا نمي كنند.
در يكي از زندگينامه هاي ولتر خواندم كه اين فيلسوف شهير فرانسوي در جواني شعري گفته بود هجو آميز با ترجيع «ديده ام » كه سياهكاري هاي حاكم وقت پاريس را افشا مي كرد ، حاكم دستور داد ولتر جوان را كه هنوز با نام خانوادگي اش آروئه ناميده مي شد به حضورش بياورند . وقتي ولتر در دفتر او حاضر شد با لحني مهربان خطاب به او گفت : «آقاي آروئه شما چيز هاي زيادي ديده ايد مي خواهم جايي را نشانتان بدهم كه هنوز نديده ايد!» ولتر پرسيد كجا و حاكم پاسخ داد : « يكي از سياه چال هاي باستيل!»ولتر را از انجا به سياه چال بردند و تا چند ماه بعد، خوب به او فرصت دادند تا درون باستيل را ببيند.با اين همه امروز كه نگاه مي كنيم نام حاكم پاريس را كمتر كسي به خاطر مي آورد اما ولتر و انديشه اش را حتي روستاييان دورترين نقطه هاي اين كره خاكي به نيكي به ياد مي اورند.
شهرام رفيع زاده هم امروز 33 ساله شد در حالي كه دارد توي سياه جال را « مي بيند» و فردا روز ديگري است.

Sep 2, 2004

تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد

نوشته قبلي اين تارنما چنان كه انتظار مي رفت چنان آبي در خوابگه مورچگان ريخت كه از ريز و درشت و كوچك و كوچك تر به تكاپو سر از دخمه هاي تاريك ناسزا گويي و بي حرمتي در آوردند.
پاسخ دير هنگام علي عبدالرضايي كه همچنان خيال دارد به بازي مسخره موش و گربه ادامه بدهد آن قدر سخيف و بي محتواست كه ارزش وقت تلف كردن را ندارد و در اين ميانه از سردبير مجله شعر پاريس كه او را محترم مي دانم تعجب مي كنم كه چگونه تن به انتشار چنين اباطيلي مي سپارد.
ايراد اتهام هايي مانند اعلام خبر بازداشت زرين پور به خاطر دريافت پاداش يا طرح اين ادعاي مضحك كه من به خاطر آن كه در يك سلسله مقاله تئوريك به شعر عبدالرضايي با عنوان نمونه افراطي استفاده از عنصر طنز در شعر اشاره كرده ام حق انتقاد از رويه غير اخلاقي او در متهم كردن نويسنده شريفي چون يوسف عليخاني را ندارم.و بالاخره پناه بردن به تخيلات بي پشتوانه جنسي كه نشان دهنده روان پريشي نويسنده آن است هيچكدام در حدي نيست كه وقت خوانندگان اين يادداشت را با پاسخ دادن به انها به هدر بدهم.
در نوشته پيشين اشاره اي گذرا كرده بودم به اين حقيقت كه علي عبدالرضايي نخستين شعرهاي خود را در نشرياتي مانند روزنامه اطلاعات و مجلات وابسته به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي و صدا و سيماي جمهوري اسلامي چاپ كرده است و تصور مي كردم عاقلان را همان يك اشارت كافي باشد تا بدانند كسي كه امروز با پنهان شدن پشت نام هاي مستعار ديگران را متهم مي كند خود نيز روزگاري دمي به آن خمره زده است.
كسي كه با طرح مخالفت ادعايي امثال ميرشكاك با خود تلاش مي كند وجهه اي دست و پا كند از اخلاقي سود مي جويد كه در آن دروغ گويي نه تنها مجاز بلكه واجب است و كار من در يادداشت كوتاه «وقاحت از حد گذشته است» نشان دادن زشتي چنين رفتار هايي بود.
حال كه عبدالرضايي با هويت هاي مجازي اش از بيخ و بن منكر چنين سابقه اي شده است به عنوان مشتي نمونه خروار به شعري اشاره مي كنم كه در شماره دي ماه 1371 مجله سوره (ارگان رسمي حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي به سردبيري مرتضي آويني) در كنار غلامعلي حداد عادل (رييس فعلي مجلس شوراي اسلامي) به چاپ سپرده است.
نمونه هاي ديگر چاپ شعر هاي عبدالرضايي در نشريات حكومتي فراوانند و از آن جمله مي توان به شعر هاي چاپ شده او در شماره هاي 618 ،625 و 645 هفته نامه سروش وابسته به صدا و سيماي جمهوري اسلامي اشاره كرد كه توسط فعالان همان طيف قهر كه از آن نامي برده است اداره مي شد.
قصد من از آوردن اين نمونه ها به دست دادن قضاوتي از ارزش هاي احتمالي شعر عبدالرضايي نيست اصلا ارزشيابي ادبي آثار او موضوع اين نوشتار نيست. اينجا انتقاد من از شيوه و منشي است كه او هنگام بحث با ديگران به كار مي گيرد.اخلاق نادرستي كه به او اجازه مي دهد با هويت هاي مجازي به هر كه خواست اهانت كند و همه را توده اي و وابسته و حكومتي قلمداد كند تا لقب« يگانه مستقل دوران !!!!» را به نام خودش به ثبت رسانده باشد .
عبدالرضايي در حالي به روزنامه هاي مستقل اين سال ها خرده مي گيرد كه اگر خرده شهرتي هم دارد آن را مديون همين روزنامه هاست .گردانندگان روزنامه ها لابد به خاطر دارند كه چطور ايشان هر چند وقت يكبار به آنها مراجعه مي كرد و با اصرار مي خواست مصاحبه هايي را كه با خودش انجام داده بود همراه با عكس به چاپ بسپارند . در يك مورد كه به همبن منظور به خود من در دفتر روزنامه آزاد مراجعه كرده بود رضا عامري منتقد معاصر هم حضور داشت كه لابد آن را به ياد مي آورد.
كوتاه سخن آن كه به اعتقاد من رفتارهايي از اين دست جز ايجاد بدبيني عمومي به شعر معاصر و در نهايت رويگردان شدن مردم از شعر حاصلي ندارد و دود آن به چشم كساني مي رود كه در اين سال ها، بر خلاف آقاي عبدالرضايي، به جاي حاشيه پردازي به كار جدي ادبي مشغول بوده اند.
پي نوشت: