May 4, 2008

برای تشویق به کتاب خوانی


این روزها همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب تهران دوباره بحث قدیمی خالی ماندن سبد خرید خانوار از کتاب به موضوع قابل توجهی در جامعه تبدیل شده است. واقعیت این است که ملت ایران در مقاطع مختلفی در تاریخ به صورت مقطعی به کتاب خوانی گرایش پیدا کرده که زمانه ی حاضر متاسفانه در شمار آن مقاطع تاریخی نیست. این مساله را می توان از جنبه های مختلفی بررسی کرد و بی تردید شرایط اقتصادی و دغدغه های معیشتی مردم در سال های اخیر سهم عمده ای در بی رغبت شدن آنها به کتاب و کتاب خوانی داشته است. اما در کنار این مساله ضعف سیستم انتشار و معرفی کتاب را نیز در ایجاد بی رغبتی به کتاب خوانی نباید دست کم گرفت. بالا رفتن حجم تولید کتاب در کنار نقص مکانیزم های موجود برای ارزشیابی کتاب در فضای کنونی یکی از مهم ترین دلایلی است که مخاطب علاقه مند به کتاب را از کتاب خوانی منصرف کرده و یا او را به سوی گزینه های مطمئن و امتحان پس داده در فضای نشر سوق می دهد.
در این میانه نقش مطبوعات ، منتقدان و جوایز ادبی بیش از پیش اهمیت پیدا می کند. در واقع همکاری این مثلث طلایی تنها چاره ای است که برای فرار از این بحران پیش روی صنعت نشر ما قرار دارد. تلاش عمده ی همکاران ما در جایزه ی روزی روزگاری بر این است که تا سر حد امکان فضایی عادلانه و دموکراتیک فراهم آوریم تا در سایه ی آن امکانی برای مخاطب پدید آید که از میان آثار منتشر شده در یک سال دست به انتخاب بزند. بدیهی است که این هدف تنها زمانی حاصل می شود که مخاطب بتواند به سلامت نتایج این انتخاب مطمئن باشد. از همین رو جایزه ی روزی روزگاری از همان ابتدا بنای کار خود را بر شفاف سازی و قانونمند بودن مراحل انتخاب گذاشته است. انتشار اساسنامه ی مصوب هیات امنای جایزه و ارتباط مستمر با اصحاب رسانه ها از جمله تمهیداتی است که در این جهت توسط دبیرخانه ی جایزه به کار گرفته می شود.
در این دوره از جایزه با آن که تلاش بر این بوده است که در هر سه رشته ی اعلام شده یعنی رمان ، مجموعه داستان کوتاه و اثر داستانی غیر ایرانی تا پیش از برگزاری نمایشگاه کتاب فهرست نامزدهای نهایی داوران به جامعه معرفی شوند که این کار با همیاری همه ی دست اندرکاران جایزه در آستانه ی نمایشگاه محقق شد اما متاسفانه در رشته ی رمان ایرانی به دلایلی که به تفصیل در بیانیه ی دبیرخانه ی جایزه به آن اشاره شد امکان رقابت میان آثار به وجود نیامد. نگارنده به جد معتقد است که تولید رمان فارسی یکی از مهم ترین شاخص های سلامت فضای ادبی جامعه است و نقصانی که در این زمینه در سال گذشته پدید آمد می تواند برای جامعه ی فرهنگی ما عواقب زیان باری را در پی داشته باشد. متاسفانه در سالی که گذشت انتشار رمان فارسی با موانعی مواجه شد که آمار بسیار اسفباری در این حوزه بر جای گذاشت. انتشار تنها 22 عنوان رمان جدی در طول یک سال نقصانی جدی است که امکان انتخاب را از مخاطب حرفه ای سلب کرده و زیان هایی جدی به پیکر ادبیات ما وارد می کند . دبیرخانه ی جایزه صمیمانه امیدوار است که در سال پیش رو با حذف موانع و پدید آمدن امکان انتشار برای آثاری که در انتظار عرضه به بازار کتاب مانده اند این نقیصه رفع شود.
در انتها لازم می دانم تاکید کنم که نتایج یک جایزه ی ادبی تنها توصیه ای از جانب بخشی از نخبگان ادبیات به جامعه است و میزان مقبولیت آن در جامعه به میزان اعتمادی بستگی دارد که کتاب خوانان به آرای این بخش از نخبگان خود دارند. بنا براین با عنایت به تعدد جوایز ادبی در کشور می توان امیدوار بود که روزی هر سلیقه ای در جامعه ی ادبی ما صاحب جایزه ای باشد که به عنوان چراغی پیش روی علاقه مندان ادبیات عمل کند و به این ترتیب آثار با ارزش هر سال از برآیند نتایج همه ی جوایز معتبر سال شناخته شود. بی شک تا آن زمان جوایز ادبی موجود تمام تلاش خود را به کار خواهند بست که با انتخاب های عادلانه و منطقی پاسخگوی نیاز جامعه ی کتاب خوان کشور باشند.

این یادداشت یکشنبه 15 اردیبهشت ماه 1387 در روزنامه ی اعتماد به چاپ رسید

Mar 26, 2008

هدیه ی بهاری


دوباره فصل بهار همراه با عید نوروز از راه رسید. اگرچه آنچه این روزها در اطراف ما می گذرد چندان نشانی از شادمانی عید ندارد اما تصور می کنم مناسبتی از این دست می تواند به آدم هایی مثل ما کمک کند که لااقل در ذهن خود اندکی از ناملایمات پیرامونی فاصله بگیریم و با غوغایی که از رنگ و عطر و زیبایی در طبیعت بر پا شده است هماهنگ شویم. بگذارید دیگران هر چه می خواهند بکنند. زیبایی پیروز نهایی این میدان است.
به عنوان هدیه ای برای خوانندگان این صفحه دو بند از شعر مشهور چهار کوارتت اثر تی اس الیوت را که مدت ها پیش برای مقابله با ترجمه ی جدید یکی از دوستان به فارسی برگردانده بودم در این جا منتشر می کنم. نوروزتان پیروز.




برنت نورتون

1

زمان حال و زمان گذشته
هر دو حاضر خواهند بود احتمالا در زمان اينده
و زمان آينده حضور دارد در زمان گذشته
اگر همه ي زمان جاودانه حاضر است
همه ي زمان بازخريدني نيست
آنچه مي توانست باشد تجريدي است
باقي مانده به شكل احتمالي دائمي
تنها در سرزميني از پندار
آنجه مي توانست باشد و آنچه بوده است
به يك پايان اشاره دارند ، كه هميشه زمان حال است
آواي گام ها در حافظه طنين مي افكند
در گذرگاهي كه از ان گذر نكرديم
به سوي دري كه هرگز بازش نكرديم
به سمت باغ گل سرخ.، كلام من اين گونه
طنين مي افكند در ذهن شما
اما به چه منظور
آشفته كنيم غبار را بر جامي از برگ گل هاي سرخ
نمي دانم
پژواك هاي ديگر
باغ را پر كرده اند ، لازم است دنبالشان كنيم؟
زودباشيد ، پرنده گفت ، پيدايشان كنيد ، پيدايشان كنيد،
ان گوشه. درون اولين دروازه ،
به سوي اولين دنيا ، لازم است دنبال كنيم
اين فريب باسترك را؟ به سوي اولين دنيايمان.
آن ها آن جا بودند ، باشكوه ، ناديدني،
در حركتي بدون اجبار ، بالاي برگ هاي مرده،
در اين گرماي پاييزي ، ميان هواي سيال،
و پرنده ندا داد ، در پاسخ به
نواي ناشنيده اي مخفي شده در بوته زار
و جرقه اي ناديدني كه عبور كرد ، به سمت گل هاي سرخ
شبيه گل هايي بود كه به آن ها نگاه مي شود
انجا آن ها مثل ميهمانان ما بودند ، پذيرفته شده و پذيرنده ،
پس ما حركت كرديم ، وانها ، با الگويي رسمي
در امتداد كوچه ي خالي ، به سمت حصاري دايره اي،
براي نگاه كردن به آبگيري زهكشي شده ،
آبگير خشك ، سيمان خشك ، با لبه هايش قهوه اي
و آبگير پر شده بود با آبي از آفتاب
و نيلوفر برخاست ، آرام ، آرام،
آن سطح مي درخشيد از دل نور
و آنها در پس ما بودند ، منعكس شده در آبگير،
سپس ابري گذشت ، و آبگير خالي بود.
برويد ، پرنده گفت ، چرا كه برگ ها پر از كودكان بودند،
كه با هيجاني پنهان . خنده هاشان را فرو برده بودند
برويد برويد برويد ، پرنده گفت :نوع بشر
زياد تحمل واقعيت را ندارد
زمان گذشته و زمان اينده
آنچه مي توانست باشد و ان چه بوده است
به يك پايان اشاره دارند ، كه هميشه زمان حال است.

2

سير و ياقوت كبود در لجن
لكه اي خون نقش خورده بر محور چرخ ها،
ميله اي شناور در خون
آواز مي خواند زير داغ هاي كهنه
تسكين مي دهد نبرد هاي فراموش شده ي ديرين را
رقصي در امتداد شريان
جريان بلغم
رقم خورده اند در شناور بودن ستارگان
نشسته در تابستان در درختان
حركت مي كنيم فراز درخت متحرك
در نور بالاي برگ طرح دار
و مي شنويم از طبقه ي خيس پايين
كه يوز و گراز
مانند گذشته غريزه را تعقيب مي كنند
اما ميان ستارگان آشتي كرده اند.

در نقطه ي ثابتي اين جهان چرخان ، نه با كالبد نه بدون كالبد؛
نه از جايي نه به سويي . در نقطه ي ثابت ، آن جا رقص جريان دارد،
اما نه جلوگيري كن نه همراه شو ، و اين را ثبات نام مگذار،
جايي كه گذشته و آينده گرد امده اند ، نه حركت از جايي نه به جايي،
نه عروج نه هبوط ، جز براي يك نقطه ، نقطه اي ثابت،
رقصي در كار نخواهد بود ، وتنها چيزي كه وجود دارد رقص است
تنها مي توانم بگويم ، آن جا بوده ايم ، اما نمي توانم بگويم كجا.
ونمي توانم بگويم ، چه مدت ، چون معنايش قرار دادن آن در محدوده ي زمان است
ازادي دروني از خواهش عملي،
آزاد شدن از عمل و رنج بردن ، ازاد شدن از درون
و بيرون اجبار ، هنوز در حصار
با افسون شعور ، نوري سفيد ثابت و در حركت
جهيدن بدون حركت ، تمركز
بدون حواس پرتي ، هم جهاني جديد
و هم قديمي آشكار مي شوند ، فهميده شده
در تكامل خلسه ي ناتمامش
وضوح هراس ناتمامش
با اين حال افسون گذشته و اينده
پيچيده در ناتواني بدني در حال تغيير
محافظت مي كند بشر را از بهشت و لعنت ابدي
كه كالبد را ياراي تحمل آن نيست
زمان گشته و زمان آينده
اجازه مي دهند اما كمي هوشياري را
هوشيار بودن به معناي در زمان بودن نيست
اما تنها در زمان مي تواند لحظه ي حضور در باغ گل سرخ
لحظه ي در ان الاچيق كه باران ضربه مي زد
لحظه ي در كوران كليسا در گرگ و ميش
به خاطر سپرده شود ، همراه با گذشته و اينده.
تنها در زمان است كه زمان تسليم مي شود

Jan 13, 2008

برای مهران قاسمی


خطابه

با خنده هایت پیچیده روی چشم ها
در این زمین زشت باشکوه نفوذ کرده ای
در سردی هوای سحرگاهی
ردیف دندان هات صبحانه ی شکوهمند این همه گریه
و شوخی هات هنوز ورد زبان هاست
بشنو، بفهم!
چیز زیادی برای دیدن نیست
می توانی بخندی اگر خواستی
چشم هایت را می توانی ببندی
شوخی کنی هنوز وقتی که از جاده های عوضی هلهله می رسد
در این زمین چیز زیادی نیست
تنها یکی – دو روزنامه
با خبرهای یکی یکی پیچیده به کوره راهی نرسیده به گوش ها
بشنو، بفهم!
خنده هایت موج بر می دارد
بخواب بر خیالت تخت
در کوره راه معکوس
پای شکسته ات را بیاور
چیز زیادی که نیست را
در خواب هم می توانی ببینی.



پی نوشت یک: باورش هنوز سخت است. نام مهران را با هر چیزی می شد همراه کرد جز مرگ. اصلا خود زندگی بود. سرزنده و طنزپرداز با روحیه ای که هر نا امیدی را از رو می برد. سال 81 بود یا 82 ، دقیق خاطرم نیست ، با هوشیار انصاری فر و فرامرز قره باغی در تدارک چاپ مجله ای بودیم ادبی و طبق معمول مشکل مجوز داشتیم. مهران که آن زمان مجله ای به نام دریچه را منتشر می کرد پیش قدم شد و اجازه داد آن مجله که نامش را کتاب سه هفته گذاشته بودیم با امتیاز دریچه و به صورت یک ویژه نامه در باید. بعد هر چه پیش تر رفتیم مهران هم علاقه مند تر شد . طوری که آن اواخر همه ی کارهایش را زمین گذاشته بود و به کتاب سه هفته می رسید. آخرین شب وقتی ناگهان قرارمان با مدیر هنری مجله به هم خورد باز این مهران بود که به دادمان رسید و به خاطر اشنایی اش با نرم افزار صفحه بندی پیشنهاد کرد در بستن صفحات مجله کمکمان کند . این شد که یک شب بهاری من و مهران و فرامرز قره باغی تا صبح در دفتر دریچه نشستیم و 170 صفحه مجله را با هم بستیم. کتاب سه هفته بیش از همان یک شماره منتشر نشد به همان دلیلی که خیلی از نشریات روزگار ما یک شماره ای ماندند. اما مهران قاسمی دوست خوب من و ما باقی ماند. کاش می شد هنوز هم بروم و در اعتماد ملی لبخند مهربانش را دوباره ببینم. کاش می شد دور از چشم بقیه برویم روی پلکان پشت بام و در حال چاق کردن سیگار دزدکی حال و احوالی بکنیم. حیف...
پی نوشت دو: این شعر در روزنامه ی اعتماد ملی شنبه 22 دی ماه منتشر شد