Oct 12, 2008

ویژه نامه ی روزان برای نوبل ادبی 2008

روزنامه ی جدید روزان را همراه با دوست قدیمی ام شمسی پورمحمدی شروع کرده ایم آنچه درادامه می بینید ویژه نامه ای است که امروز دوشنبه 22 مهر دردومین پیش شماره ی این روزنامه کار کرده ایم.روزان رامی توانید ازدکه های سراسر کشور تهیه کنید.


گفت و گوي رادیو ملی سوئد با ژان ماری گوستاو لوکلزیو دقایقی پس از اعلام برنده جایزه ادبیات نوبل
وقتی که فضای آکادمی سوئد ، گرم می شود

برگردان: پریس تنظیفی

درست دقایقی پس از اعلام نام برنده جایزه نوبل ادبیات 2008، که امسال به ژان ماری گوستاو لوکلزیو اهدا شد ، کریستین ام لوندبرگ از رادیو ملی سوئد با او به گفت و گو نشست که خواندن ترجمه این گفت و گو از لطف خاصی برخوردار است .

ژان ماری گوستاو لوکلزیو متولد ۳ آوریل سال ۱۹۴۰ در نیس فرانسه است ، او نویسنده کتاب های "بیابان" (1980) ، "رویای مکزیکی"(1988) و "آفریقایی ها " (2004) است .

• سلام آقای کلزیو ، مصاحبه پخش زنده است ، برای دریافت جایزه تبریک می گوئیم .
- بله ، من بسیار متاثر شده ام و این جایزه افتخار بسیار بزرگی برای من است که مرا تحریک کرده است . من تشکر خود را از بنیاد نوبل اعلام می کنم .
• شما خبر را چگونه شنیدید؟
- یکی از اعضای آکادمی بود که به تلفن همسر من زنگ زد ، هنگامی که من سرگرم بازی بودم.
• شما در کشورهای مختلفی زندگی کرده اید ، آیا هیچ کشوری هست که شما به عنوان کشور خود از آن یاد کنید؟
- من عاشق جمهوری موريس هستم زیرا خاک اجدادم است و از آن به عنوان موطن کوچکم یاد می کنم . بنابر این موريس یکی از مکان های سوگلی من در جهان است .
• شما ترجیح می دهید به عنوان یک نویسنده فرانسوی شناخته شوید یا چنین فکر می کنید ؟
- من فکر نمی کنم که ما بتوانیم در این مورد تفاوتی قایل شویم . من در فرانسه زاده شدم ، درس خواندم ، پدرم اهل برتاني بود ، من بیشتر شبیه مخلوطی از اقوام جهان هستم .
• چه جیزی بیش از همه برای شما مهم است ؟
- مهم ترین موضوع ها ؟ من فکر می کنم نمایش مقداری سخاوت زیرا که مهمترین چیزی که در زندگی وجود دارد ، داشتن این سخاوت در مقایسه با مردم و یا طبیعت برای رسیدن به تعادل است .
• از بین همه کتاب هایتان ، کدام کتابتان را بیش از همه دوست دارید ؟
- من می خواهم بگویم که اکنون می نویسم ، من عاشق نوشتن هستم و برای من مهم است که به آنچه انجام می دهم بیندیشم و به آنچه می خواهم انجام دهم ، به جای آنکه به آنچه پیشتر انجام داده ام بیندیشم.

• شما چندان از مراسم ها و مهمانی ها خوشتان نمی آید ، آیا به استکهلم در ماه دسامبر برای دریافت جایزه خود می آئید ؟
- بله ، البته من آنجا خواهم بود . من باید بگویم که به تازگی با کنجاوی و همدردی منظره آکادمی استکهلم را دیده ام ، من فکر می کنم که این مراسم بسیار خوش آیند است و جادویی در خود دارد . بنابراین با کمال خورسندی به این مراسم می آیم.
• شما پیشتر هم برای دریافت جایزه استیگ داگرمان در 25 اکتبر به سوئد آمده بودید.
- بلکه ، البته من در ماه دسامبر برای ملاقات با اعضای اکادمی و دریافت جایزه نیز به سوئد خواهم آمد


جایزه‌ای برای "سکوت" و "خلسه"

مسعود سالاری

"ژان ماری گوستاو لوکلزیو برنده‌ جایزه‌ نوبل ادبیات در سال 2008 میلادی شد." این خبری است که همه ساله نویسنده‌ای را در گوشه‌ای از جهان، اگر نه به اوج افتخار، به اوج شهرت می‌رساند و دریای ادبیات را دست‌خوش توفان "ژورنالیسم" و "رسانه" می‌کند. در همان ساعت‌های اول اعلام این خبر، حرف‌های لوکلزیو که می‌گوید پول جایزه را خرج بدهی‌های کلانش می‌کند و حرف‌های دبیر سوئدی نوبل که می‌گوید شاید هویت برنده‌ی امسال جایزه‌ی نوبل از پیش لو رفته باشد چون فاش شده که شرط‌بندی‌های کلانی بر سر برنده شدن این نویسنده‌ فرانسوی بسته شده است، غالبا از نقدها و تحلیل‌های ادبی که باید قاعدتا درباه‌ی آثار او نوشته شود، اهمیت بیشتری می‌یابند. زندگی‌نامه‌ها و فهرست‌های آثار لوکلزیو در همه جا چاپ می‌شود ولو با اشتباه‌های فاحش مفهومی، تاریخی و حتا جغرافیایی.
یکی از خطاهایی که اغلب در نگارش زندگی‌نامه‌ی لوکلزیو به چشم می‌خورد، آن است که اغلب او را از یک تبار "بریتانیایی" در جزیره‌ی "موریس" دانسته‌اند، جزیره‌ای که در اقیانوس هند واقع شده و زمانی مستعمره‌ی بریتانیای کبیر بوده است. اما واقعیت آن است که پدر و مادر وی از نسل خانواده‌ای اهل منطقه‌ی برتانی در شمال غربی فرانسه بودند که از قرن هجدهم میلادی در موریس سکنا گزیده بودند.
تأکیدی که بر تصحیح جزئیات زندگی لوکلزیو می‌شود فقط برای افزایش معلومات عمومی و رسانه‌ای نیست. زیرا اگر چه دانستن زندگی‌نامه و جغرافیای زیستی نویسنده شاید در زمره‌ مسایل شخصی او به حساب آید، و اگر چه رمان‌ها و داستان‌های کوتاه او سندیت "اتوبیوگرافیک" دارند اما در مورد ویژه‌ لوکلزیو باید دانست که درون‌مایه‌ی "بحران هویت" و جستجوی آن دقیقا در آثار مختلف او پدیدار می‌شود. در بسیاری از داستان‌هایش، به ویژه در اولین آثارش، همیشه ردی از همان خاستگاه غریب آشنا، یعنی جزیره‌ی موریس دیده می‌شود، ولو آن که خود هرگز در آن مکان نزیسته است. از آن گذشته، نویسنده‌ای که از زمان تولدش در 1940 میلادی در نیس فرانسه، هم‌چون جوینده‌ طلا مدام در سفر بوده، در نیس، اکس آن پرووانس، پرپینیان و انگلستان درس خوانده، در تایلند، پاناما و به ویژه در مکزیک خدمت کرده، به آفریقا (نیجریه) سفر کرده و در دانشگاه‌های آمریکا و فرانسه درس داده، طبیعی است که در نوشته‌های‌اش از گوشه گوشه‌ جهان بگوید و از "هویت‌ها" خویش بنویسد.
اگر چه در آغاز، سبک او را شبیه کار نویسندگان جریان "رمان نو" می‌انگاشتند که "نوشتار محض" را بر سرنوشت آدم‌های داستان ترجیح می‌دادند (رمان جریمه، 1963)، اما برای لوکلزیو، بر خلاف "رمان نویی"‌ها، ماجراهایی که برای شخصیت‌های داستانش می‌افتد خالی از اهمیت نیست. نیز اگر چه در آغاز، سبک مکلف و ذهن‌ورزی نویسندگانی چون ژرژ پرک (George PEREC) را می‌پسندید، بعدها تغییر سبک داد و با زبانی ساده داستان نوشت.
یکی از ویژگی نقیضه‌نمای لوکلزیو آن است که به رغم آفرینش فضای سفر که علی القاعده باید با درون‌مایه‌هایی چون کشف و ماجراجویی همراه باشد، در کارهای خود از سفر به "سکوت" و "تنهایی" راه می‌برد تا حدی که در رمان بیابان (که بسیاری آن را شاهکار او دانسته‌اند) سفر و ماجراهای آن را به "خلسه"‌ی "سکوت" پیوند می‌زند. در واقع آدم‌های لوکلزیو، همگی میان آنچه در ظاهر می‌نمایند و دنیایی که از آن آمده‌اند جریان دارند و دنیایی "خلسه‌آور" را میان این دو می‌پیمایند. "لالا" (Lalla) که شخصیت اصلی بیابان است، دختری است از تبار "مردان آبی" که به مارسی آمده، اما به دنیای افسانه‌ای بیابان وفادار می‌ماند و آن را "راز" می‌نامد.
نکته‌ی دیگری که در باره‌ی لوکلزیو شایان توجه است اما کمتر به آن اشاره شده، تمایل او به نوشتن داستان‌های کوتاه است. یکی از معروف‌ترین داستان‌های کوتاه در ادبیات فرانسه کتاب موندو لوکلزیو است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . باید دانست که لوکلزیو از معدود نویسندگان فرانسوی است که داستان کوتاه نوشته و این ژانر را که سنتی بیشتر متعلق به ادبیات انگلوساکسون (بسیاری از نویسندگان انگلیسی و آمریکایی)، ایتالیایی (لوئیجی پیراندلو، آلبرتو موراویا و ...) و آمریکای لاتینی (خوان رولفو، ماریوس بارگاس یوسا و ...) است، در ادبیات فرانسه نیز پر رنگ نموده است. در واقع تا قبل از لوکلزیو، ادبیات فرانسه جز چند نویسنده‌ انگشت‌شمار هم‌چون گی دوماپاسان و آلفونس دوده، نویسنده‌ بزرگی در این ژانر به دنیای ادبیات معرفی نکرده است.
لوکلزیو اما چه در رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش، چه در مقاله‌ها و نقدهایش، هیچ گاه آن نگاه نوستالژیک به "دنیای عینی" را که منجر به آفرینش "اندیشه" می‌شود فراموش نمی‌کند. او در نوشتاری فلسفی به نام خلسه‌ی مادی که در 1967 میلادی منتشر کرد، می‌نویسد: "راز مطلق اندیشه، بی شک همان میل فراموش ناشدنی به غوطه‌ور در خلسه‌آورترین آمیزش با مادیت است، آمیزش با امر ملموس،




مردي با دو زادگاه
فرزانه شهفر



جايزه نوبل در ادبيات به نويسنده فرانسوي ژان – ماري گوستاو لوكلزيو تعلق گرفت . آكادمي اين جايزه را به نويسنده اي اهدا كرد كه با نگاهي بشردوستانه وماجراجويي هاي شاعرانه ، در فراز ونشيب تمدن حاكم ، بدون وابستگي در قلمرو ادبيات بي وقفه كار كرده وبه پيش رفته . لوكلزيوي شصت وهشت ساله ، همواره در آثار پر بار و تأثير گدارش، منتقدِ غرب ِ مادي گرا و به طور كلي تمدن پرخاشگر و خشونت بار شهري بوده .
از سال ها پيش به خاطر نوع نگاهش مورد توجه ي محافل ادبي سوئد قرارگرفته بود وامسال برنام او بسيار تأكيد شد . چندي قبل هم جايزه ي ادبي استيگ داگرمان سوئد را از آن خود كرد .
لوكلزيو عاشق سفر و جهانگردي است . شايد به همين سبب است كه در اكثر آثارش خواننده را با خود
از كشوري به كشوري نه ، از قاره اي به قاره ي ديگر مي كشاند .روشي كه باعث آميختگي و در هم تنيدگي فرهنگ هاي مختلف در نوشته هايش مي شود . تنهايي وسرگرداني ، تم هاي اصلي در كار اوست .
اين بلند قامت ِ چشم آبي ، كه در عكس ها بي شباهت به كابوي ها نيست ، مردي محجوب و كم حرف است كه استوار و آرام سخن مي گويد : " در نوشتن تنها يك چيز را دنبال كرده ام : برقراري ارتباط با ديگران."
نويسنده ي " خانه به دوش " ، يا " بومي ( سرخ پوست ِ ) شهر " لقب گرفته ، كه همه ي اين القاب ، بر عشق بي حد و حصرش به طبيعت صحه مي گذارد .
اين رمان نويس آ فريينده ي جهاني است كه در آن ماياها با امبِراها ( بومي هاي پاناما ) و چادر نشينان جنوب مراكش با مارون ها ( بردگان فراري جزيره ي موريس ) قادرند گفتگو كنند . اين هم جواري جوامع اوليه در رمان هاي او به سهولت قابل دريافت است .
تا سال ها ي هشتاد بيشتر به عنوان نويسنده اي نو آور و عصيانگر شناخته شده بود ، تم هاي منتخب او در آن روزها " ديوانگي " و " زبان " بود ، اما بعدها آ ن دشواري ها ، در زمينه ي موضوع و زبان ، جاي خود را به سادگي دادند . كودكي ودغدغه هاي خاص آن و سفر با تمام جذابيت ها محور اصلي اغلب آثار او شد ، چيزي كه از همان نخستين صفحات خوانندگان بي شماري را به هيجان مي آورد . هم چنين در اغلب رمان هايش بچه ها ، پيرمردها ، كرولال ها ، آدم هاي ساده لوح و يا بي خانمان نقش ويژه اي دارند .
وقتي از او در باره ي اولين خاطره ي كودكي اش پرسيده بودند پاسخ داده بود : " جنگ . ويراني ِ بندر نيس توسط ارتش آلمان كه در حال فرار ، خراب مي كردند ، منفجر مي كردند و من بر اثر موج انفجار روي زمين پرتاب شدم ، وحتي حالا كه با شما حرف مي زنم انگار هنوز زمين زير پايم مي لرزد وصداي نعره هاي خودم را مي شنوم . "

در سال هاي هفتاد به مكزيك وپاناما سفر كرد وزمان زيادي را در كنار بوميان آن مناطق گذراند . اين عصيانگرِِ آرام در باره ي آن روزها مي گويد : اين تجربه زندگي ام را به كلي تغيير داد .عقايدم پيرامون جهان و هنر، نحوه ي زيستنم باديگران ، راه رفتن ، خوردن ، خوابيدن ، دوست داشتن ، حتي روياهايم تغيير كرد . "
لوكلزيو مي گويد : " احساس مي كنم روي اين كره ي خاكي ذره اي ناچيزم و ادبيات در بيان اين
مطلب به من كمك مي كند . "
در بيست وسه سالگي با انتشار كتاب صورت جلسه توانست جايزه ي معتبر رنودو را در سال 1963 به دست بياورد . كتابي كه تحت تأثير جنگ الجزاير تحرير شد و اگر چه قبل از اين كتاب ، شعر ، قصه ، حكايت و داستان هاي كوتاه زيادي نوشته بود ، ولي هيچ يك از آن ها پيش از صورت جلسه چاپ و منتشر نشده بود . از سال 2002 او از جمله داوران اين جايزه ي بزرگ به شمار مي رود .
در سال 1980 از آكادمي فرانسه ، جايزه ي بزرگ ، پل موران را براي رمان بيابان دريافت كرد .
بعد از اعلام نام او به عنوان برنده نوبل ، وقتي پرسيدند در مقابل اغتشاشات سياسي واقتصادي دنياي چه بايد كرد ، پاسخ داد : " پيام من اين است كه به خواندن رمان ادامه دهيم . خواندن راه بسيار خوبي است تا در باره ي اين دنيا طرحِ سوال كنيم .
او معتقد است : " رمان نويس ، فيلسوف نيست ، متخصص زبان نيست ، بلكه كسي است كه مي نويسد و مي پرسد . "
برنده ي نوبل 2008 تأكيد كرد كه به هيچ يك از جريان هاي سياي وابسته نيست . گفت : " مي نويسم چون دوست دارم بنويسم . "

مشهور است كه اين نويسنده فرانسوي در مقابل خبرنگاران روزنامه ها وساير رسانه ها ي گروهي مقاوم وسركش است ، اما با آن كه تازه از كشور كره بازگشته و قرار است به كانادا برود و كمي خسته به نطر مي رسد ، با آ رامش وشكيبايي به سوالات مطبوعات جهاني پاسخ مي دهد و به سهولت به زبان هاي فرانسه ، انگليسي واسپانيايي حرف مي زند .
لوكلزيو افول فرهنگ در فرانسه را رد كرد . اين همان موضوعي است كه اخيرا" در مجله ي امريكايي تايمز منعكس شد و موجي از اعتراض فرانسويان را به وجود آورد . در اين باره گفت افت فرهنگي در باره ي فرانسه صحيح نيست ، فرانسه كشوري است با بار فرهنگي بسيار غني ، سرشا رو متنوع . او كه سال هاست با همسرش ژميا و دو دخترش در آلبو كرك نيو مكزيكو زندگي مي كند ، مي گويد نه روزنامه مي خواند ونه راديو گوش مي دهد . اما از فرانسه دل نكنده است ، ( در جايي گفته بود كه بيش از هرچيز در دنيا نيس مورد نفرت و علاق ي اوست )ا غلب به نيس و به اقامتگاهش در خليج DOUARNENZ باز مي گردد. با صراحت مي گويد كه با زبان وبا كتاب هاست كه هنوز مي توانيم از فرانسه سخن بگوييم وشاهد حضور و هم سويي هايش با جريان هاي دنيا باشيم .
به نطر اوزنان نويسنده در حال حاضر با ابداع يك نوع ادبيات بي پروا و خيلي آزاد در ادبيات فرانسه ، از برخي از مردان پيشي گرفته اند ، نويسندگاني مثل ماري داريوسك ، فابي ين كانور وماري ني ميه مورد نطر اوهستند .
ژان ماري گوستاو لوكلزيو خود را صاحب دو زاداگاه مي داند : " فرانسه و جزيره ي موريس.
فرانسه زادگاه انتخابي من است به خاطر فرهنك و زبانش ، اما زادگاه كوچكم جزيره ي موريس است

Jul 3, 2008

در سوگ شاعر شورشی گیلان

هر بار که خبر درگذشت شاعری را می شنوم زمان لحظه ای پیش چشمانم درنگ می کند. خاطرات گذشته را می کاوم در جست و جوی آن گوهر یگانه ای که اهل کلام را به هم پیوند می دهد. امروزم را با خبرغم انگیز رفتن بنی مجیدی شاعر آغاز کرده ام، با پیام کوتاهی که از گیلان و از فراز البرز استوار به دستم رسیده است. در جست و جویم میان خاطرات، بنی مجیدی را شاعری می یابم نشسته در انزوای خویش و به دور از هیاهوی مرسوم محافل پایتخت. نامش را سال ها پیش از تقدیمچه ای مشترک به یاد داشتم که بر پیشانی یکی از شعرهای شاعر محبوبم رضا براهنی نقش بسته است. چند سال پیش بود که در پی نا امیدی اش از چرخه ی بیمار نشر شعر و برای آن که کتاب هایش راحت تر به دست خواننده برسد کتاب " سهم من همیشه دلتنگی است " را که در همان گیلان منتشر کرده بود گذاشت روی شبکه ی اینترنت . کتاب را که خواندم آن قدر خون شاعرانه داشت که تصمیم گرفتم با شاعرش صحبت کنم و این به تنها تماس تلفنی من با منصور بنی مجیدی منجر شد. کتابش حالا روی مانیتور روبه روی من است. می نویسد:

تاریخ...
در دخمه های دم فرو بسته ی ما
پلک نمی زند اکنون
- این دوربین
نزدیک بیاور
و بر ارتفاع سوخته ام بگیر!
یک صندلی لنگان
میراث اجدادی من است
که مرگی در انتشار آن پیوست است.(صفحه 12 )

از خلال این سطرها سیمای شاعری دیده می شود که دانایی حاصل از اشراف به زمانه اش را با توانایی اجرای شعر به زبان مردم روزگارش پیوند زده است. شعر او در نقطه ی تلاقی بخشی ازشعر دهه ی هفتاد با شعر آرمانگرای دهه ی 60 قرار می گیرد. اجرای شعر را از اولی به یادگار دارد و عمق اندیشه را از دومی . و این ترکیب مبارک شعر او را به یکی از شعرهای خواندنی این سال ها تبدیل می کند. شعر بنی مجیدی شعری شورشی است و این شورش را هم می توان از جسارت او در خلق تصاویری عجیب از عناصری نامتجانس سراغ گرفت و هم از نگاهش به دنیا که شورش دهه ی شستی های اروپا را به یاد می آورد مانند این شعر:

-این قدر از قیر داغ و کلاغ سیاه نگویید
حداقل، زاغ و زاغچه های عوضی، ناراحت می شوند؟!
-از این درختان گیس بریده هم کمتر بگویید
چه کسی می گفت؛ ما اولاد احمق آدمیم
اولا باید ثابت کنیم که آدمیم
ثانیا با کلاغی که بهترین جای باغ، غارغار می کند
چه کار داریم!؟
او به وظیفه ی موعود، عمل می کند
و ما هم قول شرف می دهیم
که رل بهتری در این نمایش، بازی کنیم! (صفحه 53 )

اگر چه شورشی این گونه در شعر این سال ها کم نبوده است اما ناگفته پیداست تعداد شاعرانی که مانند بنی مجیدی توانسته باشند از چنین شورشی به شعر برسند آن قدرها هم زیاد نیست. باری در این زمانه ی سوگ همین مقدار اشاره کافیست. حالی دیگر و مجالی دیگر لازم است تا به خوب و بد هنر شاعر بپردازیم.
کلاهم را به افتخار شاعری بر می دارم که سرانجام رنج خویش را با ابدیت پیوند زده است. در سوگ او پیاله ی شعر چندی واژگون خواهد بود.

شعرها از منبع زیر نقل شده اند:
منصور بنی مجیدی، سهم من همیشه دلتنگی است، چاپ اول 1383 ، نشر فرهنگ ایلیا


این مطلب را در نخستین ساعات پخش شدن خبر درگذشت منصور بنی مجیدی به سفارش صفحه ی ادبی یکی از روزنامه ها نوشتم و بنا بود چهارشنبه 12 تیرماه جاری چاپ شود. گویا در آخرین ساعات شب این یادداشت مشمول ممیزی شده و از صفحه ی مورد نظر حذف شد.

Jun 30, 2008

در دفاع از جایزه های خصوصی شعر

گزارش اقلیت

افراط درهر کاری خلاف عقل است. در مورد نظریه پردازی که فعالیتی به شدت تعقلی است افراط به پیدایی تعصب منجر می شود که ناگزیر نظریه را از حالت کاربردی خارج می کند و با دور کردن آن از واقعیت های موجود به آن حالتی آرمانی می بخشد.
پاره ای از واکنش ها که این روزها از سوی برخی مخاطبان ادبیات و فعالان عرصه ی فرهنگی نسبت به روند فعالیت های فرهنگی گروه های مستقل ادبی در کشور و به خصوص جوایز خصوصی ادبی ابراز می شود از مصادیق بارز این رویکرد افراطی است. در عین حال در این مورد به خصوص علاوه بر افراطی گری در بسیاری از این واکنش ها می توان به وضوح تمایل این افراد به نشان دادن خود از راه نفی "دیگری" را شاهد بود. در چنین موضع گیری هایی به واقع میان راست افراطی و چپ افراطی تفاوت چندانی وجود ندارد. راهکارهای نشان داده شده از سوی یکی به تقویت و تحکیم اهداف دیگری منجر می شود. در حالی که راست افراطی با تلاش برای ایجاد انسداد فرهنگی و قبضه کردن فضای فرهنگی کشور در انحصار موافقان مطلق سیاست های خود رویه ای افراطی را در پیش گرفته است ، چپ افراطی نیز با در پیش گرفتن سیاست قهر و دعوت به ترک صحنه ی فعالیت های فرهنگی به پیش رفتن این سیاست راست کمک کرده و ناخودآگاه شرایط را برای حذف هر چه بیشتر تکثر از فضای فرهنگی کشور و خالی ماندن عرصه برای فعالان راست هموار می کند. در حالی که تلاش جریان راست افراطی در این زمینه با منطق ساده ی "منفعت طلبی" قابل توجیه است رفتار چپ افراطی به دلیل فقدان منطق عقلانی و تکیه کردن بر آرمان خواهی بدون پشتوانه ی عملی بیشتر به "خودزنی" شباهت پیدا می کند. و این نتیجه گیری تازه خوشبینانه ترین فرض ممکن برای تحلیل بعضی از این واکنش هاست.

جوایز ادبی جه سودی دارند؟
بیایید برای آغاز بحث بر سر چند مفهوم اصلی توافق کنیم. اولین گام پذیرفتن این اصل است که فرهنگ به عنوان پدیده ای ارگانیک از تعامل و گفت و گوی دیدگاه های مختلف پدید می آید و رشد می کند. برای اثبات این ادعا زحمت زیادی لازم نیست. به لحاظ عقلی علوم انسانی به دلیل ماهیت منطقی خود در یک فضای زنده ی بحث و گفت و گو امکان رشد پیدا می کنند. دموکراسی آتن قدیم، فضای آزاد فرانسه ی قن نوزدهم و در نهایت دموکراسی های لیبرال قرن بیستم که لااقل به لحاظ نظری ملزم به ایجاد امکان گفت و گو و تضارب آرا برای شهروندان خود بوده اند به عنوان نمونه های تاریخی موید این مدعا هستند. آنچه امروز به عنوان میراث فرهنگی و ادبی جهان می شناسیم و پشتوانه ی آثار ماست از درون چنین فضاهایی شکل گرفته است. این در حالی است که تجربه ی تاریخی نشان می دهد در جوامع بسته و توتالیتر مانند شوروی زمان استالین، آلمان هیتلری و چین مائو چیزی جز دستورالعمل های حزبی و ادبیات فرمایشی به وجود نمی آید.
دومین مفهومی که برای بحث ما اهمیت دارد شناخت مکانیسم هایی است که به ایجاد تعامل و گفت و گو در فضای فرهنگی منجر می شود. فرهنگ بر خلاف سیاست به جهت آن که مقوله ای نظری است و با احتیاجات روزمره ی زیست انسانی پیوندی عملی برقرار نمی کند به نسبت سیاست کمتر به عرصه ی منازعه ی قدرت تبدیل می شود. اینجا بر خلاف سیاست تبلیغات و در دست داشتن امکانات مادی به تنهایی نمی تواند پیروزی یک جریان بر دیگری را تضمین کند. در واقع به دلیل ماهیت نسبی اندیشه در عرصه ی فرهنگ نظام طبقاتی حکمفرما نیست و طبقه بندی های این عرصه بیشتر ماهیتی صوری و قراردادی دارند که به سادگی نیز می تواند تغییر کند. به این ترتیب واضح است که برای ایجاد یک فضای فرهنگی پویا وجود گروه های مختلف و مخالف امری ضروری و حتمی است. در کشورهایی مانند ایران که حکومتی ایدئولوژیک دارند از آنجا که گروه سیاسی حاکم برای بقا علاوه بر قدرت اقتصادی و سیاسی به برتری فرهنگی و ایدئولوژیک نیز نیازمند است عموما با پیش بردن فضای فرهنگی کشور به سمت انسداد فرهنگی تلاش می کند از اهمیت و تاثیر گروه های دگراندیش در جامعه بکاهد. واقعیت این است که این رفتار بیش از هرچیز با جلوگیری از رشد و شکوفایی فرهنگی کشور هم به زیان گروه حاکم تمام می شود و هم در بلند مدت آثار تخریبی خود را در سطح جامعه نشان می دهد. از جمله این آثار تخریبی می توان به سقوط اخلاقی جامعه و ناکارامد شدن نهادهای فرهنگی در ایجاد نشاط،، خلاقیت و نوآوری در جامعه اشاره کرد.
در چنین شرایطی وظیفه ی روشنفکران به عنوان اقشار فرهنگی جامعه این است که با فعالیت های مسالمت آمیز هم ارز با اقدامات دولت کمبود ناشی از تلاش دولت در جهت ایجاد انسداد فرهنگی را جبران کنند و اجازه ندهند تا آثار منفی حذف زایش فرهنگی گریبان گیر جامعه شود.
همان طور که در عرصه ی سیاسی مطابق نظریه ی پارسونز به وجود آمدن گروه های تک موضوعی غیر دولتی به عقب راندن دولت از عرصه ی عمومی و حفظ حقوق همه ی اقشار جامعه منجر می شود در جامعه ی ادبی نیز وجود جوایز تک موضوعی غیر دولتی کارکردی مشابه پیدا می کند و به نوعی ضامن حفظ سلامت این عرصه و تضمینی برای حفظ تکثر در عرصه ی عمومی فرهنگ خواهد بود.
جوایز ادبی غیر دولتی به عنوان منبعی برای جلب توجه جامعه به فعالیت های مستقل ادبی که به هر صورت در کشور امکان انتشار یافته اند یکی از مکانیسم های جامعه ی روشنفکری برای مقابله با انسداد فرهنگی هستند. این جوایز به شهروندان امکان می دهند که بتوانند از میان آثار موجود دست به انتخاب بزنند و به تدریج به شکلی مسالمت آمیز صدای گفتمان های در حال حذف شدن را به گوش جامعه می رسانند.
جوایز ادبی خصوصی به دلیل ماهیت مستقل خود بر خلاف باور بعضی از منتقدین به ایجاد هژمونی قدرت در عرصه ی فرهنگی منجر نمی شوند. این جوایز بر عکس با قطعه قطعه کردن قدرت و تقسیم آن میان گروه های مختلف تنها راه معقول برای جلوگیری از تمرکز قدرت و حذف صداهای اقلیت به شمار می روند. هر چه تعداد این جوایز بیشتر شده و به سمت تخصصی شدن پیش بروند کارایی آنها برای برآوردن منظور فوق بیشتر خواهد شد.
بنا براین قهر کردن با جوایز ادبی آن هم با این انگیزه ی خودخواهانه که چرا در این جوایز مثلا نام هایی مطرح شده اند که با سلیقه ی ادبی شخص منتقد جور در نمی آیند اقدامی غیر فرهنگی و در جهت گسترش هر چه بیشتر سقوط فرهنگی جامعه است. باید دانست که آسیب های اقتصادی و سیاسی به همان سرعت که به وجود می آیند قابل جبران هستند اما آسیبی که در نتیجه ی سقوط فرهنگی یک جامعه پدید می آید حتا با گذشت چندین نسل به سادگی قابل جبران نیست و تبعات آن دامنگیر همه از جمله عاملان حکومتی انسداد فرهنگی، منتقدان آرمانگرای این حکومت و سایر اقشار مردم خواهد شد. بنا براین این ادعا که با کنار کشیدن از عرصه ی فرهنگی کشور می توان به بهبود اوضاع کمک کرد اشتباهی غیر قابل جبران است.
این در حالی است که همیشه گروه های منتقد این امکان را دارند که با تاسیس جایزه ای جدید توجه جامعه را به سمت آن تلقی خاص از ادبیات که با سلایق آنها همخوانی دارد جلب کنند. بدیهی است که میزان اعتبار هر جایزه به ضریب نفوذ سلیقه ای بستگی دارد که آن جایزه نمایندگی اش را در جامعه ی فرهنگی و کتاب خوان بر عهده گرفته است.

شعر و جوایز ادبی
شعر به عنوان یکی از قدیمی ترین اشکال خلاقیت ادبی در کشور ما از نفوذ ویژه ای در جامعه برخوردار است. این نفوذ در شرایط کنونی و با توجه به نفوذ مدرنیته در جامعه ی شهری به باور نگارنده کماکان ادامه پیدا کرده است. دلیل تجربی من برای این ادعا این است که اگرچه در سال های نیمه ی اول دهه ی هشتاد رسانه های پرنفوذ روشنفکری آشکارا به تبلیغ ایده ی ناکارامدی شعر در جامعه ی مدرن و برتری ژانر رمان دست زدند و به رغم آن که جوایز فراگیر ادبی عملا شعر را از دستور کاری خود خارج کردند در نهایت هنوز هم میان تیراژ کتاب های شعر و داستان تفاوت معنی داری احساس نمی شود. در واقع به گواهی آمار از استثتاهای هر دو ژانر که بگذریم تیراژ شعر جدی و داستان جدی تنها حدود 1000 نسخه با هم تفاوت می کند و این تفاوت برای این نتیجه گیری که ضریب نفوذ داستان در جامعه بیشتر از شعر است به هیچ وجه کافی نیست.
به لحاظ نظری نیز استدلال طرفداران تئوری برتری داستان بر تجربه ای تاریخی استوار است که می توان نشان داد در زمان حاضر و در کشور ما موضوعیت چندانی ندارد. استدلال کلیدی این نظریه چنین است که چون زایش گونه ی رمان همزمان با شکل گیری طبقه ی متوسط و پیدایش مدرنیزاسیون در جوامع صنعتی اتفاق افتاده است و این امر رمان را در قرن نوزدهم به ژانر محبوب طبقه ی متوسط جوامع اروپایی بدل کرده است این تجربه در هر نقطه ی دیگر دنیا که مدرنیزاسیون را تجربه می کند ناگزیر اتفاق خواهد افتاد. این در حالی است که واقعیت های موجود نشان می دهد در دنیای امروز نقش رسانگی ادبیات به رسانه های قدرتمندتری مانند تلویزیون که در اصطلاح رسانه های گرم نامیده می شوند محول شده و بنابراین انتظار ایفای نقش رسانه ی مسلط بورژوازی از ادبیات داستانی در شرایط کنونی انتظار بیهوده ای است. ادبیات در زمانه ی حاضر در حقیقت بیشتر نقش رسانه ی اقلیت های سیاسی، فکری، نژادی و قومی را بر عهده دارد تا رسانه ی بورژوازی و در چنین شرایطی شعر به لحاظ فشرده کردن تجربه ی انسانی و تبدیل آن به کپسول های فشرده ی اطلاعات و زیبایی شناسی بیشتر قادر خواهد بود چنین نقشی را در جامعه ی مدرن ایفا کند که سرعت عمل اصل اولیه ی انتقال اطلاعات در آن است . و در نهایت تجربه نشان می دهد در چنین شرایطی حتا ژانر داستان نیز با فاصله گرفتن از روایت خطی طولانی و تک صدایی و حرکت به سمت تجربه گری در فضاهای استعاری و چندصدایی هر روز بیش از پیش به شعر نزدیک می شود.
در جامعه ی امروز ایران به دلیل عملکرد طرفداران تئوری مذکور و مسدود شدن راه های طبیعی عرضه و انتخاب شعرمتاسفانه امکان چندانی برای مخاطب وجود ندارد که از میان انبوه شعرهای منتشر شده در هر سال دست به انتخاب بزند. آشکار است که یکی از کارکردهای اصلی هر جایزه ی ادبی پر کردن چنین خلائی است. بنابراین تولد هر جایزه ی ادبی با موضوع شعر را در شرایط کنونی باید اتفاق مبارکی دانست. این امر به خصوص در مورد دو جایزه ی شعری که اخیرا اعلام موجودیت کرده اند یعنی جایزه ی شعر خورشید و جایزه ی نیما صادق است. مهم ترین ویژگی این دو جایزه تخصصی بودن آنهاست. در جایزه ی شعر خورشید آثار زنان شاعر به شکلی مجزا بررسی می شود و جایزه ی نیما به بررسی ارزش های ادبی تک شعرهای کتاب نشده ای که در مجلات چاپی و الکترونیکی منتشر شده اند اختصاص یافته است. این ویژگی به این دو جایزه اجازه می دهد تا در فضایی محدودتر از یک جایزه ی فراگیر عمل کرده و به این ترتیب صداهایی را نمایندگی کنند که احیانا ممکن است در جریان یک جایزه ی عمومی از انتخاب شدن باز مانده باشند . در عین حال برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب هنوز جای جوایزی که به مقوله های دیگری همچون شعر تجربی ، شعر بلند ، هایکوو دیگر انواع شعر به طور تخصصی بپردازند خالی است. همین طور فقدان جوایزی که هر کدام جداگانه و به شکل تخصصی به انتخاب از میان گرایش های عمومی شعر همچون شعر زبان، شعر گفتار، شعر حجم و غیره بپردازند به گونه ی محسوسی حس می شود. شاید اگر منتقدان جوایز ادبی با احساس این کمبودها وارد گود شوتد و هر کدام با تاسیس یک جایزه ی ادبی به جبران این کمبودها بپردازند بتوانیم در چند سال آینده شاهد شکوفایی دوباره ی ادبیات و رونق بازار کتاب های ادبی باشیم.

آنچه خواندید متن کامل مقاله ای است که امروز دوشنبه 10 تیرماه در روزنامه ی اعتماد ملی منتشر کرده ام متاسفانه در متن روزنامه واژه ی "هم ارز" به معنای دارای ارزش برابر به صورت "هم عرض" به معنای در کنار یا دوشادوش چیزی بودن منعکس شده بود که موجب تحریف معنای متن شده است و به این وسیله تصحیح می شود