<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685</id><updated>2011-11-08T21:10:05.110+03:30</updated><title type='text'>کارگاه</title><subtitle type='html'>نوشته های علیرضا بهنام</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>116</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-4805860522383976744</id><published>2011-02-07T18:15:00.002+03:30</published><updated>2011-02-07T18:29:37.135+03:30</updated><title type='text'>تشابه اسمی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اولین بار چند سال پیش و در پی خواندن خبری از دیدار نمایندگان صنفی خانه سینما با معاونت وقت سینمایی وزارت ارشاد بود که از وجود همکاری همنام در صنوف سینمایی خبردار شدم. سال گذشته در ایام دهه فجر این همکار محترم مجموعه مستندی سیاسی تهیه کرد که روی آنتن تلویزیون رفت اما بازهم این تشابه اسمی موجب مشکل خاصی نشد. تا این که امسال فیلم "جعبه سیاه" با فیلمنامه ایشان درجشنواره فجر روی پرده رفت. با آن که فیلم را ندیده ام اما عکس العملی که از همکاران دیگر در سینمای جشنواره دیدم نشان می دهد که محتوای فیلمنامه ایشان با عقاید و اعمال من فاصله زیادی دارد. به همین دلیل لازم دیدم توضیح کوتاهی در اینجا منتشر کنم تا دوستان بدانند که نویسنده فیلمنامه فیلم "جعبه سیاه" من ،علیرضا بهنام ، متولد 1352، شاعر، نویسنده ، روزنامه نگار و عضو پیوسته انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران نیستم و این کار را همکار دیگری انجام داده که نام او نیز تصادفا علیرضا بهنام بوده و گویا فعالیت تصویری اش بیشتر در حوزه تلویزیون متمرکز است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-4805860522383976744?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/4805860522383976744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=4805860522383976744&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4805860522383976744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4805860522383976744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='تشابه اسمی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-3765956887241813377</id><published>2010-07-24T20:11:00.001+04:30</published><updated>2010-07-24T20:17:31.830+04:30</updated><title type='text'>غولی زیبا ایستاده در استوای معاصر زمین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;امروز دوم امرداد سالروز سفر بی بازگشت بامداد بزرگ است. به همین مناسبت نوشته ای را که به سفارش یکی ازدوستان چندی پیش درباره اش نگاشته ام را به مخاطبان این صفحه تقدیم می کنم.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در مروري بر شعر امروز ايران هرگز نمي توان از چند نام بزرگ چشم پوشي كرد. حضور اين نام ها و شعر هايي كه با به ياد آوردنشان بر خاطر مي نشيند چنان با شعر به مفهومي كه امروز مي شناسيم گره خورده است كه تصور وجود يكي بدون حضور ديگري امري محال به نظر مي رسد.&lt;br /&gt;احمد شاملو يكي از اين نام هاست. نامي كه حضورش نماينده به عرصه رسيدن نسلي نو انديش و جست و حو گر است . به جرات مي توان گفت كه اين نام بيش و پيش از آن كه به يك فرد دلالت كند نماينده يك جريان است. جرياني كه از اواخر عمر نيما آغاز شد و تا همين لحظه نيز به حركت خود ادامه مي دهد.&lt;br /&gt;بسياري بر اين باورند كه پديده «احمد شاملو » محصول دوراني پر تلاطم در تاريخ معاصر ماست .و در واقع درست و راست همين است كه ناموزوني تاريخ نيم قرن اخير بر شكل گيري اين پديده در قالب يك شاعر سهمي به سزا ايفا كرده است.&lt;br /&gt;شاملو را عموما ميراث دار نيما مي شناسند،در حالي شايد اگر همت شاملو و آن ديگران نبود آثار نيما به اين درجه از شهرت نمي رسيد كه حالا گروهي بخواهند ريشه هايشان را در شعر او جست و جو كنند و نام او را سپري براي گريزهاي نا به هنگامشان سازند تا شايد ساز ناسازشان در گوش ها نوايي خوش آهنگ تر پيدا كند.درست مثل آن ديگراني كه حالا تنها نام هايي نا مانوس از خود و آتارشان در گوشه تاريخ هاي نوشته شده از روند شكل گيري شعر نو جاخوش كرده است. نام هايي مانند شين پرتو ، تندر كيا ، محمد علي جواهري (رواهيچ)و... اگر نيما به شهرتي رسيد كه در خور كار بزرگش بود بخش مهمي از ان را وامدار شاملوست شاملو از اين منظر معرف و مكمل نيماست. كاري را به انجام رسانده كه نيما خود در ارزوي انجام آن آب در خوابگه ديرينه مورچگان شاعر ريخت.&lt;br /&gt;به اين معني شاملو ميراث دار نيماست اما نه ميراث دار به مفهومي كه از آن دنباله روي مراد مي شود.خلاقيتش به او اجازه نمي دهد در بند ميراث باقي بماند. اما از سويي ديگر ميرات شناس هست ، حال چه اين ميراث ادبيات قرن سوم و چهارم هجري و نثر سحرآميز تاريخ طبري باشد ، چه آثار نيما ، چه از آن سوي آب ها و ميان آثار سمبوليست هاي فرانسوي آمده باشد ، چه از فرهنگ بومي دورافتاده ترين روستاهاي همين خاك، براي شاملو فرقي نمي كند چرا كه او تلاش مي كند آن را -هر چه هست - بشناسد وبراي خلاقيتش از ان خوراك بسازد.&lt;br /&gt;همين ميراث شناسي است كه به حضور شاملو در تاريخ شعر معاصر و تاريخ معاصر شعر رنگي پديده وار مي دهد و همين خلاقيت خوراك گرفته از ميراث است كه شاملو را به آن درجه از محبوبيت مي رساند كه بعد از دو دهه سكوت رسانه اي , بدرقه پيكرش به آيين ستايش شعر و شعور با حضور هزاران ايراني حق شناس تبديل مي شود.&lt;br /&gt;معاصر بودن را اگر اشراف داشتن به زیست انسان معاصر معنا کنیم و از آن انتظار نفی میراث گران سنگ گذشتگان را نداشته باشیم شاملو هنوز و همچنان معاصرترین شاعر معاصر ماست. معاصری چنان که گذشته ی زبان پارسی نیز از رهگذر حضور او و از خلال شعرهای او با ما معاصر می شود. بدین سان ماجرایی اگر هست با شعر شاملویی است و نه با شاملو که او خود یکه و تنها بار این معاصر بودن را به دوش می کشد. ماجرا با کسانی داریم که شعر شاملو را تقلید می کنند بی آن که ریشه ها را چنان که او شناخت بشناسند و لاجرم شعری به خوانندگان تحویل می دهند که تقلید صورت شعرهای شاملوست بی آن که از سیرت آن شعرها بهره ای برده باشند. اینانند که نه با شاملو معاصرند و نه با شعر امروز نسبتی به هم می رسانند.&lt;br /&gt;شاملو چنان كه گفتيم نام يك تن نيست تن هايي است كه از كرنش در برابر قدرت ها تن مي زنند. .شاملو نام تمام زندگاني است كه با تكيه بر ريشه ها به افق هاي جديد تر مي انديشند. او غولي زيباست كه هنوز در استواي معاصر زمين ايستاده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-3765956887241813377?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/3765956887241813377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=3765956887241813377&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3765956887241813377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3765956887241813377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='غولی زیبا ایستاده در استوای معاصر زمین'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-2759633367978738192</id><published>2010-02-10T19:16:00.000+03:30</published><updated>2010-02-16T19:25:17.313+03:30</updated><title type='text'>در سوگ شاعر زخم های جنگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیروز رضا رحیمی شاعراز میان ما رفت. او 45 سال داشت وعاقه مندان ادبیات او را ازشعرها و مقالاتی که درسالهای دور و نزدیک در نشریاتی چون فرهنگ و توسعه چاپ کرده بود به یاد می آورند.&lt;br /&gt;آنچه مرا به رضا رحیمی مربوط می کند تنها شعر نیست. شعر یکی ازکیفیت هایی است که می شد رضا رحیمی رابا آن بشناسی. رضا رحیمی شاعر بسیارخوبی بود. اما مهمتر از آن چنان انسان جستجو گری بود که می توانستی ردپای حضورش را در همه شاخه های علوم انسانی از تاریخ گرفته تا الهیات جست و جو کنی. به همین قیاس زندگی گسترده ای هم داشت. از کورش ادیم، عکاس تا نادر بختیاری ترانه سرا و از هوشیارانصاری فر، شاعر تا مسعود سالاری مترجم را می شد در حلقه وسیع ارتباطی او یافت.&lt;br /&gt;ارتباط که می گویم معنایش رفت و آمد و زد و بند نیست. بروید ازهر کدام از این آدم ها که دوست دارید بپرسید. هیچ کدام به یاد ندارد روزی رضا رحیمی شاعر کاری از او خواسته باشد یا مثلا سفارشی. خیلی وقت ها می شد چندین سال ازاو بی خبر باشی اما دوباره یک روز زنگ بزند، پیدایت کند ودوباره همصحبتی اش را تجربه کنی که به یقین ازهم صحبتی با خیلی آدم های این روزگار ثمربخش تر و جذاب تر بود.&lt;br /&gt;رضا جمع نقیضین بود. جنگجویی قدیمی که اشعار ضدجنگ می سرود و جانبازی از جنگ تحمیلی که بیشتر با محافل روشنفکری حشر و نشر داشت. مومن بود اما ایمانش را به گونه ای داشت که مزاحم بی ایمانی کسی نباشد. و تنی مجروح ازجنگی ویرانگر به یادگار داشت که هرگز برای درمانش دست پیش هیچ بنیاد و نهادی دراز نکرد. برپای خود ایستاده بود و مثل یک جنگجوی واقعی با کژی های روزگارمی جنگید.&lt;br /&gt;از زمانی که با غزل و رباعی پا به عرصه شعر گذاشت تا روزی که با ذهن و زبانی مدرن اجتماع خود را به نقد کشید زمان زیادی طول نکشید. هرگز در بند نشان دادن خود نبود. چه بسیار جوان ترهایی که با راهنمایی های او صاحب کتاب شدند اما رضا ازاین سفره هم سهمی برای خود برنداشت. آن شعرهایی هم که از او در مجلات چاپ شد با اصرارکسانی بود که او را می شناختند و می خواستند با اصرار شعری از او در نشریه خود داشته باشند.&lt;br /&gt;رضا رحیمی مثل هیچکس دیگر نبود. او مثل رضا رحیمی بود و این نام برای کسانی که او را می شناختند معادل بود با شعور و شعر و عشق به انسانیت. اگر چه به جز شاعران حرفه ای کس دیگری رضا رحیمی را نمی شناسد اما جا دارد برای پرکشیدن این انسان والا شعر خود را سوگوار اعلام کنیم.&lt;br /&gt;من امروز سوگوارم و کلام آدم سوگوار همیشه تلخ است. این تلخی رابر من ببخشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بلوز تندباد سوار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;برای رضا رحیمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;وقتی که دیگر نیستی زنده&lt;br /&gt;آخر چگونه باد بگویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر این مباد&lt;br /&gt;سیمای تو آرام و سرد جان می‌گیرد&lt;br /&gt;روزی بلند و کشیده می‌آید&lt;br /&gt;زیر این سقف که روزی تو&lt;br /&gt;روزی نفس کشیده‌ای&lt;br /&gt;پخش می‌شود روز بلند و کشیده چندین هزار سال&lt;br /&gt;در امتداد مقبره کورش&lt;br /&gt;ارواح تندباد سواران&lt;br /&gt;- ممنوع بود یادت هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از روزنه‌ای در دیوار&lt;br /&gt;گنبد سوراخ شده مسجد خرمشهر&lt;br /&gt;تالاب بختگان با سنگواره‌های همین دیروز&lt;br /&gt;و چشم‌های تو پیداست&lt;br /&gt;با زخم‌های ناسور تنت&lt;br /&gt;وقتی که هرگز شاد نبوده‌ای&lt;br /&gt;آخر چگونه باد بگویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر دست‌های خویش بلندت می‌کنم&lt;br /&gt;تا ماه خوب ببیند آن بالا&lt;br /&gt;پایین می‌روم آرام&lt;br /&gt;و چشم‌های تو دیگر نیست رعشه‌های تنت نیست&lt;br /&gt;نفس‌هات که به شماره می‌افتاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که مرده نیست&lt;br /&gt;به زیبایی تو&lt;br /&gt;آخر چگونه باد بگویم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-2759633367978738192?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/2759633367978738192/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=2759633367978738192&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2759633367978738192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2759633367978738192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='در سوگ شاعر زخم های جنگ'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1109291283312668932</id><published>2009-12-11T20:42:00.001+03:30</published><updated>2009-12-11T20:48:21.518+03:30</updated><title type='text'>نگاهی به محاکمه در خیابان از منظر واسازی</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طیف مسلط خاکستری&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SyJ-tfxR31I/AAAAAAAAAHY/Jgw63BWceMM/s1600-h/1231697845big.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 148px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414029022140161874" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SyJ-tfxR31I/AAAAAAAAAHY/Jgw63BWceMM/s200/1231697845big.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;سنت نقد فیلم در ایران قدمتی بیش ازچند دهه دارد. از دوران نقدهای ترجمه ای ستاره سینما که بگذریم نخستین نقدهای جدی تاریخ سینمای کشورمان که بر اصول جهانی نقد فیلم استوار بوده اند را می توان در اواخر دهه 40 شمسی یافت یعنی حول و حوش زمانی که مسعود کیمیایی با دومین فیلمش یعنی قیصر توانست در سینمای جدی کشورمان شور و شوقی جدید بیافریند. به این ترتیب تاریخ نقد مدرن سینمایی در کشور ما به گونه ای با نام کیمیایی پیوند خورده است. با این حال در سال های اخیر کمتر فیلمی از کیمیایی روی پرده می آمد که بتواند در منتقد جدی سینما شور و شوقی برای بررسی و تحلیل برانگیزد. گویی کیمیایی به نوعی در میانه سینمای جدی و صنعت سرگرمی گیر کرده بود و فیلم هایی که می ساخت نیزهمین سردرگمی را بیش از هر چیز به بینندگان همیشگی آثارش نشان می دادند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;محاکمه در خیابان به باور من سراغاز عبور کیمیایی از این دوران بینابینی است و از این منظر پرداختن به ان اهمیت ویژه ای دارد. در نوشتار حاضر تلاش خواهم کرد با کمک گرفتن از تئوری واسازی که از ارکان نقد دهه های اخیر&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;به شمارمی رود به خوانش این رویکرد تازه در سینمای کیمیایی بپردازم. بدیهی است که با این رویکرد تمرکز نگارنده بیشتر بر جنبه فیلمنامه فیلم متمرکز خواهد بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;مهم ترین ویژگی محاکمه در خیابان نشان دادن عدم قطعیتی است که در زندگی امروز شهروندان دهکده جهانی بیش ازپیش به چشم می آید. دنیای فیلم اگرچه با فیلمبرداری سیاه و سفید تلاش می کند یادآور مناسبات دنیای قدیم باشد اما با تک رنگ قهوه ای که برفضای فیلم مسلط شده است بیشتر طیف خاکستری را موکد می کند. همین کیفیت درطول فیلم و در مواجهه با مفاهیم متضاد دوگانه ای مانند وفاداری و خیانت، حقیقت و دروغ و بالاخره عدالت و ظلم نیز قابل مشاهده است. ژاک دریدا اندیشمند فرانسوی در نخستین مقاله های انتقادی خود که در دهه 70 میلادی منتشر شد این نظریه را مطرح کرد که در چنین دوقطبی هایی، برخلاف انچه در ابتدا به نظر می رسد، تضاد دو مفهوم تنها امری قراردادی است. او استدلال کرد که در چنین مفاهیمی هرگاه یکی از دوقطب متضاد را در نظر بگیریم قطب دیگر به ناگزیر در تعریف این قطب حضور دارد و به این ترتیب نمی توان این دوقطب را به طور مجرد و بدون حضور یکدیگر تصور کرد. مثلا در تعریف خیانت می توانیم آن را به عدم وفاداری تعبیر کنیم به این ترتیب وفاداری به عنوان جزئی از خیانت در تعریف ان حاضراست و خیانت را نمی توان بدون وفاداری در ذهن مجسم کرد. دریدا با این استدلال به این نتیجه می رسد که مفاهیم به کار گرفته شده در زبان در واقع دارای مفهومی نسبی اند و هنگام داوری درباره هر کدام ازاین مفاهیم لازم است این حقیقت را در نظر بگیریم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;در فیلم محاکمه در خیابان نخستین نشانه ای که به این تلقی از متن دلالت می کند تضادی است که میان عنوان فیلم با طرح و توطئه روایت برقرار می شود. پیش فرضی که از شنیدن عنوان «محاکمه در خیابان» به مخاطب منتقل می شود فیلمی است که برپایه انتقام گیری شخصی شکل گرفته است. با این حال در هر دو داستان موازی فیلم مخاطب در نهایت باعدم قطعیتی رو به رو می شود که انتقام گیری شخصی را غیر ممکن می سازد. در داستان اصلی که بار اصلی آن بر دوش امیر (پولاد کیمیایی) است اگرچه شخصیت اصلی به دنبال کشف حقیقت درباره همسر آینده خود می گردد اما در نهایت ناگزیراست از دانستن حقیقت صرف نظر کند و خود را در آخرین دقایق به عروسی برساند که تصمیم به ترک تالار گرفته است. مشابه همین وضع را در داستان فرعی فیلم که با بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی قصه مردی را روایت می کند که باخیانت شریکش ورشکسته شده و به جدایی باهمسرش رضایت داده و می داند که همسرش با شریک خیانتکار او ازدواج کرده است نیز می توانیم ملاحظه کنیم. فروتن در آخرین لحظات حیات به شریک جنایتکارش می گوید که اگر زنده بماند مردانگی و غیرت خود را نشانش خواهد داد اما در انتهای این داستان فرعی بیننده می بیند که قضاوت درباره این ماجرا توسط همسر او به مردان قانون محول می شود. در اینجا ذکر این نکته ضروریست که تنها تقابل دوگانی که دست نخورده ازسینمای گذشته کیمیایی به این فیلم راه یافته است همین باور قدیمی از قدرت و نسبت آن با مردانگی است. در این فیلم نیز مانند گذشته خشونت فیزیکی به عنوان راه حل ایده ال مردان برای رفع مشکل معرفی شده و زن در صورتی که خواسته باشد مشکلی را حل کند نیازمند یاری یک مرد دیگر (در داستان اصلی ) یا کمک گرفتن ازقانون( در داستان فرعی ) ارزیابی شده است. به جز این نکته که تنها نقطه بروز و ظهور دوقطبی های قطعی گذشته در اثرحاضر است در بقیه فیلم می توان نشان داد که کیمیایی مفاهیم متضاد دوقطبی را به شکلی نشان می دهد که برگزیدن یکی از آنها برای بیننده غیر ممکن می شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;اولین مثال از چنین رویکردی را می توان در سکانس کلیدی مواجهه امیر با حبیب (حامد بهداد) در مکانیکی جست و جو کرد. در این سکانس معادله خیانت – وفاداری به طرزجالبی دچار جا به جایی معنایی شده است. از یک سو حبیب که به طور اتفاقی درست پیش از عروسی بهترین رفیقش ، امیر، از شایعاتی در خصوص وضع اخلاقی همسر آینده او مطلع شده است به حکم ارزش های دنیای قدیم خود را موظف می بیند که دوستش را از خطری که به زعم او در این ازدواج نهفته است باخبر کند و از این رو عمل خود را عین وفاداری به ارزش های«رفاقت» می داند و از سوی دیگر به دلیل بر هم زدن امیدهای دوستش که در ذهن خود شکلی ایده ال از این اتفاق را ساخته است خود را در شرف خیانت به دوستش می یابد و هنگام تعریف ماوقع برای او از او می خواهد که به چشمهایش نگاه نکند. به این ترتیب در این سکانس مفهومی جدید از ترکیب دو سویه این دوقطبی ظاهرا متضاد شکل می گیرد که آن را می توان وفاداری – خیانت یا خیانت – وفاداری نام نهاد.به همین نسبت قضاوت درباره ارزش اخلاقی عمل حبیب نیز در جهان فیلم ناممکن می شود چون چنان که در انتها دیده می شود عمل حبیب هیچ حاصل واقعی به جز اتلاف وقت و انرژی به ارمغان نیاورده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;همین نکته را می توان با توجه به مفهوم کلی فیلم درباره دوقطبی عدالت و ظلم نیز بیان کرد. کیمیایی با نشان دادن بی اعتباری ملاک های اخلاقی قهرمانان سابقش در جهان فیلم مفهوم ظلم را تا حدود زیادی زیرسوال می برد. اگر سی سال پیش قیصر با معیارهایی روشن می دانست که رفتار برادران آب منگل ظلم آشکار است و در ذهن خود آنها را به دلیل ظلم محاکمه و به مرگ محکوم کرده بود در این فیلم که در زمانه حاضر می گذرد امیر هیچ دلیلی در دست ندارد که وقوع ظلمی را اثبات کند و در نتیجه نمی تواند حکمی برای مجازات ظالم صادر کرده و خود آن را به مورد اجرا بگذارد. در دنیای پیچیده فیلم محاکمه در خیابان همه حق دارند. مرجان در این فیلم به همان نسبت همدلی تماشاگر را بر می انگیزد که امیر و این امر تا به حدی است که وقتی درسکانس های پایانی فیلم کلافگی مرجان در سالن عروسی دیده می شود بسیاری از تماشاگران امیر را به خاطر کش دادن بیش ازحد ماجرا محکوم می کنند. به این ترتیب دوگانی عدالت و ظلم در بخش های پایانی فیلم دچاربحران شده و رفتارامیر که به دنبال اجرای عدالت است به مصداقی ازظلم تبدیل می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;دوگانی حقیقت ودروغ نیز از دیگر دوقطبی های متضاد است که درجهان این فیلم مورد تردید واقع می شود. اگرچه سکانس پایانی فیلم و عکسی که «عبد» به آن خیره شده است به تماشاگر می فهماند که امیر در کشف حقیقت درباره گذشته همسر آینده اش شکست خورده است اما سکانس قبلی و واکنش شادمانه امیر و مرجان نشان می دهد که کشف حقیقت می توانست حقیقت دیگری به نام خوشبختی را ازاین زوج دریغ کند. بدین گونه حقیقتی در برابرحقیقت دیگر قرار می گیرد و ترجیح دادن یکی ازاین دو حقیقت به دیگری دشوارمی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;درنهایت محاکمه درخیابان را می توان نقطه آغازعبور کیمیایی از معیارهای اخلاقی مدرن دانست و ورود او به کهکشان معاصر عدم قطعیت را با این فیلم به فال نیک گرفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;نکته پایانی که در انتهای این نوشتار تاکید برآن را ضروری می دانم این است که فیلم کیمیایی با وجود نقاط درخشانی که در بعضی از بازی ها مانند بازی درونی پولاد کیمیایی&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;و حامد بهداد دیده می شود و صحنه آرایی جذابی که در بخش های مختلف فیلم به چشم می خورد واستفاده به جا از نمادهای رایج مانند گل عروسی که بر باد رفتنش یادآور بر باد رفتن ارزش های سنتی روابط زناشویی است، ازعیب و نقص مبرا نیست. و میتوان به نکاتی چون عدم ارتباط ساختاری داستان اصلی و فرعی و بی دقتی هایی چون عدم رعایت دایره اطلاعات شخصیت ها در برخورد با یکدیگر مثل به میان آمدن نام «عبدلی» درسکانس گفت و گوی امیر با همسر عبد به عنوان نواقصی اشاره کرد که احتمالا در نتیجه شتاب زدگی به فیلم راه یافته اند و دراثری که ساخته فیلمسازی قدیمی و با تجربه چون کیمیایی است انتظار می رود چنین مشکلاتی کمتر به چشم بیاید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: 'Arial', 'sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-: FAfont-family:Calibri;" lang="FA" &gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;این نقد امروز 21 آذرماه در صفحه 6 روزنامه روزان منتشرشده است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-1109291283312668932?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/1109291283312668932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=1109291283312668932&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1109291283312668932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1109291283312668932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='نگاهی به محاکمه در خیابان از منظر واسازی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SyJ-tfxR31I/AAAAAAAAAHY/Jgw63BWceMM/s72-c/1231697845big.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-7964782521515430599</id><published>2009-08-16T14:47:00.005+04:30</published><updated>2009-08-16T15:05:21.146+04:30</updated><title type='text'>حکم تیر</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sofgjc0AwUI/AAAAAAAAAHM/hAsLiteK7Bk/s1600-h/beh2435.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 222px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5370507980296995138" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sofgjc0AwUI/AAAAAAAAAHM/hAsLiteK7Bk/s320/beh2435.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Soff64mLWHI/AAAAAAAAAHE/HqenoM_dyx0/s1600-h/beh2435.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام این روزها بگذرند از من&lt;br /&gt;ببرند مرا به خیابانی بلند&lt;br /&gt;از زیر قارچ اتمی با آن مناره اش که می درد آسمان را&lt;br /&gt;تا میدان مجسمه ای بی سر&lt;br /&gt;بیاشوبم بلند خدایا بلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جشم های تو همراه من است&lt;br /&gt;همراه من است زیبایی جهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لکنت گرفته ام از این همه زیبایی&lt;br /&gt;لکنت گرفته ام از این همه رعنایی&lt;br /&gt;لکنت گرفته ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکم تیر از روی مناره که می آید&lt;br /&gt;چشم های تو همراه من است&lt;br /&gt;حکم تیر از روی بام که می آید&lt;br /&gt;چشم های تو همراه من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلند می شود صدایم اوج می گیرد با چشم های تو این وسط&lt;br /&gt;جاری روی زمین و موج موج چشم های تو می آید تا امتداد این بلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الله اکبر&lt;br /&gt;حکم تیر می آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم می رسند&lt;br /&gt;این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی خجسته ی آن دوچشم&lt;br /&gt;وچشم های دیگر که از روزگار زیبایی ازلی آزاد خرامیده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوزخ به جا مانده از آن همه زیبایی&lt;br /&gt;و می بینم&lt;br /&gt;با پهلویی شکسته یک گل&lt;br /&gt;با صورتی شکسته یک گل&lt;br /&gt;با ابرویی شکسته یک گل&lt;br /&gt;توقان رنگ از ترعه های بلند خیابان ها می گذرد الله اکبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هان بنگرید&lt;br /&gt;این چله هم می گذرد با پرچم عزا&lt;br /&gt;و باریکه ای از نور&lt;br /&gt;هنوز می تابد بر این بلند&lt;br /&gt;اینجا خیابان من است&lt;br /&gt;خیابان من است اینجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و زیبایی جهان&lt;br /&gt;همراه من است &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;مرداد 88 &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;شعری که ملاحظه می کنید در شماره امروز یکشنبه 25 تیرماه روزنامه ی اعتماد ملی با جند مورد حذف و تغییر بنا به مقتضیات روز منتشر شده است که اینجا نسخه ی کامل آن از نظر شما می گذرد&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-7964782521515430599?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/7964782521515430599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=7964782521515430599&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7964782521515430599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7964782521515430599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='حکم تیر'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sofgjc0AwUI/AAAAAAAAAHM/hAsLiteK7Bk/s72-c/beh2435.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-3596352264813581564</id><published>2009-07-23T13:26:00.000+04:30</published><updated>2009-07-23T13:32:03.285+04:30</updated><title type='text'>شاعر و اجتماع در شرايط پسامدرن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زماني كه حرف آخر به آخر مي رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از زماني که بحث هاي نظري در محدوده آرايش نوين اجتماعي در عصر پسامدرن در دنيا آغاز شد، تعريف دوباره نقش و جايگاه هنر شاعري نيز به عنوان بخشي از اين دغدغه فکري آرام آرام خود را نشان داد. در اين زمينه گروهي تا آنجا پيش رفتند که عصر جديد را عصر رمان ناميده و کارکرد عملي شعر را پايان يافته تلقي کردند. اين قبيل اظهارنظرها بر اين باور نادرست استوار بود که چون شرايط پست مدرن از گسترش طبقه متوسط و برپايه مطالبات اين طبقه شکل مي گيرد بنابراين رمان به مثابه ژانر ادبي محبوب و محرک اين طبقه لاجرم بايد به شکل مسلط ادبيات تبديل شود. نادرستي اين باور از اين رو است که معتقدان به آن با آنکه به شرايط عصر انفجار اطلاعات و هجوم رسانه ها اعتراف مي کنند اما در عين حال همچنان ساختار اجتماعي را با تعاريف قرن نوزدهمي تبيين کرده اند. اينجاست که نقش و جايگاه طبقه متوسط به مثابه طبقه اي که در تغيير مداوم است فراموش مي شود و تصور مي کنند که هنوز روايت نيازمحوري چنين طبقه اي باقي مانده است.&lt;br /&gt;    واقعيت اين است که جامعه شناسي کارکردگرا نشان داده است طبقه متوسط در عصر حاضر به دليل تعدد منابع اطلاعاتي و سرعت گرفتن تجربه زندگي شهري بيش از هر زمان ديگري به بسته هاي فشرده و کوچک اطلاعات واکنش نشان مي دهد. در واقع در زمان حاضر تاثير يک کليپ چندثانيه اي بر اذهان طبقه متوسط بسيار بيشتر از يک فيلم بلند سينمايي خواهد بود. به همين نسبت فشرده شدن نشانه هاي زباني در قالب يک شعر نيز مي تواند تاثيري به مراتب بيشتر از يک رمان حجيم و پرماجرا داشته باشد.&lt;br /&gt;    به همين دليل است که گروهي از نظريه پردازان جامعه کنوني را به يک اتم تشبيه مي کنند و براي شبيه سازي حرکت هر فرد در زندگي اجتماعي اش مدلي مشابه نوترون ها پيشنهاد مي کنند که در لحظه حرکتي غيرقابل پيش بيني دارند اما در نهايت نقاط عطفي در اين حرکت نامنظمشان وجود دارد که آنها را در محدوده اتم باقي نگه مي دارد.&lt;br /&gt;    اگر اين شبيه سازي را به عنوان مدلي قابل قبول از واقعيت موجود بپذيريم آنگاه مي توان هنرمندان و در اينجا شاعران را به مثابه نقاط عطف حرکت مردم به حساب آورد. با اين مدل سازي تفاوت ميان نقش شاعر در زمان حاضر با نقش سنتي اش در جامعه روشن مي شود. در اين تعريف شاعر به عنوان يک فرد از جامعه تفاوتي با افراد ديگر ندارد. او نيز همچون بقيه در زندگي اجتماعي سهيم است و به سهم خويش از وقايع پيرامون متاثر مي شود. در ميانه التهاب اجتماعي نيز بايد گفت شاعر به عنوان شاعر نقشي جز ديدن، تجربه کردن و ثبت کردن تجربه هاي فردي خود ندارد. چراکه دوران شخص پرستي و پيامبرانه سخن گفتن شاعر با مردم مدت هاست که سپري شده است.&lt;br /&gt;    اين در حالي است که در نگرش سنتي نقشي فراتر از ديگران به شاعر داده مي شد که همين امر در موقعيت هاي بحراني اين انتظار را به وجود مي آورد که شاعر با کلام جادويي و پيامبرگونه اش حرف آخر را بزند. در نگرش جديد شاعر کسي است که همچون ديگران تلخي ها و شيريني هاي زيست اجتماعي را تجربه مي کند و به عنوان کسي که توانايي و مهارت تبديل اين تجربه را به شعر دارد در کانون توجه ديگراني قرار مي گيرد که فرصت و علاقه اي براي آموختن اين فن نداشته اند. به اين ترتيب تجربه فردي شاعر وقتي در شکل شعر در معرض تماشاي عمومي قرار مي گيرد همدلي ديگران را برمي انگيزد و شعر به گرانيگاه لحظه اي در حرکت بي شکل اجتماع بدل مي شود. لحظه اي تامل که در ادامه مسير، شاعر و مردم ديگر را به شعر بعدي پرتاب مي کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1907642"&gt;روزنامه اعتماد ملي &gt; شماره 973 30/4/88 &gt; صفحه 10 (ادبيات&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-3596352264813581564?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/3596352264813581564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=3596352264813581564&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3596352264813581564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3596352264813581564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/07/blog-post_23.html' title='شاعر و اجتماع در شرايط پسامدرن'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-8064207786894184664</id><published>2009-07-04T19:27:00.000+04:30</published><updated>2009-07-04T19:28:58.261+04:30</updated><title type='text'>همهمه می آید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آقا!&lt;br /&gt;همهمه می آید از پشت صدات زیر برج بلندت توی ماز&lt;br /&gt;و نماندن سرنوشت شرق است&lt;br /&gt;این را به ابوالهول بگو&lt;br /&gt;چیزی که سه پا دارد و سرت را می خوردپشت قرمزی از امواج و ماهواره همیشه چیز بدی نیست&lt;br /&gt;نیست&lt;br /&gt;ماهواره نیست اصلا وقتی که همهمه می آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جناب آقا!&lt;br /&gt;کنترل صدایت را بریده است و کسی را که اینجا گذاشته ای جای ابوالهول مسخره است خیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بوهای هو هو در های های&lt;br /&gt;بوهای خمیر مغربی با جرعه های یکی یکی و دوتا دوتا زیر برج بلندت&lt;br /&gt;همهمه می آید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر دوتا&lt;br /&gt;با دیواری که دیگر نیست و قرار است جایش را عوض کند تا پشت قرمزهای شرق توی ماز&lt;br /&gt;اوهام دوجنسی از تو می آید جناب ابوالهول&lt;br /&gt;یا نایب بر حقت ارباب قرمزها&lt;br /&gt;ما سه تایی ها سه پایی ها اینجا که هستیم برای همین است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا برای تو برج نمی سازند&lt;br /&gt;و دیوار غایب همیشه غایب است توی شهر دوتایی ت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همهمه می آید آقا!&lt;br /&gt;میدان بلند می شود، صدا بلند&lt;br /&gt;و برج بلندت سرریز می شود با ابوالهول ات&lt;br /&gt;توی دماوند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-8064207786894184664?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/8064207786894184664/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=8064207786894184664&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8064207786894184664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8064207786894184664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='همهمه می آید'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-386491741128993248</id><published>2009-06-08T12:29:00.000+04:30</published><updated>2009-06-08T12:35:46.867+04:30</updated><title type='text'>رای دادن برای ادامه ی حیات اندیشه و آزادی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;انتخابات پیش رو از جهات بسیاری برای فعالان جنبش اندیشه مداری و آزادیخواهی به آزمونی دشوار بدل شده است. در شرایط كنونی طبقه ی متوسط جامعه كه در سال های نه چندان دور به عنوان پشتوانه ی اجنماعی این جنبش عمل كرده است در گذر حوادث به نوعی بی عملی و بی تفاوتی سوق داده شده كه می تواند برای فعالان جنبش خطرناك ارزیابی شود . زمزمه های شكست پروژه اصلاحات كه در سالهای اخیر و در پی ناكامی اصلاح طلبان در پی گیری بعضی از اهدافشان شنیده شد، بسیاری از افراد تحصیل كرده و تاثیر گذار جامعه را به این باور رسانده  كه اصلاحات در ایران با موانعی جدی رو به رو است و آنها را نسبت به ادامه همراهی با نیروهای اصلاح طلب مردد كرده است. با این همه پرسش اساسی اینجاست كه اگر اصلاحات نتواند پاسخگوی مطالبات طبقه ی متوسط جامعه باشد چه راه حل بدیلی برای آن می توان تصور كرد؟ آیا تن دادن به تقدیر و بی عملی راه مناسبی برای پشت سر گذاشتن چالش هایی است كه رویاروی تفكر اصلاحات قرار گرفته است ؟ آیا برای ادامه راه می توان به حوادث غیر قابل پیش بینی و دخالت عوامل موهوم بیرونی دل خوش كرد؟&lt;br /&gt;تجربه نشان داده است كه تمامت خواهی همواره آماده است كه فضای خالی ناشی از عقب نشینی اصلاح گران و عقل مداران را با ایجاد فضای احساسی و ترویج لمپنیسم و عامی گری به سرعت پر كند . و این اتفاقی است كه نشانه های آن در چهار سال اخیر به وضوح در فضای سیاسی كشور دیده می شود .&lt;br /&gt;در چنین شرایطی خالی كردن میدان عمل و تن دادن به بازی تمامت خواهان نه تنها از عقل سلیم به دور است بلكه می تواند برای جنبش اصلاحات و عقل مداری كه در دهه ی اخیر بهای سنگینی برای ایجاد و پایداری آن پرداخته شده است شكستی غیر قابل جبران به وجود آورد.&lt;br /&gt;تا پیش از شكل گیری عملی اصلاح طلبی به مثابه یك جنبش فراگیر سیاسی، قشر تحصیل كرده و خلاق جامعه چاره ای نداشت جز آن كه خود را با رویای اصلاح گام به گام اجتماعی و سودای روزگاری بهتر سرگرم كند و این در شرایطی بود كه در عالم واقع تمامی راه های پیوند این قشر با توده ی ملت مسدود شده بود و عملا در شرایطی قرار نداشت كه بتواند به رویاهای خود جامه ی عمل بپوشاند.دولت نهم نشان داد که در مسدود کردن دوباره ی راه های این پیوند تردیدی از خود نشان نمی دهد. این قرار گرفتن در میانه ی وجود و عدم سرنوشتی است كه امروز هم با به قدرت رسیدن دوباره ی این جریان،بیش از پیش تحصیل كردگان و اندیشه مداران را تهدید می كند.&lt;br /&gt;در شرایط كنونی تنها راه موجود فراروی جنبش اندیشه مداری داشتن حداقل حاشیه امنی است كه امكان ادامه ی حیات نهاد های مدنی و تشكل های غیر دولتی اجتماعی را زنده نگه دارد و فضای اندكی برای پا گرفتن و ریشه دار شدن این نهادها فراهم سازد . تنها در این صورت است كه می توان به پایدار ماندن فضای گفت و گو در جامعه امید بست و این در حالی است كه با روی كار امدن دوباره ی  تمامت خواهان و بسته تر شدن فضای جامعه این امكان را باید از دست رفته تلقی كرد و روشنفكران چاره ای نخواهند داشت جز این كه چون گذشته به رویا پردازی بدون امكان گفت و گوی فراگیر با جامعه قناعت كنند. درست با همین استدلال است كه معتقدم جنبش اندیشه مداری چاره ای ندارد جز ان كه در ساختار سیاسی كشور نماینده ای داشته باشد. ، نماینده ای كه حداقل ها را برای حضور اندیشمندان در عرصه ی جامعه و ادامه دار شدن گفت و گوی اجتماعی فراهم كند.&lt;br /&gt;در میان نامزد های موجود انتخابات مهندس میرحسین موسوی به شهادت پیشینه اش و با توجه به آن که از دل همین جنبش عقل مداری پا به عرصه ی حیات سیاسی گذاشته است تنها كسی است كه عزم و اراده ی لازم برای زنده نگه داشتن فضای گفت و گو در جامعه را داراست . پیشینه ی او نشان می دهد كه از شكل گیری گروه های اجتماعی غیر دولتی و باز بودن مجراهای گفت و گوی دولت و ملت استقبال می كند و برای خواست های اندیشه مداران گوشی شنوا دارد.پایمردی او در اوایل انقلاب برای روشمند شدن فعالیت نیروهای انقلابی در قالب حزب جمهوری اسلامی که متاسفانه به دلیل مقاومت اقتدارگرایان پیش از آن که به نتیجه ای مطلوب برسد به تعطیلی کشیده شد و تلاش او برای نظم دادن به فعالیت روشنفکری دینی در قالب مشارکت در تاسیس تشکل مدنی هنرمندان مسلمان در آستانه پیروزی انقلاب دو نمونه ی عملی است که اعتقاد او را به لزوم حضور و فعالیت نهادهای مدنی غیر دولتی موکد می سازد. از سوی دیگر فعالیت او در  سال های گذشته در سمت مشاور دولت های سازندگی و اصلاحات و عضو موثر مجمع تشخیص مصلحت نظام و حضورش در سمت ریاست فرهنگستان هنر ایران از موسوی چهره ای می سازد که نمونه ای از یک روشنفکر عمل گرا و معتقد به اصل اساسی گفت و گوست.&lt;br /&gt;با این دلایل است که به عنوان یک عضو کوچک جامعه ی ادبی کشور بر این باورم که رای دادن به میرحسین موسوی رای دادن به چهره ی موقر و نجیب اندیشه مداری و آزادیخواهی است و بر همین اساس فروتنانه از هر کس که رای و نظر من نزد او ارزشی دارد درخواست می کنم با توجه به جمیع این دلایل در انتخابات حاضر شده و با رای دادن به موسوی امکان ادامه حیات را برای اندیشه و آزادی فراهم سازد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-386491741128993248?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/386491741128993248/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=386491741128993248&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/386491741128993248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/386491741128993248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='رای دادن برای ادامه ی حیات اندیشه و آزادی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-4514959401783480630</id><published>2009-04-18T20:07:00.003+04:30</published><updated>2009-04-18T20:19:31.325+04:30</updated><title type='text'>نيمه باز</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sen2MVl034I/AAAAAAAAAG8/5rTdVwY5Ph4/s1600-h/PICT.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326058726156984194" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 198px; CURSOR: hand; HEIGHT: 252px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sen2MVl034I/AAAAAAAAAG8/5rTdVwY5Ph4/s320/PICT.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;براي سروناز سيدي&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اي سبز اي بلند&lt;br /&gt;ابن جا كه ايستاده ايم تويي با چشمي نيمه باز و چشمي بسته&lt;br /&gt;آسمان به نيلي مي زند مي زند آفتاب به چشم زمين&lt;br /&gt;اما باران سوزني اما مي بارد مي بارد&lt;br /&gt;چشم تو نيمه باز نمي تواند&lt;br /&gt;اين جا و اين جا بهارستان جايي است&lt;br /&gt;دور است و بلند با چشم اندازي از مصر باستان&lt;br /&gt;و فرمان مي دهد به خاك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي سبز اي بلند&lt;br /&gt;اين جا شاعران آوبخته اند اين جا&lt;br /&gt;و اصول كماكان چيزي است چيزي است&lt;br /&gt;فرار مي كند بهترين هاي نسل&lt;br /&gt;به سبزهاي خشك&lt;br /&gt;سبزهاي عرق كرده&lt;br /&gt;به سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنبور مي نوازند روي اين خاك تنبور&lt;br /&gt;ابري نيست&lt;br /&gt;خاك بلند مي شود و باران&lt;br /&gt;زنبور و خاك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چشم هاي تو&lt;br /&gt;هنوز&lt;br /&gt;نيمه باز&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-4514959401783480630?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/4514959401783480630/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=4514959401783480630&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4514959401783480630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4514959401783480630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/04/blog-post_18.html' title='نيمه باز'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Sen2MVl034I/AAAAAAAAAG8/5rTdVwY5Ph4/s72-c/PICT.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1078739571087842206</id><published>2009-04-17T19:31:00.002+04:30</published><updated>2009-04-17T19:41:22.287+04:30</updated><title type='text'>سروناز سيدي هم...</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Seib9IEy8WI/AAAAAAAAAG0/5J_TqiO5lB4/s1600-h/sarvenaze-seyyedi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325678033807536482" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 120px; CURSOR: hand; HEIGHT: 163px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Seib9IEy8WI/AAAAAAAAAG0/5J_TqiO5lB4/s320/sarvenaze-seyyedi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خشکسالی بهار آینده او را کشت&lt;br /&gt;اما فکر می کردم آدم را فقط&lt;br /&gt;گذشته می كشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جفري ويلسون&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سروناز سيدي، دوست شاعر من، درگذشت.&lt;br /&gt;سكوت... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-1078739571087842206?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/1078739571087842206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=1078739571087842206&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1078739571087842206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1078739571087842206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='سروناز سيدي هم...'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Seib9IEy8WI/AAAAAAAAAG0/5J_TqiO5lB4/s72-c/sarvenaze-seyyedi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-2649576101607180355</id><published>2009-02-20T16:41:00.002+03:30</published><updated>2009-02-20T16:50:12.857+03:30</updated><title type='text'>گفت و گو با مدیا کاشیگر، نویسنده، مترجم و دبیر جایزه ادبی روزی روزگاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كتاب را از سبد وزارت ارشاد انتخاب مي كنيم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SZ6t36YFbZI/AAAAAAAAAEk/PRR2hqTfT2E/s1600-h/PICT0450+copy.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5304868587163708818" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 225px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SZ6t36YFbZI/AAAAAAAAAEk/PRR2hqTfT2E/s320/PICT0450+copy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مدیا کاشیگر از آن دسته فعالان عرصه فرهنگی کشور است که همواره بر جریان فرهنگی روز تاثیر می گذارند. در واقع می توان گفت نزد او خلاقیت ادبی ارزشی برابر با کارهای اجرایی دارد. در سالهای اخیر کاشیگر در شکل گیری چندین فعالیت موثر فرهنگی نقشی تعیین کننده ایفا کرده است که تاسیس جایزه ادبی روزی روزگاری یکی از آنهاست و این روزها کارهای اجرایی سومین دوره آن آغاز شده است. با توجه به اینکه این جایزه ادبی در تقویم جوایز ایران اولین امکانی است که برای سنجش ارزش ادبی رمان های منتشر شده در هر سال را فراهم می كند برگزاری آن تا حدود زیادی نقشی تعیین کننده در سرنوشت آثار ادبی یافته است. به همین دلیل برگزاری این جایزه هر سال بحث های زیادی را برمی انگیزد. به انگیزه آغاز داوری سومین دوره این جایزه با کاشیگر به گفت و گو نشستیم که حاصل آن را در ادامه می خوانید.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آقای کاشیگر شما همواره در سخنرانی ها و گفت و گوهایتان به این نکته اشاره کرده اید که هر جایزه ادبی نمایانگر دیدگاه خاصی است که گردانندگان آن جایزه دارند، حال می خواهم از شما بپرسم جایزه ادبی روزی روزگاری از چه دیدگاهی در ادبیات حمایت می کند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جایزه روزی روزگاری هدفی دوگانه را دنبال می کند، یعنی به ارزش ادبی جایزه می دهد و به ادبیات عالی نگاه می کند و در ضمن به ادبیات نخبه گرا علاقه مند نیست. ادبیاتی را مورد توجه قرار می دهد که در عین حال هم دارای ارزش های ادبی باشد و هم امکان بالقوه جذب مخاطب را داشته باشد. چون ما در غایت می خواهیم به هدف تعیین شده جایزه برسیم و آن ارتقای کتابخوانی است. منظور از کتابخوانی هم خواندن کتاب فیزیک و شیمی و نظایر آن نیست بلکه دقیقا به معنای خواندن کتاب داستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سوالی که در این باره مطرح شده است این است که چرا داوران این جایزه با ترکیبی مساوی از داوران نخبه گرا و کسانی که به ادبیات مردم پسند گرایش دارند تشکیل شده است که خواه ناخواه رسیدن به نتیجه مطلوب را مشکل می کند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من چنین تصوری نمی کنم. تنها کسی که چنین ایرادی به جایزه ما گرفت آقای شهسواری بود که من هم جواب دادم و دیالوگ خوبی بینمان برقرار شد و چون ایشان جواب دیگری نداد فکر می کنم قانع شد. ما تنها در ترکیب داورانمان بر یک تساوی پافشاری می کنیم و آن تساوی جنسیتی است. وگرنه من به عنوان دبیر جایزه اولین ترکیب داوران را خودم انتخاب کردم و سعی کردم دو داور نخبه گرا وارد کنم ، دو داور بازارگرا و دو داوری که گاهی نخبه گرا می شدند و گاهی بازارگرا. از آن موقع تا الان هیات داوران ما تغییر پیدا کرده با این توضیح که دبیر جایزه اختیار تعیین جانشین داوران را ندارد. داورانی استعفا کردند و داورانی جانشین آنها شدند که خود داوران آنها را تعیین کردند. در نتیجه فکر می کنم گرایش مسلط در تعیین داوران جدید که شامل نيمي از داوران جایزه می شود گرایش مسلط خود داوران بوده است. یکی از اولین داوران ما که استعفا کرد نخبه گرا بود؛ دومی هم نخبه گرا بود و سومین داوری که استعفا کرد به شدت بازارگرا بود؛ بنابراین فکر نمی کنم در انتخاب جانشین داوران مستعفی با توجه به اینکه خودشان هم در تعیین جانشینشان رای داشتند ترکیب داوران ما دستخوش تغییر آنچنانی شده باشد. در ضمن فکر می کنم وقتی یک دبیرخانه و هیات امنا بر خودش ممنوع می کند که به ترکیب داوران اولیه دست بزند به این جایزه هویتی می دهد که تعیین کننده آن در حقیقت خود هیات داوران هستند. یعنی این طور نیست که چون داوران خلاف نظر دبیر و هیات امنا رای دادند عوض بشوند؛ آنها باقی می مانند چون می شود گفت تنها نهادی که می تواند وظیفه غایی یک جایزه را تعیین کند داوران آن جایزه هستند. در ضمن جایزه روزی روزگاری یک جایزه بسیار جوان است و ما امسال داریم سومین دوره اش را برگزار می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حالا در این دو دوره ای که جایزه را برگزار کرده اید و سومین دوره که در حال برگزاری است، خودتان از روند جایزه احساس رضایت می کنید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من اگر احساس رضایت نمی کردم جایزه را تعطیل می کردم. این جایزه جایزه ای است که می شود با همه ارکانش اعم از تک تک اعضای داوران و هیات امنا صحبت کرد و فکر می کنم احساسی که همه آنها منتقل کنند احساس آزادی و دموکراسی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب بحثی اخیرا مطرح شد که به نظر می رسید نگاه آن بیشتر به سمت جایزه روزی روزگاری بود و گفتند که جوایز خصوصی منابع مالی مشخصی ندارند، شما می توانید درباره منابع مالی جایزه توضیحی بدهید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه تنها منابع مالی روزی روزگاری بلکه اساسنامه، آیین نامه و حتي نحوه اعطاي لوح و تندیس ها مدون است و منتشر شده و در اینترنت موجود است. و ما با وجود اینکه این اطلاعات در اینترنت موجود است به خاطر این دغدغه که مکان ثابتی برای مراجعه وجود نداشت و اطلاعات در اینترنت پراکنده بود سایت روزی روزگاری را هم به راه انداختیم که از سه چهار هفته دیگر در دسترس خواهد بود. در این سایت اسم تمام اسپانسرهای ما آمده و مبلغی هم که به جایزه کمک کرده اند مشخص شده است. بنده به عنوان دبیر جایزه موظفم هر سال به تایید هیات امنا برسانم که نه در انتقال آرا تقلب شده و نه در هزینه کردن مبلغی که اسپانسرها داده اند ریالی این طرف و آن طرف شده. هیات امنای جایزه روزی روزگاری هم متشکل از آدم هایی است که هر کدام در این مملکت گل سرسبد اندیشه و ادبیات و نقد ایرانی هستند. در ضمن هیات امنای ما یک هیات امنای باز است، یعنی هرسال تعداد هیات امنای ما به جای اینکه ثابت بماند یا کاهش پیدا کند اضافه می شود. یکی از اعضای هیات امنای ما برنده جایزه کتاب سال دولت است. ما نه مشکلی با دولت داریم نه با جامعه مدنی. اصلا با کسی مشکلی نداریم. سعی ما هم بر این بوده که ترکیبی انتخاب کنیم که بازنمایانگر جامعه ایرانی با تمام گرایش های آن باشد. دبیرخانه وظیفه خود می داند هر سال تمام گزارش ها را اعم از گزارش مالی و داوری به تایید هیات امنا برساند؛ هیات امنا هم دو سال متوالی گواهی کرده اند که اینجا یک رای یا ریالی پول پس و پیش نشده است. بنابراین من نمی دانم این وسط چه چیز غیر شفافی وجود دارد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس ترکیب اسپانسرهای خود را اعلام کرده اید و چیزی هم برای پنهان کردن ندارید.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همه چیز جایزه ما شفاف است. ما پارسال برای اینکه نشان بدهیم جایزه ما جایزه ای غیر سیاسی است از خانم بلقیس سلیمانی و آقای یعقوب یادعلی خواستیم با هم روی سن بیایند تا نشان بدهیم که طرفدار هیچ طرفی نیستیم و دغدغه ما صرفا ادبیات است. آقای مجید قیصری پارسال تنها دلیلی که تندیس ما را نگرفت آرای داوران ما بود. امتیاز ایشان و آقای خیاوی مساوی شده بود و در اساسنامه ما آمده است که در صورت تساوی آرا به مرحله قبلی مراجعه می شود و کسی که در آن مرحله امتیاز بیشتری گرفته به عنوان برنده اعلام خواهد شد، در مرحله قبلی هم آقای خیاوی امتیاز بیشتری گرفته بود. اگر آقای قیصری امتیاز بیشتری گرفته بود جایزه به او می رسید، هیچ مشکلی هم نبود. بحث ما ادبیات است. بحث ما چیز دیگری جز ادبیات نیست. در ضمن ما کتاب هایمان را از سبدی انتخاب می کنیم که این سبد را در غایت وزارت ارشاد اعلام کرده است. حالا وقتی ما متهم به عدم شفافیت می شویم من می خواهم همین را به وزارت ارشاد برگردانم. اگر ما در ایران جایزه ایرانی و غیر ایرانی داریم و جایزه غیر ایرانی به فرض محال جایزه ماست، من دارم کتابم را از سبدی انتخاب می کنم که وزارت ارشاد تعیین کرده است پس بهتر است وزارت ارشاد برگردد و به ابواب جمعی خودش بگوید چرا به کتاب غیر ایرانی مجوز انتشار داده اند نه اینکه به ما اتهام عدم شفافیت بزنند. من فکر می کنم یکی از غیر شفاف ترین جوایز ایران جایزه کتاب سال است که البته من از نتیجه اش دلخور نیستم چون یکی از دوستان من یعنی فیروز زنوزی امسال این جایزه را برد. خوشحال هم هستم که جایزه کتاب سال امسال برای اولین بار اهمیتی به ادبیات داده است. ولی در نهایت ما از همان سبدی کتاب هایمان را انتخاب می کنیم که از فیلتر ارشاد گذشته است. حالا اگر ارشاد به کتاب ضد ایرانی اجازه داده است این مشکل ما نیست. این را هم اضافه کنم که کل هزینه جایزه ما به اندازه سکه هایی نمی شود که کتاب سال تنها به برنده اول خودش داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در همان انتقادها نکته ای هم بود درباره آمار رمان های منتشر شده پارسال که در جایزه روزی روزگاری اعلام شده بود و این شبهه را مطرح کردند که بعضی کتاب ها در نظر گرفته نشده که این آمار به دست آمده است؛ در صورت امكان درباره این آمار توضیحی بدهید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما مورد اعتراض دو طیف قرار گرفتیم. یکی آقای پرویز، معاون وزارت ارشاد بود که گفت ما گفته ایم تنها این تعداد رمان منتشر شده و من این را تکذیب می کنم. ما هرگز نگفتیم این تعداد رمان منتشر شده بلکه گفته ایم از میان رمان های منتشر شده، این تعداد شرایط عینی ورود به جایزه ما را داشته اند. بین این دو حرف فکر می کنم میلیاردها سال نوری فاصله است.&lt;br /&gt;طیف دومی که به ما اعتراض کردند کسانی بودند مثل فرهاد جعفری و پیمان هوشمندزاده که به شدت معترض بودند که چرا آثارشان حذف شده. فرهاد جعفری از دوستان من است رمانش را هم خوانده ام اما درباره اش اظهارنظری نمی کنم چون به عنوان دبیر اجازه ندارم . هاکردن را هم خوانده ام اما به همین دلیل اظهارنظر نمی کنم. اما درباره این طیف باید بگویم هدف ما ارتقای کتابخوانی است و به همین دلیل به آمار انتشار کتاب توجه ویژه ای داریم . این توجه باز دو جنبه دارد. پارسال یعنی سال 1386 آماری که از مجوزهای صادر شده برای ادبیات داستانی وجود داشت نسبت به سال قبلش یعنی 1385 کاهش یافته بود. دلیل ما برای تصمیمی که گرفتیم کاهش آمار وزارت ارشاد نبود زيرا اگر با وجود همان کاهش به حد نصابی منطقی می رسیدیم که می توانستیم جایزه را برگزار کنیم این کار را می کردیم. ملاک های جایزه ما برای ورود آثار هم ملاک های ممیزی کتاب نیست؛ ملاک های ما اعلام شده است و کتاب هایی را در بر می گیرد که دارای ارزش ادبی باشد و قابلیت بالقوه جذب مخاطب عام را هم داشته باشد. پس ملاک های ما مشخص است. حالا ممکن است ارشاد به صدهزار رمان مجوز بدهد اما تنها سه رمان این شرایط را داشته باشند. ممکن هم هست به سه رمان مجوز بدهد و هر سه دارای این شرایط باشند. ما یک سبد داریم که از آن سبد انتخاب می کنیم. قبل از ما هم آن سبد از فیلتر وزارت ارشاد گذشته است. این را هم باید توضیح بدهم که ما نمی توانیم به کتابی جایزه بدهیم که مردم ایران نمی توانند بخرند مثل کتابی که در خارج از کشور منتشر شده است. عده ای از کسانی هم که به ما اعتراض می کنند نویسنده های خارج از کشور هستند که معترضند چرا آنها را در نظر نمی گیریم. دلیل این موضوع خیلی ساده است. هدف ما ارتقاي کتابخوانی است بنابراین کتاب برنده ما باید در کتابفروشی های ایران برای عموم علاقه مندان در دسترس باشد. حالا ممکن است به ما ایراد بگیرند که سانسورچی هستیم، باشد اشکالی ندارد. پس بحث ما مشخص است. اگر تعداد کتاب هایی که مجوز می گیرند کاهش پیدا کند حق انتخاب ما محدودتر خواهد شد و اگر افزایش پیدا کند دست ما در انتخاب بازتر خواهد بود. الان آماری می دهم که مربوط به آبان ماه امسال است که تا آن زمان حدود 500 عنوان کتاب داستانی منتشر شده در ایران داشتیم که 50 تا شرایط ورود به جایزه ما را داشتند و در اختیار داوران گذاشتیم. آبان ماه پارسال اصلا چنین رقمی نداشتیم. حتي یادم می آید شهریور پارسال حتي یک کتاب شرایط عینی ورود به جایزه ما را نداشت. امسال تمام شواهد حاکی از آن است که ما جایزه رمان را برگزار می کنیم. اما هنوز مطمئن نیستم زيرا هنوز تعداد آثار به کف تعیین شده در اساسنامه نرسیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس با این حساب امسال انتشار کتاب با توجه به آماری که تا آبان ماه دارید وضع بهتری داشته است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله خیلی بهتر است. حتي این را هم اضافه می کنم که آمار ما تا آبان ماه از دو سال پیش از 86 هم بهتر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این آماری که از انتشار کتاب ارائه می کنید دقیقا از کجا تامین می شود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خود وزارت ارشاد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;از این بحث که بگذریم می رسیم به این نکته که روزی روزگاری در تقویم جوایز ایران اولین جایزه ای است که هر سال برگزار می شود و به همین دلیل عوامل اجرایی برای برگزاری این جایزه زمان بسیار کمی دارند. این هماهنگی را چطور انجام می دهید که مراسم همزمان با نمایشگاه کتاب برگزار شود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با تلاش داوران. من شانس بزرگی داشتم که داوران خیلی جدی و وظیفه شناس هستند؛ در واقع این شش داور جزو آدم هایی هستند که در این مملکت می شود روی آنها حساب کرد. این شانس بزرگ من بود و از تک تک آنها سپاسگزارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می شود بگویید چرا این زمان را برای جایزه انتخاب کرده اید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دنیا رسم این است که جوایز پاییزه باشند. اما یک موضوع را باید در نظر گرفت. پاییز آخرین فصل سال میلادی است در حالی که سومین فصل سال شمسی محسوب می شود. بنابراین هیچ دلیلی وجود ندارد که ما وقتی گاهشمارمان شمسی است بخواهیم تقویم میلادی را رعایت کنیم. می شد جایزه زمستانه برگزار کرد که یلدا جایزه زمستانه بود. اما از طرف دیگر اگر واقعا بخواهیم تاثیر بگذاریم بزرگترین تظاهرات کتاب در ایران نمایشگاه کتاب است. این است که فکر کردیم اسامي نامزدانمان را درست پیش از نمایشگاه کتاب اعلام کنیم و برای همه آنها هم باندرول چاپ کنیم. در دوسالی که از جایزه می گذرد تنها یک ناشر داشتیم که گفته این باندرول ها تاثیری بر فروش کتاب هایش نداشته؛ آن هم ناشری است که از باندرول های ما استفاده نمی کند. بقیه ناشرها همه گفته اند که این کار تاثیر فوق العاده‌ا ی بر فروش کتاب داشته است. بنابراین به لحاظ زمانی جواب مثبتی گرفته ایم. یعنی بخشی از مردم به سلیقه ما اعتماد پیدا کرده اند و در نمایشگاه کتابی را که ما معرفی کرده ایم می خرند. فکر می کنم اگر هدف ما ارتقاي کتابخوانی است بهتر است از اردیبهشت ماه شروع بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گروهی از منتقدان جایزه شما نسبت به ملاک های جایزه معترضند؛ به این معنی که بین ادبیات دارای ارزش ادبی و ادبیات مردم پسند تناقض می بینند و فکر می کنند که اثر ادبی به هر حال متعلق به یکی از دو سر این طیف است و نمی تواند حد وسط باشد و هر دو خصیصه را توامان داشته باشد. نظر شما در این باره چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به ارسطو حواله شان می دهم. ارسطو می گوید تضاد بین قطبین بسیار کمتر است از تضاد هر یک از قطبین با وسط. چون حداقل در قطب بودن مشترکند. آنهایی که به ما ایراد می گیرند که ادبیات باید عامه پسند باشد نه چیزی که شما انتخاب می کنید و آنهایی که در قطب مخالف می گویند ادبیات باید صرفا نخبه گرا باشد به همدیگر بسیار نزدیکترند تا ما که در وسط قرار گرفته ایم. ارسطو 2هزار و خرده ای سال پیش جواب اینها را داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ممنونم اگر حرف ناگفته ای درباره جایزه مانده است بفرمایید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه نکته خاصی نیست. تنها تمایزی که بین جایزه روزی روزگاری با جوایز ادبی دیگر وجود دارد که البته امیدوارم تعداد این جوایز بیشتر هم بشود این است که ما جشن کتابخوانی را برگزار می کنیم. دوستانی که به ما اعتراض می کنند این را در نظر نمی گیرند که جشن وسط است، جشن میانه هاست. نه اینکه برنده های ما میانه باشند آنها قطعا بالاتر از میانه هستند. همان طور که تجربه نشان داد در دو سالی که از عمر این جایزه می گذرد تمام برندگان ما خود به خود نامزد بقیه جوایز هم شده اند. پس اگر این ایراد است باید به تمام جوایز وارد شود نه فقط به ما که مواضعمان را اعلام کرده ایم. حتي جایزه نخبه گرایی مثل منتقدان مطبوعات هم برنده ما را در فهرست نامزدهایش دارد. ولی به هر حال این جشن کتابخوانی و لذت کتابخوانی است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-2649576101607180355?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/2649576101607180355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=2649576101607180355&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2649576101607180355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2649576101607180355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/02/blog-post_20.html' title='گفت و گو با مدیا کاشیگر، نویسنده، مترجم و دبیر جایزه ادبی روزی روزگاری'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SZ6t36YFbZI/AAAAAAAAAEk/PRR2hqTfT2E/s72-c/PICT0450+copy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-7773669020296277032</id><published>2009-02-18T20:10:00.000+03:30</published><updated>2009-02-18T20:14:40.574+03:30</updated><title type='text'>چند سكانس از جشنواره فيلم فجر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;در جريان جشنواره اي كه گذشت براي بعضي از فيلم ها يادداشت هايي نوشتم كه در ادامه مي خوانيد. اين يادداشت ها همزمان با اكران فيلم ها در روزان چاپ شده اند.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درباره الي ساخته اصغر فرهادي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اجتناب از انكار فاجعه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختن فيلم معاصر شهري در نگاه اول بسيار ساده به نظر مي‌رسد اما در عمل اين ژانر يكي از دشوارترين ژانرهايي است كه يك فيلمساز مي‌تواند به سراغ آن برود. وجه استنادي فيلمنامه در چنين فيلم‌هايي به اندازه اي اهميت دارد كه مي‌توان آن را مهمترين عامل موفقيت اين ژانر دانست. اصغر فرهادي از جمله كارگردان هايي است كه به گواهي آثارش در از كار درآوردن فضايي مستند و معاصر در فيلمنامه و فيلم موفق عمل مي‌كند. شهر زيبا و چهارشنبه سوري ، دو اثر قبلي اين كارگردان گواهي صادق بر ادعاي ماست. با اين حال حتي اگر با اين پيش زمينه نيز به تماشاي درباره الي نشسته باشيم اين فيلم قابليت آن را دارد كه ما را غافلگير كند و گوشه هايي ديگر از توان اين فيلمساز را در عرصه فيلمنامه نويسي و كارگرداني به نمايش بگذارد.&lt;br /&gt;فيلم با ريتمي آرام آغاز مي‌شود و با حوصله به معرفي شخصيت‌ها مي پردازد. از ابتداي فيلم تا پايان سكانس مربوط به مستقر شدن مسافران در ويلاي كنار ساحل ديالوگ هايي كه در عين طبيعي بودن در حال معرفي شخصيت‌ها به تماشاگر هستند، فضايي آرام و بدون تنش را رقم مي‌زنند به گونه‌اي كه در پايان فصل فوق چنين به نظر مي‌رسد كه تنش اصلي پيرنگ فيلمنامه قرار است بر محور شخصيت‌ الي (ترانه عليدوستي) و قبول يا رد ازدواج از سوي او شكل بگيرد. اين در حالي است كه در ادامه خواهيم ديد سپيده (گلشيفته فراهاني) و بحران اخلاقي او محوريت پيرنگ فيلمنامه را قرار است به خود اختصاص دهد. اهميت چنين روندي در آن است كه به اين وسيله فيلمنامه نويس موفق مي‌شود در نيمه نخست فيلمنامه جلوي حدس هاي تماشاگر را سد كند و ذهنيت او را از تنشي كه قرار است در ادامه فيلم شكل بگيرد منحرف سازد.&lt;br /&gt;اگر نقطه اوج اين فيلم را در صحنه غرق شدن الي بدانيم، زمان بندي وقوع اين حادثه به گونه‌اي طراحي شده است كه زمينه‌سازي هاي قبلي در اين باره را كاملا توجيه پذير مي‌كند. در واقع تنها در پايان فيلم است كه تماشاگر مي فهمد به قول چخوف در اين قصه حتي يك اسلحه هم وجود ندارد كه به موقع شليك نكرده باشد. شخصيت‌هاي فرعي اين فيلمنامه هر كدام در جريان قصه در جاي خود وارد مي‌شوند تا اطلاعاتي را به بيننده بدهند كه بعدا در طول فيلم براي تحليل قصه به كار مي آيند.&lt;br /&gt;به اين ترتيب فرهادي موفق مي‌شود پازلي را خلق كند كه تكه هاي مختلف آن به خوبي به هم مي چسبند و در نهايت تصويري واضح و شفاف را به دست مي‌دهند.&lt;br /&gt;در زمينه شخصيت پردازي فيلم بايد به دقت فيلمنامه نويس در تعبيه ويژگي‌هاي خاصي براي هر شخصيت اشاره كرد كه حتي در مورد شخصيت‌هايي كه چند لحظه در فيلم ظاهر مي‌شوند نيز رعايت شده است و از سقوط فيلمساز به ورطه تيپ سازي كه رفتار عمومي سينماي ايران با شخصيت‌هاي فرعي است، جلوگيري مي‌كند. براي نمونه شخصيت عليرضا (صابر ابر) ، نامزد الي اگرچه در اواخر فيلم وارد قصه مي‌شود اما ويژگي‌هاي شخصيتي طراحي شده براي اين نقش آن را به نقشي جذاب و به ياد ماندني تبديل مي‌كند. بازي عصبي و در عين حال خويشتندارانه ابر در اين نقش از ديگر ويژگي‌هايي است كه اين بخش از فيلمنامه را بسيار محكم و قدرتمند مي‌سازد.&lt;br /&gt;شخصيت سپيده نيز از ديگر نقاط قوت اين فيلمنامه است. بحران اخلاقي اين شخصيت و تصميمي كه در نهايت مي‌گيرد تا به قيمت آبروي دوست مرده اش از زنده ها حمايت كند از سپيده شخصيتي تراژيك مي‌سازد كه محوريت درام بر عمل او شكل مي‌گيرد. در اين ميان اجراي كارگردان از اين نقش و بازي بسيار حسي و تاثيرگذار گلشيفته فراهاني ديگر عواملي هستند كه به كمك اين نقش مي آيند و آن را به يكي از نقش هاي ماندگار تاريخ سينماي ايران تبديل مي‌كنند.&lt;br /&gt;در نهايت بايد به جسارت كارگردان در برگزيدن پايان واقعگرا براي اين فيلمنامه اشاره كرد و اجتناب او از انكار فاجعه را نشانه اي از اين حقيقت دانست كه گاهي حركت در خلاف جهت فرمول هاي سينماي تجاري، مي‌تواند موفقيتي بسيار بزرگتر و ماندگارتر را براي يك فيلم رقم بزند. اين اتفاق خوشايندي است كه براي فيلم فرهادي مي‌افتد و به اين ترتيب فيلمي به سينماي ايران اضافه مي‌شود كه رضايت منتقد و تماشاچي را در يك زمان تامين مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی همه خوابیم ساخته بهرام بیضایی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیدن و دیده شدن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای برخورد با یک فیلم، دو نوع نگاه می تواند مورد نظر قرار بگیرد. اولین رویکرد فیلم را به عنوان متنی مستقل بررسی می کند و ازرهگذر تحلیل نشانه ها و ساختار فیلم به دنیای آن راه می برد، رویکرد دیگری هم هست که کارنامه کاری یک فیلمساز را در بررسی آخرین اثر او در نظر می گیرد و از رهگذر شباهت ها و تفاوت های میان آثار او به دنیای درونش راه می برد. در بررسی جدیدترین اثر کارگردانی مثل بهرام بیضایی که ازجمله مولفان سینمای ایران است، هر دو نوع رویکرد می تواند همزمان به کارگرفته شود. این کاری است که این یادداشت کوتاه در مجال اندک خود قصد دارد به اختصار به آن بپردازد.&lt;br /&gt;وقتی همه خوابیم درکارنامه بهرام بیضایی درامتداد فیلم قبلی او یعنی سگ کشی وفیلمنامه های فیلم نشده ای چون حقایقی درباره لیلا دختر ادریس قرار می گیرد.اگر چه این نوع ازآثاربیضایی درکارنامه او کم تعداد به نظر می رسند اما نشانه هایی از رویکرد اجتماعی و معاصر این نوع از فیلم های او را می توان در آن گونه دیگر نیز جست و جو کرد. برای مثال شاید وقتی دیگر ازاین منظر می تواند به نوعی نزدیک ترین فیلم بیضایی به وقتی همه خوابیم تلقی شود. وجه مشترک کیان درآن فیلم با چکامه وقتی همه خوابیم دراین است که هردو شخصیت همزمان هم می بینند و هم دیده می شوند. جستجوی کیان به دنبال هویت گمشده اش دیدن اوست و حضور تصادفی اش درآن تکه فیلم مستند که به سوءظن شوهرش منجر می شود دیده شدنش. پرند وقتی همه خوابیم نیز وقتی فیلمنامه می نویسد می بیند وزمانی که آن فیلمنامه را جلوي دوربین بازی می کند دیده می شود. این دیدن و دیده شدن همزمان رامی توان به شکلی نمادین در نماهای درخشان عنوان بندی آغازین وقتی همه خوابیم نیز مشاهده کرد؛ جایی که انعکاس برج ها و ساختمان های مدرن شهری روی نمای شیشه ای ساختمان ها اززاویه دید پرند نشان داده می شود. به این ترتیب می توان به یکی از نشانه های جهان این فیلم دست یافت که اعتراضی است به نقض حریم خصوصی دردنیایی که همه مردم درآن همزمان زندگی های دیگر را می بینند و زندگی خودشان درمعرض نگاه کنجکاو دیگران قرار دارد. درعین حال اگر با توجه به نقش و کارکرد آیینه در فیلم هایی چون چریکه تارا، شاید وقتی دیگر ، باشو و مسافران این عنصررا به عنوان نمادی ازهویت فردی درنشانه شناسی سینمای بیضایی بپذیریم ،درفیلم حاضرنیزشاهد تکرار این نشانه درهمین صحنه و در صحنه بعدی هستیم  که پرند با دیدن نجات درآیینه تصمیم خود راعوض می کند و به این ترتیب مسیر زندگی اش عوض می شود. انگار پرند در آیینه لحظه ای درون خود را دیده است و این دیدن با تغییر مسیر دادن او نسبتی مستقیم پیدا می کند.&lt;br /&gt;رابطه خیال و واقعیت نیز از دیگر مضمون های تکرار شونده آثار بیضایی است که دراین فیلم نیز حضور دارد . این بار این رابطه با تضادها و شباهت هایی که میان دنیای فیلم درحال ساخته شدن با دنیای بیرونی به وجود می آید نشان داده می شود. چکامه خیالی و پرند واقعی در واقع دو چهره ازیک شخصیت اند. این دو همان تضادهایی را دارند که امر خیالی را ازامر واقعی متمایز می کند.در واقع می توان گفت كه  چکامه شخصیتی است که اگر پرند می خواست به دنبال ذهنیات خود برود به آن تبدیل می شد.&lt;br /&gt;درنهایت این یادداشت بدون اشاره به دو مورد، یادداشت کاملی نخواهد بود. اولین مورد سطحی ترین سطح داستان  فیلم یعنی ماجرای پشت صحنه سینماست که پیش ازاین دیگر فیلمسازان نسل اول ما به طرق مختلف به آن پرداخته بودند و نگاه بیضایی نیزازجهت نشان دادن تجربه شخصی او ازاین جهان پر زد و بند جالب به نظرمی رسد. نکته آخرهم اینکه درهر بررسی از آخرین ساخته بیضایی نمی توان نقش مهم  موسیقی محمدرضا درویشی را دراین فیلم نادیده گرفت. موسیقی ای که بعضی اوقات در صحنه های فیلمی که درون فیلم ساخته می شود و فیلمی معمایی- جنایی است به ساخته های  برنار هرمن برای آثار هیچکاک  پهلو می زند و در صحنه های مربوط  به پشت صحنه فیلم به فراخور حال و هوای صحنه رنگ و بویی روایی و نوستالژیک به خود می گیرد. اینها همه به اضافه کر زیبای مامک خادم که روی عنوان بندی انتهایی فیلم جلب نظر می کند، ازموسیقی وقتی همه خوابیم اثری می سازد که تا مدت ها در حافظه مخاطب باقی خواهد ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سوپراستار ساخته تهمینه میلانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;زنانی دیگر در موقعیت قربانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهمینه میلانی ازجمله کارگردان هایی است که عنوان مولف برازنده آنهاست. او ازنخستین فیلمش تا همین امروز سیری قابل بازشناسی را در آثارش نشان می دهد که ترکیبی از نگرش اجتماعی و شخصی به جهان  است. سوپراستار اگرچه یک فیلم نمونه از سینمای میلانی محسوب نمی شود اما می توان همچنان پاره ای از مولفه های سینمای اورا در آن بازشناخت. توجه به موقعیت زن و تاکید بر مظلوم واقع شدن اودر روابط اجتماعی ازجمله این مولفه هاست که اگرچه در این فیلم محوریت ندارد اما به عنوان یکی از کانون های فرعی معنایی همچنان ایفای نقش می کند. این توجه ازنام واقعی دختری که در بخش مهمی از فیلم با نام رها (فتانه ملکمحمدی) شناخته می شود آغاز شده اما به آن محدود باقی نمی ماند. وقتی درسکانس های نهایی فیلم تماشاچی درمی یابد که نام واقعی این دختر فرشته است به سادگی می تواند میان سرنوشت او و فرشته های فیلم های قبلی میلانی ارتباط برقرار کند.&lt;br /&gt;چنان که می توان با یک بررسی ساده در میان اثار پیشین میلانی نشان داد این کارگردان همواره زن رادرجایگاه یک قربانی در جامعه ای مردمحور نشان می دهد. زنان فیلم سوپراستار نیز از این قاعده مستثنا نیستند. از مادر ناکام رها  گرفته تا مادر کورش زند (شهاب حسینی) و زنانی که درزندگی او ردی هرچند کوتاه از خود بر جا می گذارند و می گذرند،همه در واقع قربانی قرار گرفتن درجایگاهی هستند که جامعه مردمحور برایشان رقم زده است.&lt;br /&gt;ازاین موضوع که بگذریم سوپراستار مانند فیلمهای دیگر میلانی به شاخه پرفروش و اجتماعی سینمای ایران تعلق دارد ودرعین حال که قواعد ژانرفیلمهای شهری را به درستی رعایت می کند همچنان قدرت نفوذ خود را به عنوان فیلمی شاخص از سینمای اندیشه حفظ می کند که این رامی توان به حساب موفقیت میلانی در پرداخت سوژه در عین پرهیزاز افتادن به دام شعاردادن و کلی گویی گذاشت. کورش زند همان  طورکه در صحنه ای از فیلم از زبان رها می شنویم شخصیتی خودشیفته است که عموما درارتباط با دیگران به سود شخصی  و لحظه ای خود می اندیشد. این نکته را میتوان ازرفتار او با رها  پس از آن که اولین بار متوجه می شود به منظوری غیر از برقراری رابطه با او به نزدش آمده است دریافت.او دراین صحنه نشان می دهد که اگر کسی  در منظومه سود وزیان های محاسبه شده اونگنجد حتا لحظه ای برای  او اهمیت ندارد. فیلم داستان برخورد چنین شخصیتی  با نتیجه یکی از بی توجهی هایش است و درنهایت این برخورد به جایی می رسد که اورا مجبور می کند در اولویت های نظام ارزشی خود تجدید نظر کند. به این ترتیب میلانی با اصل قراردادن رابطه بشری به عنوان مبنای تصحیح خودخواهی ها موفق می شود فیلمی بیافریند که درعین برقراری رابطه با تماشاگر او را به فکر وادار می کند.&lt;br /&gt;شاید میلانی به این فیلم خود به اندازه آثاردیگرش علاقه نداشته باشد اما به باور من زمان ثابت می کند  که این فیلم یکی ازنقاط  درخشان کارنامه این فیلمساز محسوب خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مي زاك ساخته حسين ليالستاني&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك سمفوني پاستورال در دل طبيعت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ليالستاني از جمله چهره هاي جنجالي سينماي ايران است كه از همان اولين حضور خود در نشست خبري فيلم بلندي هاي صفر تماشاگران سينما را به دو گروه تقسيم كرد: يك اكثريت به شدت مخالف و يك اقليت موافق. نگارنده اين يادداشت از همان آغاز از جمله موافقان سينماي اين كارگردان بوده است و بديهي است كه براي اين موافقت دلايلي هم دارد. در ادامه اين يادداشت تلاش خواهم كرد توضيح دهم اين نوع سينما چه ويژگي هايي دارد و چطور مي شود فيلم هايي از اين دست را دوست داشت.&lt;br /&gt;با برداشتي مبتني بر خرد ابزاري كانتي برداشتي كه در مي زاك از زندگي به دست داده مي شود، نوعي جبرگرايي مذهبي است كه زندگي انساني را از تولد تا مرگ در حصار تقديري از پيش معلوم به تصوير مي كشد. بديهي است كه با چنين نگاهي اين فيلم محكوم است به نمايش بيهودگي زندگي روزمره و در عين حال به جهت عدم رعايت اصول سينماي واقع نما به ناشي گرانه بودن متهم مي شود. اما بايد دانست كه خرد ابزاري كانتي چنان كه امروز بديهي است ،تنها راه پيش روي ما براي شناخت جهان نيست.&lt;br /&gt;از همان قرن هجدهم و از طليعه جنبش اصحاب دايره المعارف در فرانسه نوع ديگري از نگرش به جهان وجود داشته است كه دست بر قضا اتفاق هاي مهمي در گستره انديشه و هنر را نيز رقم زده است، نگرشي ايده اليستي كه تبار آن در دوران مدرن به ژان ژاك روسو مي رسد. در نگرش روسويي چيزهاي زيادي در جهان هست كه انسان از درك آن عاجز است و اصولا براي بهتر زندگي كردن نيازي هم به درك اين چيزها ندارد. بر مبناي اين نگرش انسان در مسيري همسو با طبيعت به آرامش مي رسد و اين همسويي با طبيعت و پذيرفتن الزام هاي زيست طبيعي كه خرد ابزاري آن را جبر مي نامد به هيچ روي چيز بدي نيست بلكه لازمه يك زنگي توام با آرامش و آزادي است. نگارنده در اين مختصر خيال ندارد تاريخچه اي را كه اين نگرش از سر گذرانده مرور كند اما تنها ذكر اين نكته را لازم مي داند كه از دل اين نگرش جنبش هاي فرهنگي و هنري مدرني چون سورئاليسم سر برآورده اند كه بخش مهمي از ميراث هنري و حتا سينمايي قرن بيستم در حوزه تاثير اين جنبش ها ساخته شده است.&lt;br /&gt;در فيلم مي زاك محور اصلي روايت زندگي انسان و مفاهيمي چون تولد و مرگ است. شخصيت هاي اين داستان هر كدام در دل طبيعت روستايي فيلم توالي زندگي يكديگر را به نمايش مي گذارند در واقع تي تي كه خود والدينش را در اثر بمباران از دست داده است در طول فيلم سرپرستي كودكي را به عهده مي گيرد كه مادرش را چند ماه پس از تولد از دست مي دهد. پايان يافتن فيلم با تولد فرزندي ديگر ادامه اين چرخه را در زندگي عادي و پس از اتمام فيلم موكد مي كند. لال بودن تي تي در دنياي فيلم، تاكيدي است بر تحير بشر در برابر واقعيت هايي ساده و هولناك چون مرگ. در عين حال شخصيت لوده اي كه توسط عليرضا خمسه ايفا مي شودف نمايانگر وجه غير جدي و ريشخندآميز اين دنياست. به اين ترتيب ليالستاني در اين فيلم دنيايي مي آفريند كه سيستمي خودبسنده و تكرار شونده است و به شكلي استعاري دنياي واقعي همه ما را نمايندگي مي كند. هنر اين كارگردان در اين است كه در عين پرداختن به وجه استعاري داستان در لايه بيروني ،موفق مي شود درامي ساده را پيش ببرد كه بي توجه به سطح استعاري نشانه ها قابل پيگيري از سوي بيينده است و با او ارتباط برقرار مي كند. اين رويكرد كه در كارنامه ليالستاني از فيلم تابلويي براي عشق آغاز شد در برابر رويكرد دو فيلم نخست او قرار مي گيرد كه فضايي سورئال داشتند و به نوعي در ژانر سينماي ضد قصه جاي مي گرفتند. هر چه در بلندي هاي صفر و مصاعب عاشق فقير كولاژهاي سورئاليستي فيلمساز از موقعيت هاي مختلف دنيايي استعاري نزد تماشاگر به وجود مي آورد كه در خلال آن به شيوه اي پست مدرن مجبور بود با كنار هم چيدن پاره هاي نامرتبط روايت به برداشتي اختصاصي از داستان دست بيابد، روايت سرراست ليالستاني در اين دو فيلم آخر تعامل تماشاگر را از سطح اوليه ادراك به سطح دوم تغيير مكان مي دهد و براي تماشاگر تنبل نيز امكاني پديد مي آورد تا با ظاهر ماجرا همدلي كرده و از آن لذت ببرد. بديهي است كه با توجه به نگرشي كه در اين فيلم موكد مي شود، انتخاب فرم عاشقانه دهقاني براي آن بهترين انتخاب ممكن بوده است.&lt;br /&gt;در يك عاشقانه دهقاني آنچه از همان آغاز مهم به نظر مي رسد، پيدا كردن نقاط عطفي است كه در طول زندگي ساكنان روستا مهم اند و نقاط عطف اين زندگي را تشكيل مي دهند، براي همين است كه جهش هاي زماني فيلم كه به كمك ميان نويس ها صورت مي گيرند در ساختار فيلم توجيه يافته و از جهتي ضروري نيز به نظر مي رسند. در واقع با استفاده از همين تكنيك است كه ليالستاني موفق مي شود ملال زندگي روستايي و تكرار مكررات موجود در واقعيت اين نوع زندگي را از فيلم خود حذف كند و با كنار هم چيدن نقاط عطف اين نوع زندگي، جذابيت بيشتري به داستاني كه روايت مي كند ببخشد.&lt;br /&gt;ريتم فيلم مي زاك بيش از هر چيز يادآور موسيقي كلاسيك است و به ويژه سمفوني هاي پاستورال قرن نوزدهمي را تداعي مي كند كه در آنها فراز و فرودهاي حضور انسان و جريان زندگي در دل طبيعت به نرمي روايت مي شدند. در عين حال بايد اذعان كرد كه مهارت ليالستاني در همراه كردن مخاطب با دنياي آرام و كم حادثه فيلمش در اين فيلم به نسبت تابلويي براي عشق بسيار بيشتر شده است. مكث بيشتر فيلم بر فاجعه اي چون مرگ و در عين حال تلطيف فضاي مرگ آلود با گنجاندن صحنه هايي از شادي هاي كوچك زندگي روستايي در اين فيلم چنان عمل مي كند كه اگر بيننده اي خاطرات خود را از سينماي حادثه اي باب روز براي دو ساعت به فراموشي بسپارد، مي تواند به راحتي تا پايان فيلم آن را همراهي كند.&lt;br /&gt;در نهايت بايد گفت اگرچه سينما به فيلم هايي چون مي زاك براي تغيير ذايقه مخاطب و دقيق شدن او در مفاهيم بنيادين زندگي به شدت نيازمند است اما اين ژانر نمي تواند در همه فيلم هاي توليدي سينما در يك سال تكرار شود. در واقع مي زاك نمايانگر بخشي شريف و جذاب از سينماست اما همه سينما در فيلم هايي چون مي زاك خلاصه نمي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ترديد، ساخته واروژ كريم مسيحي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سردرگمي يك فيلمساز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واروژ كريم مسيحي تا پيش از اين يكي از تك فيلمي هاي مشهور سينماي ايران به شمار مي‌رفت كه به اعتبار همان يك فيلم ساخته شده در دهه شصت كارگرداني موفق شمرده مي‌شد. در واقع اين اقبال براي كمتر كارگرداني پيش مي آيد كه از همان نخستين اثر سينمايي اش در كانون توجه اهل سينما قرار بگيرد. با اين حال چنين اقبالي مي‌تواند براي دارنده اش تاثير مخربي نيز همراه داشته باشد به اين معني كه مي‌تواند انتظار خود او و ديگران را از فيلم بعدي اش بسيار بالا ببرد. اين اتفاقي است كه براي كريم مسيحي افتاد و ساخته شدن فيلم دوم او را قريب به دو دهه به تعويق انداخت. در نهايت اين مساله از جمله نكاتي است كه پس از تماشاي دومين ساخته فيلمساز، ذهن بيننده را آزار مي‌دهد و به دليل مقايسه مدام ميان دو فيلم، جلوي ارتباط  برقرار كردن با اين  فيلم را مي‌گيرد.&lt;br /&gt;ترديد فيلمي دو پاره است. نيمه اول فيلم با ساختاري بسيار محكم پيش مي‌رود و نويد فيلم ديگري بر پايه توطئه هاي خانوادگي را مي دهد كه اگر به همان سبك پيش مي‌رفت در بدبينانه ترين وضع موفق مي‌شد موفقيت پرده آخر را تكرار كند. پاره دوم فيلم از جايي آغاز مي‌شود كه دوربين فيلمساز روي تابلوي " بودن يا نبودن" تاكيد مي‌كند. درست از همين لحظه است كه فيلمساز در دام قصه خود گرفتار مي‌شود و نيمه دوم فيلم در بلاتكليفي و سردرگمي شكل مي‌گيرد. هر چه در نيمه نخست فيلم شباهت هاي قصه فيلم با هملت شكسپير طبيعي، زيرپوستي و جذاب به نظر مي‌رسد در نيمه دوم فيلم اين روند معكوس مي‌شود و چنين به نظر مي‌رسد كه فيلمساز خود از ادامه دادن قصه اش دچار ملال شده و به سردستي ترين شكل ممكن با استفاده از فرازهاي قصه شكسپير به نوعي فيلمش را سرهم‌بندي مي‌كند. اين روند تا جايي پيش مي‌رود كه در سكانس نهايي فيلم به نماي بركه آب مي‌رسد تا به نوعي افتادن اوفليا در آب نيز در فيلم بازسازي شده باشد. سكانس ماقبل آخر كه به مرگ مرد عقب مانده قصه در يك انفجار مصنوعي و غير قابل باور اختصاص دارد نيز از همين اصرار فيلمساز به دوباره سازي هملت سرچشمه مي‌گيرد و فيلم را تا حد آثار تجاري حادثه اي تنزل مي دهد.&lt;br /&gt;با توجه به همه اين مسايل است كه مي‌توان فرض قبلي نوشتار حاضر را درباره اين فيلم فرضي صادق دانست كه فيلمساز در ميانه هاي فيلم دچار خستگي شده و الزام به تمام كردن فيلم او را به ورطه سرهم‌بندي كشانده است.&lt;br /&gt;در عين حال اين نوشته بدون اشاره به بازي درخشان ترانه عليدوستي در اين فيلم كامل نخواهد بود. فراز و فرودهاي اين نقش و تلاش بازيگر در باورپذيركردن موقعيت هاي باورنكردني نيمه دوم فيلم از توان او حكايت مي‌كند كه تا كنون به اندازه كافي از آن در سينماي ايران بهره گرفته نشده است.&lt;br /&gt;در نهايت مي‌توان ترديد را اثري حرام شده دانست. اثري كه در صورت دقت فيلمساز در حفظ روند نيمه نخست آن مي‌توانست به اثري ماندگار در تاريخ سينماي ما تبديل شود اما در شكل كنوني تنها سردرگمي يك فيلمساز خوب را بازمي نماياند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هر شب تنهايي، ساخته رسول صد رعاملي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جمله هايي كليشه اي در مذمت كليشه ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسول صدرعاملي كارگرداني است كه فعاليت حرفه اي خود را در سينما از دهه 60 با ملودرام هايي چون گل هاي داوودي آغاز كرد. در نظر گرفتن اين نكته بخصوص امروز كه اين كارگردان با ساختن فيلمي چون هر شب تنهايي به اصل خويش رجعت مي كند، ضروري به نظر مي رسد. اين در حالي است كه اگر كسي با ذهنيت ايجاد شده از فيلم هاي موفق و جريان سازي مثل دختري با كفش هاي كتاني و من ترانه 15 سال دارم يا حتا ديشب باباتو ديدم ،ايدا به تماشاي آخرين ساخته اين كارگردان بنشيند، چيزي جز شگفتي و حيرت هنگام بيرون رفتن از سالن تاريك سينما بدرقه اش نخواهد كرد. براي درك چرايي اين شگفتي كافي است صحنه هايي از دختري با كفش هاي كتاني را به ياد آوريم كه در نيروي انتظامي مي گذشت يا به صحنه هاي پزشكي قانوني در همان فيلم كه هنوز در سينماي ايران تازگي دارد و جسورانه به نظر مي رسد توجه كنيم. با اين حال دانستن اين نكته كه صدرعاملي كار سينمايي را با ملودرام هايي اخلاقي و همسو با جريان سياست هاي روز آغاز كرده است به ما كمك مي كند براي فيلم حاضر نيز جايگاهي در همان رده در كارنامه كارگرداني‌اش كنار بگذاريم.&lt;br /&gt;در اين يادداشت كوتاه امكان بررسي همه جانبه فيلم وجود ندارد اما براي آنكه خواننده تا حدودي بتواند با حال و هواي فيلم آشنا شود، اشاراتي به اختصار به دو وجه فيلمنامه و اجرا خواهيم داشت.&lt;br /&gt;داستان فيلم درباره زن جواني به نام عطيه (ليلا حاتمي) است كه چند ماه پس از ازدواج متوجه مي شود، بيماري سخت و پيشرفته اي دارد و مدت زيادي از زندگي اش باقي نمانده. فيلم به كمك گفتار متن و ديالوگ هايي توضيحي كه ميان عطيه و همسرش (حامد بهداد) در جريان سفري زيارتي به مشهد رد و بدل مي شود، قرار است روند تحول عطيه و اميدوار شدن او به زندگي را به همراه روايت خوديابي روحاني اين شخصيت روايت كند.&lt;br /&gt;چنانكه از اين خلاصه كوتاه پيداست، عمده تكيه فيلمنامه هر شب تنهايي كه كار مشترك صدرعاملي، كامبوزيا پرتوي و اصغر فرهادي است، بر ديالوگ استوار مي شود. ديالوگ هايي توضيحي كه در خلال صحنه هايي طولاني و كشدار از جر و بحث ميان اين زن و شوهر جوان، كليشه هاي آشناي بيمار لاعلاج و اطرافيان نگران را بازتوليد مي كنند. بديهي است كه اين مضمون از مضامين طلايي ملودرام در ايران و جهان است و به عنوان نمونه اي غربي از اين قصه مي توان به داستان عشق (آرتور هيلر 1970 ) اشاره كرد و از نمونه وطني آن نيز در سينماي پيش از انقلاب مي توان لااقل در امتداد شب (پرويز صياد 1356 ) را به ياد آورد. با اين همه برخورد فيلمنامه نويسان با اين قصه و افزودن مضمون تحول اعتقادي به آن قرار بوده كه  برگ برنده فيلم باشد كه خواهيم ديد چرا به نقطه ضعف آن تبديل شده است.&lt;br /&gt;اگر چه فيلمنامه نويسان اين اثر تمام تلاش خود را كرده اند تا با ايجاد تنش ناشي از تنگناي زماني و نشان دادن فشار اطرافيان بيمار به او براي پذيرفتن جراحي، فراز و فرودهايي براي داستان ايجاد كنند اما در نهايت تصويري كه از اين فيلم در خاطر تماشاچي باقي مي ماند صحنه هاي كشدار جر و بحث ميان اين زن و شوهر جوان است كه در خلال آن جمله هايي كليشه اي در مذمت كليشه هاي رفتاري به تماشاچي تحويل داده مي شود. افزودن تمهيدهايي مثل نوشتن متن برنامه هاي راديويي توسط عطيه كه در خلال صحنه هاي مربوط به ان تجربه هاي عطيه از وضع زندگي خودش به شكل تك گويي روايي بيان مي شود نيز نتوانسته است از ملال صحنه هاي موصوف بكاهد. در واقع اين صحنه ها كه به نوعي به  گفتار متن در فيلم تبديل شده است، بيننده را مدام متوجه اين نكته مي كند كه دارد بيانيه اي اخلاقي از جنس برنامه هاي راديويي گروه خانواده را مشاهده مي كند.&lt;br /&gt;تمهيدهاي اجرايي كارگردان براي به تصوير كشيدن چنين فيلمنامه اي نيز نمي تواند كمكي به وضع كليشه اي فيلم كند. تراولينگ هاي تكرار شونده اي كه شخصيت ها را در هنگام زيارت حرم دنبال مي كند و تاكيد بر نوراني شدن صورت عطيه و شوهرش در چنين مواقعي دقيقا تمهيدي است كه در راستاي به تصوير كشيدن كليشه هاي ذهني بيننده در چنين موقعيت هايي عمل مي كند. همين طور ماجراي پيدا شدن بچه و نماد قرار گرفتن او به جاي معصوميت گمشده ديگر از آن كليشه هايي است كه از فرط تكرار به كلي كاركرد خود را از دست داده و خنده آور شده اند.&lt;br /&gt;در نهايت آخرين نماي فيلم با تاكيد بر تصوير عطيه كه عكس خود با اين دختر كوچك را به همسرش و در واقع به بيننده نشان مي دهد، اوج موقعيت كليشه اي شخصيت پردازي و داستان را موكد مي كند. كليشه اي كه بر اساس آن هويت زن در حصار روابط خانوادگي تعريف و تبيين مي شود.&lt;br /&gt;با توجه به آنچه گفته شد، هر شب تنهايي را مي توان بازگشت صدرعاملي به دنياي كليشه ها دانست. بازگشتي كه براي مخاطب جدي سينما جز دريغ و افسوس بر جاي نمي گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کودک و فرشته ساخته مسعود نقاش زاده&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسی امیخته از تحسین و همدردی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از موفقیت فیلم روز سوم در جشنواره دو سال پیش قابل پیش بینی بود که جذابیت موضوع فیلمسازان دیگری را به ساخت فیلم در چنان فضایی ترغیب کند. فیلم کودک و فرشته اولین فیلمی است که تا کنون در میان فیلم هایی که نگارنده دیده است تا حدودی به این فضا نزدیک می شود. از این منظر می توان فیلم را با نمونه قبلی مقایسه کرد و به لحاظ جذابیت و باورپذیری به نفع فیلم لطیفی رای داد. اما واقعیت این است که بدون توجه به این سابقه ذهنی فیلم کودک و فرشته فیلم جذاب و روانی است که داستان خود را با موفقیت روایت می کند واین می تواند برای این فیلم و کارگردان آن موفقیتی محسوب شود.&lt;br /&gt;داستان فیلم در روزهای آغاز جنگ و در شهر خرمشهر می گذرد و کارگردان با مهارت موفق شده است بدون افتادن به دام شعارگرایی این روزها را از زاویه دید دو نوجوان که شخصیت محوری فیلم را تشکیل می دهند روایت کند. زمان بندی خوب فیلم و مهارت فیلمساز در زمان بندی ارائه اطلاعات به تماشاگر موجب می شود فیلم از تعلیق مناسبی برخوردار شود که تا به آخر تماشاچی را رها نمی کند و در نهایت او را راضی  از سالن بیرون می فرستد. درعین حال شخصیت فرشته که تحت تاثیر شوک ناشی از مرگ تمام اعضای خانواده اش در حمله توپخانه ای دشمن به اقداماتی دست می زند که شاید در حالت عادی از دختری به سن و سال او بعید به نظر می رسد از جمله نکات مثبت فیلمنامه این فیلم به شمار می رود. فیلمساز بدون توسل به اغراق و تنها با نشان دادن احساسات شخصیت تماشاچی را قانع می کند که این شخصیت بدون جست و جوی برادر کوچکترش نمی تواند منطقه را ترک کند.&lt;br /&gt;نقطه ضعف این فیلم را تنها باید در طراحی صحنه های جنگ شهری و به خصوص جلوه های ویژه این بخش جست و جو کرد. جایی که در پاره ای از صحنه ها نوع انفجارهایی که در نزدیکی  دختر به وقوع می پیوندد چنان است که سالم ماندن او پس از این حادثه غریب و باورنکردنی به نظر می رسد.&lt;br /&gt;در نهایت این یادداشت بدون اشاره به پایان بندی خوب فیلم کامل نخواهد بود. جایی که تماشاچی در می یابد  جنازه ای که فرشته از آمبولانس پیاده کرده است جنازه برادر خود اوست و این نکته به  دور شدن فیلم از پایان های کلیشه ای و ایجاد حسی امیخته از تحسین و همدردی در تماشاگر کمک می کند. آیا فرشته خود این نکته را خواهد فهمید؟ و آیا بعد از فهمیدن آن زنده خواهد ماند؟ این ها سوالاتی است که فیلم به درستی بی پاسخ می گذارد تا قصه در ذهن تماشاچی به حیات خود ادامه دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-7773669020296277032?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/7773669020296277032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=7773669020296277032&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7773669020296277032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7773669020296277032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='چند سكانس از جشنواره فيلم فجر'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-2872835271111967953</id><published>2009-01-04T08:12:00.001+03:30</published><updated>2009-01-04T08:12:01.513+03:30</updated><title type='text'>گفت و گوی روزان با رویا زرین برنده اولین دوره جایزه شعر خورشید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اندیشه های ما آینده و سرنوشت زمین را شکل می دهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت و گو: علیرضا بهنام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SV-XVnYrd1I/AAAAAAAAAEc/9WX5dPqkfy8/s1600-h/royazarin.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5287110885161793362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 185px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SV-XVnYrd1I/AAAAAAAAAEc/9WX5dPqkfy8/s200/royazarin.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;رویا زرین یکی از شاعران کشور ماست که در محافل ادبی حضور چنان پررنگی ندارد. شاید همین نکته موجب شد تا با اعلام نام کتاب این شاعر به عنوان برنده جایزه شعر خورشید جامعه ادبی ما دوباره او را کشف کند. این در حالی است که تا پیش از این نیز نام زرین به خاطر نامزدی نخستین مجموعه شعرش در جایزه شعر کارنامه در میان حرفه ای های ادبیات شناخته شده بود. زرین در سال 1351 و در شهر الیگورز دیده به جهان گشود و در دانشگاه شهید چمران اهواز در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تحصیل پرداخت. " می خواهم بچه هایم را قورت بدهم " نام سومین مجموعه شعر این شاعر است که علاوه بر اولین دوره جایزه شعر خورشید توانست عنوان نخست جشنواره محلی شعر ایوار را نیز به خود اختصاص دهد. او علاوه بر این سه مجموعه شعر، چند جلد کتاب فلسفی از زبان فرانسه به فارسی برگردانده است که انتظار می رود در آینده به ناشر سپرده شوند. زرین هم اکنون در شهر الیگودرز زندگی می کند و به مربی گری ورزش یوگا اشتغال دارد. در گفت و گویی که می خوانید زرین از علايق و گرایش های خود در کار سرایش سخن می گوید و ارزیابی اش را از فضای ادبی این سالهای کشور بیان می کند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;خانم زرین در سومین مجموعه شعر شما شعر بلند اپیزودیک بیشترین حجم کتاب را به خود اختصاص داده است. فکر می کنید چنین گرایشی چطور به آثار شما راه یافته است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برای خودم هم سوال است. در واقع شعر برای من بدون طرح قبلی اتفاق می افتد. در این مجموعه هم هر کاری که شروع می شد نمی دانستم قرار است به کجا برود. هر وقت فرصتی برای نوشتن پیدا می شد قطعه ای را می نوشتم بعد که این قطعه ها را کنار هم گذاشتم حس کردم مثل قطعه های یک پازل یکدیگر را تکمیل می کنند. از ابتدا طرح و نقشه ای برای این طور نوشتن نداشتم بعد از تکمیل هر شعر بود که متوجه می شدم چه اتفاقی افتاده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;فضای این کتاب از نظر لحن و شیوه اجرا وامدار کتاب مقدس است چطور به این فضا رسیدید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این موضوع به گذشته بر می گردد، یعنی زمانی که زیاد کتاب مقدس را مرور می کردم. کتاب مقدس از جمله متونی است که به مخاطب فرصت کنکاش می دهد. اجازه می دهد تا آن را بسط و توسعه بدهیم. اما یادآوری می کنم که این کتاب، کتابی درباره کتاب مقدس نیست. در واقع کتاب مقدس تنها المان هایی به من داد برای بیان آنچه در لحظه حس می کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این موضوع در کتاب کاملا مشهود است. به نظر می رسد با انتخاب این لحن و استفاده از آن در قالب شعر بلند به دنبال تعمیم دادن دریافت های شخصی خود به کل جامعه بوده اید. این طور نیست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم چقدر توانسته ام منظورم را برسانم اما باید بگویم که قصد من تعمیم دادن نبود. در واقع ما یاد گرفته ایم از چنین تمهیدهایی به عنوان دستکشی مخملین برای دستی آهنین استفاده کنیم. در طول این سالها یاد گرفته ایم که چگونه کارمان را در پوششی قرار دهیم که قابل ارائه باشد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;با وجود این انتخاب چنین لحن و قالبی در کنار زاویه نگاه ویژه شما به عنوان یک زن شکل خاصی به این شعرها داده است که حس تعمیم پذیری را در ذهن ایجاد می کند.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب در واقع این شکل زندگی هر آدم است که نوع نگاهش به زندگی را شکل می دهد. این موضوع هم ربطی به این ندارد که زن باشد یا مرد در هر دو مورد صدق می کند. در مورد من بدیهی است که زن هستم، مادر هستم و این موضوع از خلال نوشته های من مشهود است. این شعرها آمیخته ای است از تجربه ها و دانسته های قبلی من و شرایطی که همه ما در آن به سر می بریم. به هر حال هر اتفاقی که دور و بر ما می افتد حسی در ما ایجاد می کند، این حس ادامه پیدا می کند و به نوشته تبدیل می شود. در واقع ما اتفاق هایی که می افتد را جذب می کنیم به نظر من یک شاعر در تمام طول روز دارد فعالیت شعری می کند. وقتی روزنامه می خوانیم یا به اخبار گوش می دهیم یا در وقایعی که در اطرافمان می گذرد دقیق می شویم همه اینها در ضمیر ناخودآگاهمان ضبط می شود. در لحظه سرودن به هیچکدام از اینها فکر نمی کنیم اما تاثیرشان را روی ما گذاشته اند. مگر اینکه کسی دغدغه اجتماعی که در آن زندگی می کند را نداشته باشد. به نظر من مسایل شخصی ما به اندازه مسایل اجتماعی مهم هستند. اجتماع چیزی جدای از ما نیست و مسایل اجتماع همان مسایل ماست. پس اینها تم های مشترکی است که از هم قابل تفکیک نیست&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اما این مانع نمی شود که شعر شما خصلت تعمیم دادن موقعیت را منتقل کند در واقع به نظر می رسد با این شیوه از سرایش در صدد ابلاغ پیام خود به جامعه بر می آیید. در واقع به نظر می رسد با ساختن اسطوره هایی جدید مانند آنس به سبک و سیاق اسطوره های قدیمی در صدد القای یک تفکر خاص بر می آیید.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه مساله ابلاغ پیام نیست. به هر حال هر آدمی نسبت به اتفاق های پیرامونش نظری دارد و اکثر آدم ها در طول زندگی خود در جامعه نظر خود را نسبت به وقایع ابراز می کنند که این اظهار نظر اغلب شفاهی است. من چون یک آدم شفاهی نیستم نظرم را کتبی می کنم. ما در مقابل کشورمان و دنیا مسوولیت داریم. همان طور که در برابر درخت، طبیعت، بچه هایمان و تاریخ مسوولیم. این مسوولیت را نمی توان نادیده گرفت. هر انسانی به اندازه طول و عرض زندگی خودش در برابر تاریخ خود مسوول است. ما حتي در برابر هر فکری که از ذهنمان می گذرد مسوولیم چون این اندیشه های ماست که آینده و سرنوشت زمین را شکل می دهد.&lt;br /&gt;در مورد اسطوره هم باید بگویم اسطوره هایی که در این کتاب می بینید اصلا غیر قابل دسترس نیستند. چیزهایی هستند که هر روز در اطرافمان می توانیم ببینیم. به اعتقاد من در این شعرها اسطوره ها امروزی و قابل لمس هستند. لااقل حس من نسبت به آنها این است. آنس که به آن اشاره می کنید می تواند هر کسی باشد و هر کسی هم می تواند آنس باشد.&lt;br /&gt;در عین حال دوست دارم این نکته را هم اضافه کنم که ما نمی توانیم جدا از اندیشه خود چیزی بنویسیم. هیچکس نمی تواند شخصیت خودش را از چیزی که می نویسد جدا کند. گاهی در کارگاه های ادبی می بینیم هنگام نقد اثر می گویند ما فقط کار شما را نقد می کنیم و به اندیشه شما کاری نداریم. به نظر من این یک تعارف نخ نما شده است. واقعیت این است که وقتی کار کسی را نقد می کنند درواقع دارند اندیشه او را نقد می کنند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;قطعا همین طور است اما در نهایت نگاه ویژه شما موجب شده است تا شعر شما با گرایش غالب روز که در محافل ادبی مشاهده می کنیم تفاوت زیادی داشته باشد. نوعی سبک وسیاق منحصر به خودتان را دارید. این فاصله گرفتن از فضای رایج روز تا چه حد خود خواسته بوده است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببینید وقتی به یک جشنواره یا انجمن ادبی یا هر جای دیگری که انبوهی شعر خوانده می شود وارد می شویم شعر های زیادی می بینیم که انگار همه آنها را یک یا دو نفر سروده اند. اصلا گوینده های این شعرها فردیتشان از هم مجزا نیست. در این فضایی که می گویید و مجامع ادبی نمایندگی اش می کنند چندین آفت وجود دارد که بد نیست حالا که بحث به اینجا رسید به آنها اشاره کنم. اولین آفت چنین انجمن هایی این است که اغلب یک صدا که قوی تر است در آنها غالب می شود و به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه بقیه را تحت تاثیر قرار می دهد. یا اینکه خط دهی هایی که توسط گردانندگان این جور جلسات انجام می شود ذهن ها را به این سمت و سو هدایت می کند. شاید هم این مساله ناخودآگاه باشد اما به هر حال کسانی که در این مجامع مشارکت می کنند فردیت شعرشان آسیب می بیند.&lt;br /&gt;آفت دیگری که در این مجامع می بینم استفاده از مفاهیمی است که از خارج به کشور ما وارد شده است. وقتی کسی شعرش را می خواند گروهی سعی می کنند با ابزار نقل قول های کوتاهی از اندیشمنان غربی مثل دریدا و فوکو ثابت کنند کاری که او می کند اشتباه است. با این ابزار یقه هم را می گیرند. به این ترتیب اگر کسی مخالف خوانی کند بعد از مدتی تصور می کند آنها درست می گویند و کار خود را تغییر می دهد. مثل همه جوانب دیگر زندگی ماست که اغلب مصداق ان سخن معروف می شویم که " خواهی نشوی رسوا..." در واقع این اتفاق فقط در انجمن های ادبی نمی افتد، در زندگی اجتماعی و فردی ما هم همین طور است و همه مثل هم زندگی می کنند. حالا به عواملش کاری نداریم. به هر حال وضع به این صورت است که هر کس خرق عادت کند باید تاوانش را پس بدهد. به این ترتیب عادت می کنیم که برای زندگی کردن خطر نکنیم. اما یک نویسنده خطر کردن را در زندگیش لازم دارد چون همین تجربه ها و خطرکردن هاست که در شعرش انعکاس پیدا می کند.&lt;br /&gt;البته در نهایت نمی خواهم بگویم این مجامع ادبی کلا بد است. به هر حال همه ما به گوش هایی برای شنیدن احتیاج داریم و خود این مساله هم نیاز به بررسی جامعه شناختی دارد که چرا این قدر گوش برای شنیدن کم شده، حتي در چنین جمع هایی هم به زحمت می شود کسی را پیدا کرد که به شنیدن اشتیاق داشته باشد. به هر حال فکر می کنم به خصوص برای تازه کار ها بد نیست که دموکراسی را در این جلسات تمرین کنند اما کسی که وارد این جلسات می شود حتما باید زیرکانه برخورد کند تا دچار تاثیر های منفی آن نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به عنوان آخرین سوال دوست دارم بدانم نظرتان نسبت عملکرد جوایز ادبی در کشور چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;راستش در کشور ما اکثر جوایز ادبی دولتی هستند و جایزه خصوصی کم داریم. من معتقدم پیدایش مفهومی به عنوان شاعر دولتی آسیب بزرگی است. جوایز دولتی شاعر را مجبور می کنند به خاطر سکه قلم بفروشد و شعر سفارشی بگوید. این سفارش را هم از مردم خودش نمی گیرد. کنگره هایی تشکیل می دهند مثل کنگره شعر فلسطین و مناسبت هایی از این دست و هزینه های زیادی هم برای این کنگره ها می کنند. نتیجه ای هم که می گیرند تنها پروردن نویسنده ها و شاعران ضعیف است. البته لا به لای اینها حتي استعدادهای درخشانی هم هست که جدا آدم متاثر می شود وقتی می بیند به خاطر چند سکه چطور استعداد خود را به حراج گذاشته اند. به هر حال حمایت دولتی آسیب بزرگی است که جا را برای کارهای آزاد و مستقل تنگ می کند.&lt;br /&gt;در چنین شرایطی هر چه جایزه آزاد و مردمی داشته باشیم باز هم کم است. در جوایزی مثل جایزه خورشید همه چیز روشن است . دو پزشک و یک معلم بازنشسته آمده اند و برای ادبیات هزینه جایزه ای را تقبل کرده اند. داوران چنین جایزه ای هم تحت فشار نیستند و می توانند نظرشان را ازادانه بیان کنند. به این ترتیب است که نتیجه چنین جایزه ای هم از بده بستان های مرسوم فاصله می گیرد و می تواند برای مردم قابل پذیرش باشد. البته همه اینها در صورتی درست است که این جوایز مانند جایزه خورشید فرایندی سالم، واضح و بی غرض را دنبال کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مروری بر مجموعه شعر می‌خواهم بچه هايم را قورت بدهم سروده‌ رويا زرين&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تو حرف نداری من اعتماد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رویا تفتی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كتاب شامل سه فصل است: 1-كاملا محرمانه 2- آبستن كلمات نيمه روشنم 3-می‌خواهم بچه هايم را قورت بدهم. شعر ها اسم ندارند و در فهرست، تنها نام فصل‌ها آمده است. به نظر مي‌رسد كه چهار شعر اول حكم مقدمه‌ را دارند:&lt;br /&gt;كتاب اينطور شروع مي شود يادم رفته شاعرم/يادم رفته جهان به فرمان من نيست/متنفرم از صداي پرنده اي كه در گلويم نيست/متنفرم از صداي شاعري كه شبيه شليك چلچله مي شود/متنفرم از جهاني كه لبالب از آواز پرندگان مادينه نيست./ تو نيستي /من از نيستي متنفرم/متنفرم كه از نبودنت/به فقدان مكرري مي رسم ص7&lt;br /&gt;و در سه شعر بعد او از كتيبه ها و رسيدنش به فرامين تازه مي گويد:و اينك منم/كسي كه براي شما/از دنياي تازه مي نويسد./به شما مي نويسم/از اوكه كلمه اي ست/و كلمه اي كه نزد خداست/كتيبه مي‌گويد:ما به شما/كلمات آسان عطا مي‌كنيم/كلماتي كه شان نزولشان/علاقه آدمي‌ست به آبادي/علاقه‌ آدمي ست/ به علاقه آدمي./امروز/تمام ابرهاي ايالت آسيا/به قلب كوچكم فرو رفتند/و در كتيبه آمده است:صداي رعد/رازي ست /كه نوشتني نيست.ص14&lt;br /&gt;در شعر پنجم ما وارد فضاي اسطوره‌اي شعرها مي شويم. شاعر هفت پسر كوتوله اش را فرا مي‌خواند: اِفُس، اسميرنا ، پرغامه، طياتيرا، ساردس، فيلا و بالاخره لائوديكيه،كه كنايه‌‌اي از آدم‌هاي مختلفند مثلا:افس كنايه از آدم‌هاي دلپذير و خوشايند، و يا اسميرنا كه كنايه از آدم‌هاي خوش ظاهر و شيفته‌ نمايش است و....سپس فرمانش را براي هر كدام از آنها صادر مي كند اما براي طياتيراي خرمغز و براي ساروس هميشه دل نگران، فرماني صادر نمي كند شايد به اين دليل كه مي داند فايده اي ندارد و تنها براي پرغامه روشنفكرش دعا مي كند! و بعد كه وظيفه‌ هر كدامشان را ابلاغ كرد آنها را روانه كوچه هاي بي بن بست كرده و ديگر مسووليت هيچكدامشان را به عهده نمي گيرد(شايد به همين دليل هم هست كه ديگر در طول كتاب اسمي از آنها نمي‌آورد): براي شما/ كه از اين پس ماجراييد/ كه اين همه كوچكيد مثل من كه تكذيب كرده ام/تمام ابلاغ هاي از اين پس ماجراي شما را /حالا/ مبرايم از زبان شلاقي /كه با شما حرف مي زند/ حالا بدويد /بريزيد به كوچه هاي بي بن بست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ص22&lt;br /&gt;و بعد هم وظيفه و كار خودش را ادامه مي دهد:&lt;br /&gt;من هم نشسته ام/ كتاب هاي زيادي/ در انكار خودم بنويسم. ص 23&lt;br /&gt;و با اين سطرها فصل اول پايان مي پذيرد.&lt;br /&gt;در فصل دوم اشاره به آفرينش زمين در شش روز دارد و اتفاقاتي كه در روزهاي بعد مي افتد:&lt;br /&gt;در لحظه اي كه مغز زهدان اولم شد و روز هفتم بود/ هوا معطر شد/ و كرك تابستان بر گونه هاي هلو عرق مي كرد ص 27&lt;br /&gt;پايان روز هفتم بود و ساق‌هايم سرخ/پايان روز بود و /درد پيچيده اي از كمرم گذشت/و خون به فرمان من نبود ص 28&lt;br /&gt;پايان روز نهم بود/ و من / دو قاچ بزرگ سيب زاييدم ص29&lt;br /&gt;و بعد : صداي كودك انسان / كه بلند بود و غم انگيز&lt;br /&gt;و از اينجاست كه همه چيز بايد قسمت شود:&lt;br /&gt;صداي كودك انسان بلند بود و در فوران بود/كه گرگ ها كناره گرفتند&lt;br /&gt;كه آسمان به خشم آمد/ و ما بر آن شديم/ كه تپه هاي خميده قسمت شوند/و بچه ماهي ها در آب هاي تيره/و برگ هاي مشاع زيتون و كرت هاي فلوت/و باد و موسيقي اش در انبوهي خزه ها/ و صدف هاي مرمره قسمت شوند... ص 31&lt;br /&gt;و سپس پرستش هاي ساده ي انسان به بال عقاب و آفتاب و سنگ :&lt;br /&gt;زمين بزرگ و نيكو بود/من به بال عقاب سجده مي كردم/به آفتاب/ و سنگ/و انجماد سنگ ها طلسمم كرد/ و او كه چشم هايش آب و عسل بود/ و او كه معمار خانه هاي روشن بود/پيشگويي اش درست در آمد/آيا دوباره عوبديا!/ آيا دوباره او/به رفتار چشم هايم اعتماد خواهد كرد؟&lt;br /&gt;ص 32&lt;br /&gt;و بعد انشعاب ها و افتراق ها و و دخيل بستن ها و هدايت كردن ها و بالاخره رسيدن به اينكه اينجا همه چيز ابتر است/شما نمي دانيد/و اين را نوشته ام.كه چيزي نگفته نماند ص 35&lt;br /&gt;و اينكه تاريخ لكنت عوبديا راه رخنه اش را پيدا مي كند ص 36&lt;br /&gt;و بالاخره در آخر اين فصل:&lt;br /&gt;من تو را دارم و خون رقصاني /كه سلول هاي ساكتم را روشن مي كند/من تو را دارم و استخوان هايي/كه بار هستي ام را بر دوش مي كشند./ و من امروز /ديوارها را به شهادت مي گيرم/و زبان كليد را در دهان اين قفل/و كلمات معلق را/قلبت را مي بوسم،عزيزم!&lt;br /&gt;و رهايت مي كنم/تا دوباره/برگردي. ص42&lt;br /&gt;در اكثر شعرهاي اين فصل «عوبديا» مورد خطاب است («عوبديا» آنطور كه شاعر مي‌گويد كوچكترين كتاب عهد عتيق است). نام عوبديا حالت منادا دارد و در نقش خودش خوب مي نشيند.شاعر گاهي به او گزارش مي دهد گاهي از او كمك مي طلبد گاهي آرزوهايش را به او مي گويد گاهي او را پس مي زند... و آدم گاهي حس نمي كند كه مورد خطاب شاعر يك كتاب است...&lt;br /&gt;شعرهای اين فصل حالتی وحي گونه دارند و شايد خود شاعر هم به آن اذعان داشته كه به آن اشاره‌اي دارد:&lt;br /&gt;درست مثل من،كه آبستن كلمات نيمه روشنم در نيمه‌هاي تاريكم./ پس بغلم كن عوبديا!/تا حروف معلق آرامش از اضطراب نميرند. ص 42&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل سوم ابتداي فاصله ها و سفركردن هاست:&lt;br /&gt;سرزمين بي حاصلي مي بينم/بناهاي سست و حصارهاي بلندي/تابوت هاي زيادي كه بدرقه مي كني/و آرزوهاي زيادي،كه به گور نمي بري./در فنجانت آب بزرگي مي بينم/كه مي تواند از اشك و فاصله باشد/و آب،روشن اگر بود روشني‌ست/و آب مكدر اندوه است/و ريشه هاي كنده مي بينم/ يعني سفر مي كني كه مردمان زلالي ببيني/نمي بيني ص45&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سوار شويد!/ سوار مي شويم دير نمي شود انگار اصلا قرار نبوده به جاي روشني برسيم،و شب،طوري كش آمده اينجا كه هي مچاله مي شوم و خودم را طوري در آغوش تنگ مي گيرم كه هيچ مادري./دو پاي من حالا پرانتزي بسته است/دور بي نهايتي مبهم. ص48&lt;br /&gt;و در ادامه كتاب وارد فضايي امروزي مي شود با دغدغه هاي امروزي :&lt;br /&gt;رفته بودم دراگ استور پاستور/واليوم‌هاي زيادي خريده بودم/براي تسكين بي اعتمادي آدمي/پروفن‌هاي زيادي خريده بودم/براي ديدن خواب هاي بي محل ص57&lt;br /&gt;و روزنامه ها نوشته بودند: حادثه ها در مانده اند/در برابر زني كه ديوانه است ص 58&lt;br /&gt;كابوس شبانه‌ام حالا/يا حكايت مرداني ست كه مي دوندو/يا زناني كه نمي رسند/يا عقده هاي غني شده در سر پستانك شيشه‌هاست ص 62&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من كه اجازه نمي دهم/مي خواهم اين بچه بازي كند اين بچه/عاشقي كند اين بچه/سرپيچي كند از مرگ/تو سرداري مي شناسي عزيزم كه زاييده باشد؟/و فرماندهي كه با دو قلب زيسته باشد؟......كمرم درد مي كند/من مي ترسم عزيزم/و مي خواهم از ترس/بچه‌هايم را قورت بدهم. ص85&lt;br /&gt;و كتاب با اين جمله تمام می‌شود:&lt;br /&gt;هی!/چه اسم خوبي دارد اين رها خانم ص93&lt;br /&gt;انگار كه در نهايت، رهايي از همه دل بستگي‌ها، مسووليت‌هاو سنگيني بار هستي را آرزو مي‌كند.&lt;br /&gt;در اين فصل نيز كلمه جديدي مي بينيم «آنس» ، كه به گفته شاعر،از فعل امر عربي و به معناي «انس بگير» ساخته است.گاهي به نظر مي‌رسد آنس خود شاعر است ،گاهي معشوقش، گاهي دوستش و گاهي فقط كلمه‌اي ست كه در فرهنگ دهخدا نيامده . شايد هم نفشی تلقيني دارد كه شاعر براي انس گرفتن خودش با اين جهان به كار مي برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام اينها را گفتم تا بگويم كه روايت در اين شعرها به ويژه در دو فصل اول به ظاهر نقش اساسي ايفا مي كند. شاعر در اين مجموعه انگار خواسته است روايتي شعري از عهد عتيق تا به امروز را ارائه دهد(البته شعرها هر كدام در خود كامل و مستقلند). پس بد نيست كه ببينيم آيا توانسته از پس اين مهم برآيد يا نه؟توانسته مفاهيم عهد عتيق را مصادره‌ شعري كند يا نه؟چون همانطور كه مي دانيم بيان شاعرانه با روايتی که شعر می شود، تفاوت دارد. روايت بايد در جاهايي به نفع شعر قطع شود.اصلا بهتر است به جاي اين كلي گويي ها مثال بياوريم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-براي طياتيراي غيورم/پسر شير خر خورده ام: / زمين را كه قسمت كنم/پالان هايش به تو مي رسد/آخورهايش به تو مي رسد/و رستوران هايي كه گوشت ارزان چنجه مي كنند/و دندان هاي گرسنه مسافراني /كه آرزوهايشان /به مقصد نمي رسد. ص 18&lt;br /&gt;شايد كلمات «ارزان» و «آرزوهايشان» روايت بالا را تا حدي از نثر شدنِ صرف نجات داده باشد اما شعر به مرحله تاويل پذيري زبانی ـ شعری نمي رسد و در حد يك بيان شاعرانه مي‌ماند.خوشبختانه درصد اين‌نوع شعرها آنقدر كم است كه قابل اغماض باشد(قضاوتش را به عهده‌ ‌خوانندگان مي‌گذارم).مثال ديگري مي‌آورم:&lt;br /&gt;2-بدهكارم/به خواهرم به صاحبخانه‌ام/به دخترم و جامداديِ خالي‌اش/بدهكار آفتابم و اين روز نو كه در مي‌زند/به خودم نرسيده‌ام/وقت ندارم امروز به تو نمي‌رسم./صبحتان بخير جناب!/ساعتم را گرو مي‌گذارم آقا! سمسار! ناكس! /مواظب گل‌هاي قالي‌ام باش/و مواظب خاطرات ميز توالتم./حالا مي‌توانم سلام كنم:سلام روز نو/سلام دخترم/سلام عزيزتزينم! ص55&lt;br /&gt;و يا در اين شعر:&lt;br /&gt;3-براي اسميرناي خوشگلم مي نويسم/براي كوتوله هرزه ام/براي پاهاي كوچكش /كه هي/درازتر از گليم خودش مي شوند گفته بودم كه/از تخم طلا خبري نيست/هي مرغ هاي زمين را نگرد!/نمي ترسي عاقت كنم پسرم! ص 16&lt;br /&gt;كه تصويري بكر و عيني «گشتن مرغ‌هاي زمين» آن را از حالت ايستا نجات مي دهد.&lt;br /&gt;4- محرمانه !/كاملا محرمانه/براي فيلا مي نويسم:/ فيلادلفيه!/زمين را كه قسمت كنم/سازمان هاي خيريه اش به تو مي رسند/نذورات و امامزاده ها به تو مي رسند جكوزي و استخر خصوصي اش به تو مي رسد./ خلاصه كنم/براي برادرانت پدري كن/بخواب پسرم/با من بخواب ص20&lt;br /&gt;فعل‌ رسيدن در سطرهاي بالا قاعدتا بايد به معني «سهم تو مي شوند »، باشد اما ناخودآگاهِ، معني ديگر آن، يعني « هواي كسي را داشتن» هم به ذهن متبادر مي شود و وقتي كه در ادامه مي گويد بخواب با من بخواب و با تاكيد بر محرمانه كاملا محرمانه‌اي كه در ابتداي شعر داشته فضاي جديدي را در ذهن باز مي كند كه به راحتي تفسير پذير نيست و نمي شود با يك روايت نثري بيانش كرد.&lt;br /&gt;چهار مثال‌ بالا هر كدام يك شعر كوتاه كامل بودند.در مثال هاي بعدي بريده‌هايي از چند شعر مي‌آورم و تكنيك‌هاي شعري هر كدام را مرور مي كنم تا ببینیم چطور مي‌شود با همين قطع و وصل‌ها فضاي شعر را عوض كرد،فضاي جديدي باز كرد و بالاخره روايت را به سمت هرچه بيشتر شعر شدن سوق داد :&lt;br /&gt;ِ1- و در كتيبه آمده است:هزار مرتبه بايد «شفا» بنويسيم/و هزار مرتبه از كلمات مرادف ديگري،شفا، شاد،شَمال،/ شفا،شمايل شاد مردمی‌ست/كه آرزوهاي زيادي/هنوز در نقش حافظه‌شان هست ص 10&lt;br /&gt;آمدن كلمه‌هاي شفا ، شاد و به ويژه شَمال(كه ما حتي معني‌اش را هم نمي دانيم)اينها باعث شده اند كه روايت به نفع شعر قطع شود اينها شعر را از وسيله شدن در جهت مفهوم نجات داده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-آيا دوباره، عوبديا!/آيا دوباره او/به رفتار چشم‌هايم اعتماد خواهد كرد؟&lt;br /&gt;ص 32&lt;br /&gt;آمدن دوباره‌ كلمه دوباره تشويش شاعر را فرم مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-اينجا،همه چيز ابتر است/شما نمي دانيد/و اين را نوشته ام كه چيزي نگفته نماند./ «پاراديزو» عوبديا!/و اين عبارت بي‌دليل/آخرين چيزي ست كه از حافظه‌ام گذشت. ص35&lt;br /&gt;شاعر اتفاقا خوب مي داند كه اين عبارت، بي دليل نيست وگرنه آن را حذف مي‌كرد و انصافا هم كه اين عبارت چه خوش نشسته در اين فضاي ابتر!&lt;br /&gt;4-تاريخ لكنت عوبديا راه رخنه‌اش را پيدا مي كند/از شكاف هر سنگي/از درز هر شبي/تا به آيين آب يخ بزند./كم كم دارم سرد مي‌شوم كه پنجره را ببندي/كم كم دارد پايه‌هاي صندلي‌ام لق مي‌زنند/كه بروي سراغ نجار،عوبديا! ص 37&lt;br /&gt;در جمله كم كم دارم سرد مي‌شوم نه تنها عمل «سرد شدن»، ارادي شده (كه به دلسرد شدن هم پهلو بزند) بلكه ناگهان ذهن را از آن روال منطقی که در شعر جریان داشته منحرف و غافلگير می¬کند و می‌گويد: كه پنجره را ببندي و رندانه ما را وارد فضاي ديگري مي كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- و اما درخت/كه حروف فشرده نيست/كه قطعات بريده بريده‌ دختر‌ی‌ست/مثل قلمه‌هاي بادام خيابان نارنجستان/و قلمه‌هاي ديگري با عطر زغال/در جعبه مداد رنگی‌ها.&lt;br /&gt;ص 41&lt;br /&gt;در اينجا شاعر در بين حرف‌هاي عمومي ،‌ناگهان آدرس خاص خيابان نارنجستان را می‌آورد و دوباره سريع به فضاي عمومي بر‌می‌گردد آيا اين سطر، همان نامه‌ كوتاه شاعر براي خودش است؟آيا آنجا آدرس احتمالی معشوقش است؟آيا محل خاطره‌انگيز دوران كودكيش است؟.... اين شعر را كامل بخوانيم مي بينيم كه فضاي كلي شعر هم بين حديث نفس شخصي و تاريخي، در نوسان است.اما راستي قلمه‌ها‌ي بادام در خيابان نارنجستان چه مي‌كنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-سوار شويد!/ سوار مي شويم دير نمي شود انگار اصلاقرار نبوده به جاي روشني برسيم،و شب،طوري كش آمده اينجا كه هي مچاله مي شوم و خودم را طوري در آغوش تنگ مي گيرم كه هيچ مادري. ص48&lt;br /&gt;كش آمدن شب به سطر طولاني شعر هم سرايت كرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7-انگار تو گريه كرده باشي/براي خاك و زبان مادرت/كه در دهان تو مي چرخيد/نشسته بودي./نه! شاعرانه‌تر است كه ايستاده باشي/روبروي من كه تشنه از ميان بر آمده بودم/روبروي من كه عاشق گل‌هاي واژگون و/قنديل‌هاي سبزو پاييزهاي پارك ساعی‌ام... ص 58&lt;br /&gt;در سطرهاي اول به نظر مي‌رسد كه مخاطب شاعر، كودكش است و با يك چرخش زيركانه ناگهان مي‌فهميم كه مخاطب او عوض شده است.&lt;br /&gt;8-خيابان هنوز پر از صداي بلندگوی كوچكی‌ست:/«به خانه برگرديد به خانه برگرديد»/و ما راه خانه را/ درست در ساعتِ 5 عصرِ غروبِ خالصِ سالِ عجيبي/در گيجگاه تپنده‌مان گم مي‌كنيم. ص 59&lt;br /&gt;نمی‌خواهم بگويم كه كلمه‌ خالص در تركيب سطر بالا چه كارهايي مي‌كند؟مي‌خواهم بگويم كه ضربان گيجگاه،كه در به خانه برگرديد به خانه برگرديد خودش را نشان مي‌دهد در ساعتِ 5 عصرِ غروبِ خالصِ سالِ عجيبي به اوج سرعت خود مي‌رسد.همين!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعرهاي اين مجموعه به شدت روان خوان و راحتند و با رعايت تقطيع‌ها و علامت گذاري ها هيچ مشكلي براي خواننده پيش نمي‌آورند و به دليل داشتن تصاوير عيني وملموس،داشتن انسجام و در نرفتن رشته از دست شاعر و خواننده، به نظر مي رسد كه تا حدي پتانسيل جذب مخاطب عام را هم داشته باشند.لايه هاي شعر خود را در خوانش اول نشان نمي دهند حتي در خوانش هاي بعدي هم خود را به رخ نمي كشند فقط تو حس مي كني كه با شعر عميقي مواجهي كه نمي خواهي به آساني از آن بگذري و دوست داري هي بيشتر و بيشتر آن را بخواني و گاهي به سطرهايي مي رسي كه دوست داري آنها را به حافظه‌ات بسپاري(يا خود بخود در حافظه‌ات می‌مانند):&lt;br /&gt;پس تصادفي نيست كه آرزوهاي زيادي بلديم ص9&lt;br /&gt;از تخم طلا خبري نيست هي مرغ‌هاي زمين را نگرد ص16&lt;br /&gt;تاريخ لكنت راه رخنه‌اش را پيدا مي‌كند ص36&lt;br /&gt;دهان مردم هميشه بوي شايعه مي‌دهد ص21&lt;br /&gt;تو حرف نداري و من اعتماد ص89&lt;br /&gt;و.......&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-2872835271111967953?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/2872835271111967953/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=2872835271111967953&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2872835271111967953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2872835271111967953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='گفت و گوی روزان با رویا زرین برنده اولین دوره جایزه شعر خورشید'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SV-XVnYrd1I/AAAAAAAAAEc/9WX5dPqkfy8/s72-c/royazarin.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-4139845603928011966</id><published>2008-12-31T08:10:00.000+03:30</published><updated>2008-12-31T15:25:51.735+03:30</updated><title type='text'>نشانه شناسی و شعر – قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نشانه شناسی یکی از شاخه های نسبتا جدید معرفت بشری است که هنوز از عمر ان بیش از یک قرن نمی گذرد. همین موضوع موجب می شود تا این معرفت جدید را نتوانیم با سنت های جا افتاده و شناخته شده ای همچون فلسفه یا کلام مقابسه کنیم یا نسبت درستی میان آنها پیدا کنیم که نزد همه ی صاحب نظران مقبول باشد. این معرفت جدید صورت بندی نظری خود را مدیون دو اندیشمند است یکی لویی فردینان دو سوسور&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn1" name="_ednref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; زبان شناس چک و دیگری چارلز سندرس پیرس&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn2" name="_ednref2"&gt;[2]&lt;/a&gt; منطق دان امریکایی . این دو اندیشمند تقریبا همزمان با هم اما با دو سنت متفاوت اندیشه به ضرورت صورت بندی علمی جدید وقوف پیدا کردند که امروزه نشانه شناسی نامیده می شود. مکاریک در دانشنامه ی نظریه های ادبی معاصر نشانه شناسی را چنین تعریف می کند: « نشانه شناسی مطالعه ی نظام مند همه ی عواملی است که در تولید و تفسیر نشانه ها یا در فرایند دلالت شرکت دارند» &lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn3" name="_ednref3"&gt;[3]&lt;/a&gt; به این ترتیب روشن است که این شاخه ی جدید معرفت بیشتر با علم حصولی نسبت دارد تا فلسفه ی محض چرا که پایه ی آن بر مطالعه ی نظام مند یک پدیده با روشی تجربی ریخته شده است.لویی فردینان دو سوسور در سال 1916 در کتاب درس های زبان شناسی عمومی درباره ی امکان وجود چنین معرفتی گفته است : « می توان علمی را متصور شد که موضوعش پژوهش تکامل نشانه ها در زندگی اجتماعی باشد. این علم بخشی از روانشناسی اجتماعی و از این رو شاخه ای از روانشناسی همگانی خواهد بود. ما آن را سمیولوژی&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn4" name="_ednref4"&gt;[4]&lt;/a&gt; می خوانیم ( از واژه ی یونانی سمیون&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn5" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn5" name="_ednref5"&gt;[5]&lt;/a&gt; به معنی نشانه ) . نشانه شناسی معلوم خواهد کرد که نشانه ها از چه چیزها ساخته می شوند و قوانین حاکم بر آن ها کدامند. » &lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn6" name="_ednref6"&gt;[6]&lt;/a&gt; سوسور بر این باور بود که این علم جدید می تواند زیر مجموعه ای از زبان شناسی باشد . پیرس در این مورد با سوسور هم رای نبود. او در آخرین سال حیاتش یعنی 1914 ، از اصطلاح سمیوتیکز&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn7" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn7" name="_ednref7"&gt;[7]&lt;/a&gt; یا علم نشانه برای نامیدن شاخه ای از دانش استفاده کرد که به بررسی ارتباط انسانی از هر نوعی که باشد بپردازد به باور او هر چیز که به چیزی دیگر دلالت می کرد می توانست در محدوده ی این علم به ارزیابی درآید. &lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn8" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn8" name="_ednref8"&gt;[8]&lt;/a&gt; به این ترتیب بر مبنای نظریه ی پیرس این معرفت جدید می توانست گستره ای وسیع از ایما و اشاره ی انسانی گرفته تا آداب اجتماعی یک طبقه ی معین اجتماعی و همچنین زبان ، تصویر و هر وسیله ی ارتباطی دیگری را در بر بگیرد. به این ترتیب می توان نتیجه گیری کرد که بر مبنای آرای پیرس زبان شناسی می توانست شاخه ای از علم گسترده ی نشانه تلقی شود.. این دو نظریه پرداز در دیگر آرای خود نیز به همین نسبت تفاوت هایی دارند که در نهایت امروزه ترکیبی از نظریه های هردو به انضمام آرای اندیشمندانی چون بارت ، لاکان و پل ریکور آنچه را که با عنوان نشانه شناسی می شناسیم شکل داده است. با این همه پیش از اغاز بحث درباره ی نشانه شناسی شعر شایسته به نظر می رسد مختصری به مبانی نظری این دو پیشگام نشانه شناسی و تفاوت های این نظریه ها بپردازیم..&lt;br /&gt;سوسور به عنوان یک زبان شناس کار خود را از بررسی نشانه هایی که یک زبان را می سازند آغاز می کند. . او میان لانگ&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn9" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn9" name="_ednref9"&gt;[9]&lt;/a&gt; که به زبان نوشتاری اطلاق می شود و شامل نشانه هایی است قراردادی که منشی تجریدی و خود بسنده دارند و پارول&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn10" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn10" name="_ednref10"&gt;[10]&lt;/a&gt; که به گفته های واقعی اطلاق می شود که حالات و اشاره های گوینده نیز در ان موثر است تمایز قایل شد و لانگ را به جهت آن که سرشت قراردادی و تجریدی آن برای بحث با شیوه های علمی مناسب تر می نمود به عنوان مبنایی برای بررسی های خود برگزید. او برای بررسی نشانه ی زبانی تقابل دوگانی دیگری را مطرح کرد که بر پایه ی آن هر نشانه ی زبانی به دو بخش دال و مدلول تقسیم می شد.در این تقسیم بندی دال به تصویرآوایی نشانه گفته می شود که آن را می نویسیم و مدلول به مفهومی اطلاق می شود که این تصویر آوایی در یک زبان خاص به ان اشاره می کند. به باور سوسور نشانه از ترکیب دال و مدلول است که ساخته می شود و هیچ یک از این دو به تنهایی نمی توانند نشانه نامیده شوند. در واقع رابطه ی ساختاری دال و مدلول است که یک نشانه را می سازد. این رابطه رابطه ای دلبخواهی است و اساسی طبیعی ندارد و از این رو امری قراردادی است که تنها میان انسان هایی که به زبانی معین سخن می گویند اعتبار دارد. باور دیگر سوسور این بود که در یک نظام زبانی هیچ چیز به خودی خود دارای معنا نیست بلکه معنا از تفاوت میان نشانه های مختلف در چارچوب نظام زبان پدید می آید. برای مثال در زبان فارسی واژه ی پیر تنها از طریق شناخت تفاوت هایش با واژه های دیر ، زیر و نظایر آن معنادار می شود و این نظر سوسور سراغاز پیدایش علمی شد به نام واج شناسی که از زیرشاخه های زبان شناسی است و کار آن مطالعه ی انواع مختلف ترکیب واج ها در یک نظام زبانی است. تقابل دوگانی دیگری که در اندیشه ی سوسور دارای اهمیت است تقابل محورهای هم نشینی و جانشینی است . بر این مبنا محور هم نشینی از کنار هم قرار گرفتن واحدهای زبان به صورت خطی و ترکیب آنها به صورت زنجیره ای شکل می گیرد حال آن که محور جانشینی از واحدهای زبانی ای شکل می گیرد که به اعتبار تشابه معنایی با نشانه های حاضر در یک گفته ی معین می توانند جایگزین آنها شوند. او به این ترتیب توجه محققان را به دو نوع متمایز فعالیت ذهنی جلب کرد که در کاربرد زبان ضروری هستند نخست ترکیب خطی عناصر که در آن هر عنصری معنای خود را در تقابل با عناصر پیشین و پسین خود به دست می آورد و دوم جایگزینی احتمالی یک عنصر با عنصری دیگر بر پایه ی پیوندهای مشترکی که این دو عنصر با هم دارند. نکته ی نهایی که در بررسی نظریه ی سوسور اهمیت دارد تمایزی است که او میان مطالعه ی درزمانی و همزمانی قایل می شود. او مطالعه ی درزمانی را شکلی از مطالعه ی زبان می داند که به تشریح تحولات زبان در طول زمان می پردازد و آن را برای کار خود سودمند نمی یابد به جای آن او مطالعه ی همزمانی را پیشنهاد می کند که بر مبنای ان روابط کارکردی نشانه ها در نظامی معین و در زمانی مشخص بررسی می شوند. به باور او این شیوه برای پژوهشگر این امکان را پدید می اورد که زبان را به عنوان نظامی مستقل و فارغ از انگاره های تاریخی مورد ارزیابی قرار دهد.&lt;br /&gt;با آن که مطالعات سوسور تاثیر عمیقی در پیدایش نشانه شناسی داشت و تا سال ها توسط نظریه پردازان دیگری چون بارت مورد بررسی واستناد قرار می گرفت اما در سال های اخیر نظریات پیرس دیگر بنیان گذار علم نشانه شناسی به طور فزاینده ای توجه محققان را به خود جلب کرده به طوری که در پاره ای موارد نظریات این اندیشمند امریکایی در کنار نظریات سوسور یا حتا به جای انها مورد استناد قرار می گیرند. از نقاط اختلاف نظریه او با اندیشه های سوسور می توان به این نکته اشاره کرد که او به جای تقابل های دوگانی سوسور به روابطی سه پایگانی معنقد بود او به جای رابطه ی دوگانی دال و مدلول چنین می پنداشت که نشانه از رهگذر رابطه ای که با «موضوع » -یعنی چیزی که به ان دلالت می کند- و «تعبیر»- یا ایده ای که در جریان این فرایند در ذهن ساخته می شود- ، به وجود می آید. او تعبیر را به تنهایی یک نشانه می دانست که خود از طریق ذهن انسانی نشانه ی دیگری تولید می کند. او این تولید مداوم نشانه در ذهن بشر را نشانه پردازی بی پایان نامید . او هم چنین میان سه وجه وجود تمایز قایل شد : اولیت، دومیت و سومیت. بر این اساس اولیت ویژگی چیزها را در خود آنها مشخص می کند مثل سبزی در یک شیء سبز رنگ ، دومیت به رویدادهایی واقعی مربوط می شود که شبیه ویژگی های ذاتی اولی نیستند و در ارتباط با چیزی دیگر یا در واکنش به آن وجود دارند مثل آویزان بودن از سقف برای شیء سبزی که از سقف آویزان است. سومیت مشخصه ی قوانین و مفاهیم عامی است که میان اولی ها و دومی ها رابطه ایجاد می کند مثل قوانین مکانیکی جاذبه و اینرسی که شیء سبزرنگ آویزان از سقف را در همین وضع نگاه می دارد. سومین سه گانی مهم پیرس طبقه بندی نشانه ها به سه دسته ی شمایل، نمایه و نماد است بر این مبنا شمایل نشانه ای است که به موضوع خود شباهت دارد مثل یک پرتره . رابطه ی یک نمایه با موضوع خود به دلیل مجاورت است مثل دود که نمایه ای است که بر آتش دلالت می کند و در مرحله ی سوم نماد قرار می گیرد که رابطه اش با موضوع خود بر پایه ی قرارداد است بر این مبنا هر نشانه ی زبانی که بر پایه ی قرارداد بر مفهومی دلالت می کند یک نماد است.&lt;br /&gt;محققان نشانه شناس بر پایه ی این دو نظریه ی مادر انواع نظام های قراردادی را تا کنون مورد بررسی قرار داده اند.&lt;br /&gt;نشانه شناسی از آنجا که شیوه ای روشمند با قواعد مشخص برای سنجش روابط تشکیل دهنده یک متن به دست می دهد از حدود نیم قرن پیش به این سو به شکلی فزاینده توسط منتقدان ادبی مورد توجه قرار گرفته و در بسیاری از مطالعات ادبی مبنای نظری پژوهش را تشکیل داده است. در متن حاضر نگارنده بر آن است تا به شکلی اجمالی با به کارگیری ترکیبی از دو نظریه اصلی پیش گفته به صورت بندی نظری تاریخ تطور شعر فارسی بپردازد. مبنای این ترکیب چنین است که در اینجا ما با پذیرفتن نظر پیرس درباره امکان تعمیم دادن نشانه به هر دستگاه معناداری که در ارتباط میان انسان ها به کار می رود در بررسی هر متن دستگاه های مختلفی را مشخص خواهیم کرد که در عرض یکدیگر عمل می کنند تا در نهایت با همپوشانی کارکردهای خود نظام نهایی متن را سامان دهند. در عین حال اگرچه مبنای تحلیل هر یک از این دستگاه ها را رابطه دال مدلولی سوسوری قرار خواهیم داد اما از تاثیر فرایند دلالت در شکل گیری این رابطه نیز غافل نمی شویم و این مفهوم را معادل اصطلاحی به کار خواهیم برد که پیرس از آن با عنوان تعبیر یاد کرده است. در عین حال تمایز منطقی گونه های مختلف نشانه ها به سه دسته شمایل، نمایه و نماد نیز نکته دیگری است که از بررسی های پیرس به متن حاضر راه یافته و به کمک آن دستگاه های مختلف نشانه ای را در متون مختلف از هم متمایز خواهیم کرد.&lt;br /&gt;در بررسی شعر به مثابه یک دستگاه نشانه شناسیک ابتدا ناگزیریم ویژگی هایی را برشماریم که شعر را از دیگر انواع متن ادبی متمایز می کند. و برای این کار ناگزیر خواهیم بود با استفاده از تعریف های موجود از کلام شاعرانه محدوده ای از زبان را مشخص کنیم که در عرف زبان، شعر نامیده می شود. گام بعدی در این پژوهش مشخص کردن انواع مختلف کلام شاعرانه با استفاده از نسبت هایی خواهد بود که با نظام های مختلف نشانه شناختی برقرار می کنند. بدیهی است که در دنیای امروز پراکندگی و گوناگونی رویکردهای مختلف شعر که بخشی از آن به شعر معاصر فارسی نیز راه یافته است پیدایش نظریه ای فراگیر که درباره همه انواع شعر صدق کند را غیرممکن می سازد و از این رو در چنین پژوهشی حفظ دقت نظر بدون توجه به این گوناگونی رویکردها به پدیده شعر ممکن نیست. در نهایت لازم خواهد بود به نسبت هایی اشاره کنیم که میان هر یک از دستگاه های نشانه ای تشکیل دهنده یک شعر با دیگر دستگاه های نشانه ای مستقل پدید می آید و پدیده ای را موجب می شود که ریکور از آن به تداخل ژانرها تعبیر کرده است. برای مثال پیدا کردن نسبت میان دستگاه نشانه ای موسیقی در شکل گرفتن یک شعر با دستگاه نشانه ای موسیقی به مفهوم عام از جمله مسائلی است که در متن حاضر به آنها خواهیم پرداخت.&lt;br /&gt;موضوع بعدی بررسی حاضر تشریح نحوه تاثیرگذاری مشترک نظام های مختلف نشانه شناسیک در یک متن بر یکدیگر در فرایند شکل گیری معنا در ذهن مخاطب خواهد بود که در این بخش ناگزیر از آراء روانکاوان نیمه دوم قرن بیستم به خصوص لاکان کمک خواهیم گرفت. اگرچه این متن تا سرحد امکان تلاش می کند از موضوع اولیه خود که نشانه شناسی است خارج نشود. با این حال با توجه به تداخل حوزه های علوم مختلف بدیهی است که در بخش هایی مانند این ناگزیر خواهد بود در بعضی از حوزه های متداخل وارد شود تا بتواند به سرانجام برسد.&lt;br /&gt;در نهایت متن حاضر با تشریح نمونه هایی از شعر معاصر به کمک معیارهایی که در طول متن معرفی شده اند و تجزیه و تحلیل دستگاه ها و روابط نشانه شناسیک درون این متن ها به پایان می رسد. بدیهی است که در این شیوه از بررسی متون ادبی، ارزش گذاری جایی ندارد و بنابراین سنجش ارزش ادبی این متون در قیاس با یکدیگر و در مقایسه با متون دیگر ادبی موضوع پژوهش حاضر نخواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref1" name="_edn1"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; L. F. de Saussure&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref2" name="_edn2"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; C. S. Peirce&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref3" name="_edn3"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; مکاریک، ایرنا ریما، دانشنامه ی نظریه های ادبی معاصر، ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی، نشر آگه، 1384 ، ص326&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref4" name="_edn4"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; Semiology&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn5" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref5" name="_edn5"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; ُSemion&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref6" name="_edn6"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; احمدی، بابک، از نشانه های تصویری تا متن ، نشر مرکز، 1371 ، ص 8&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn7" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref7" name="_edn7"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; Semiotics&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn8" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref8" name="_edn8"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; همان، ص 7&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn9" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref9" name="_edn9"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; lang&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn10" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref10" name="_edn10"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[10]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; parol&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-4139845603928011966?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/4139845603928011966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=4139845603928011966&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4139845603928011966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4139845603928011966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='نشانه شناسی و شعر – قسمت اول'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-829669961274574166</id><published>2008-12-30T19:53:00.003+03:30</published><updated>2008-12-30T20:08:55.275+03:30</updated><title type='text'>صفحه ویژه روزان به مناسبت درگذشت هارولد پینتر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;گفت و گو با هارولد پینتر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دلم می خواست نمایشنامه ها خودشان حرفشان را بزنند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن ماری کوزاک/ برگردان: علیرضا بهنام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SVpNt20_13I/AAAAAAAAAEU/o0_22PUIEgI/s1600-h/852-BFU5U.3.embedded.prod_affiliate.138.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5285622562879952754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 139px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SVpNt20_13I/AAAAAAAAAEU/o0_22PUIEgI/s200/852-BFU5U.3.embedded.prod_affiliate.138.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هارولد پینتر، نمایشنامه نویس بریتانیایی برنده جایزه نوبل از جمله معدود برندگان این جایزه مهم ادبی است که برنده شدنش مورد توافق بیشتر اهالی ادبیات بود. شاید این انگلیسی تلخ و همیشه معترض را بتوان یکی از آخرین نمایشنامه نویسان مدرنیست دنیا دانست که پرونده کاری اش در هزاره سوم میلادی نیز همچنان گشوده باقی مانده است. درباره آثار پینتر در ایران منابع زیادی در دسترس نیست و بسیاری از نمایشنامه های او نیز در کشور ما امکان رفتن روی صحنه را نداشته اند. با این حال او یکی از تاثیر گذارترین شخصیت های جهانی در تئاتر امروز ما به حساب می آید و ردپای آثار او را در بسیاری از نمایشنامه هایی که در دو دهه اخیر در ایران نوشته شده است، می توان یافت. در گفت و گویی که در ادامه می خوانید هارولد پینتر از نمایشنامه هایش سخن می گوید و به نوعی این نمایشنامه ها را با دیدگاه های سیاسی اش در تاریخ انجام این گفت و گو که سال 2001 میلادی است، پیوند می دهد.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اوایل کارتان درباره نمایشنامه هایی مانند جشن تولد، پیشخدمت گنگ ( بالابر غذا) و غیره به عنوان آثاری سیاسی حرفی نزده بودید، اما به تازگی درباره آنها به این صورت حرف می زنید، چرا؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب آنها سیاسی بودند. من هم می دانستم آنها سیاسی هستند. اما آن وقت در سنی که من بودم یعنی دهه 20 زندگی ام آدم بزرگسالی به حساب نمی آمدم. همان طور که می دانید در 18 سالگی تبدیل به معترضی فعال شده بودم . اما در واقع جوان مستقلی بودم و دلم نمی خواست بالای سکوی سخنرانی بروم. دلم می خواست نمایشنامه ها خودشان حرفشان را بزنند و اگر مردم نفهمیدند اهمیتی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آیا فکر می کردید اگر بالای سکوی سخنرانی بروید از هنر دور می شوید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله، واقعا فکر می کردم این طور می شود. همان طور که گفتم فکر می کردم نمایشنامه ها خودشان باید حرفشان را بزنند اما این طور نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تجربه شما به عنوان یک معترض فعال چه بود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی کار کاملا شخصی بود. یادآوری می کنم که سال 1948 بود و من خیلی ساده به هیچ وجه حاضر نبودم به خدمت سربازی بروم. چرا که من آغاز جنگ سرد را پیش از پایان جنگ گرم دریافته بودم. این را می دانستم که بمب اتم هشداری برای اتحاد جماهیر شوروی بوده است. من دو بار احضار شدم و هر دو بار به دادگاه رفتم. خودم را آماده کرده بودم که به زندان بروم. می دانید که این کار یک سوء رفتار اجتماعی بود نه یک جرم جنایی. من هر بار همان دفاع را از خودم کردم و هر بار هم قاضی جریمه ام کرد. پدرم مجبور بود پول تهیه کند و آن زمان پول کمی هم نبود، اما او این کار را کرد. با این حال هر دفعه من مسواکم را با خودم به دادگاه بردم. خودم را آماده کرده بودم که زندان بروم.&lt;br /&gt;امروز هم ذره ای عوض نشده ام. این را باید تاکید کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خانواده شما چطور؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها خیلی به این خاطر پریشان بودند. خدای بزرگ، بله، منظورم این است که این بی آبرویی بزرگی بود. اما به هر ترتیب آنها کنار من ایستادند. می دانید که آن روزها مردم گوش به فرمان بودند. این خدمت وظیفه عمومی بود و یک دین ملی به حساب می آمد. کاریش نمی شد کرد، باید می رفتی به سربازی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه چیزی باعث شد رویکرد شما نسبت به نمایشنامه هایتان عوض شود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودم را عوض کردم. هر چه می گذشت با بیان آنچه احساس می کردم، مشکل کمتری داشتم. این بود که توانستم درباره نمایشنامه ها هم به شکل دیگری حرف بزنم. من واقعا در سال هزار و نهصد و هفتاد و سه که پینوشه با کودتا آلنده را سرنگون کرد به لحاظ روحی تکان خوردم. همان طور که می گویند شش در شده بودم. این موضوع مرا پریشان و حیران کرده بود. و خیلی خوب می دانستم چطور سیا و امریکا پشت این اتفاق لعنتی بوده اند. البته حالا در کمال تعجب پرونده ها رو شده اند و این باور مرا تایید می کنند.&lt;br /&gt;اما به هر حال در سال 73 آن اتفاق مرا به سوی نوع دیگری از فعالیت سیاسی هل داد. حالا چه بر سر نمایشنامه هایم آمد دیگر نمی دانم. من در خلال دهه هفتاد نمایشنامه هایی هم نوشته ام که هیچ ربطی به سیاست نداشتند، لااقل یکی دوتا . من چند خط فکری داشته ام که همه عمر آنها را پی گرفته ام و می دانید که نمایشنامه ای هم به خاطر سلیقه هیچ حزب سیاسی ننوشته ام.&lt;br /&gt;باید از یکی از همان استادان دانشگاه بپرسید که من در نمایشنامه هایم چه کرده ام، چون برای خودم سخت است که توضیح بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما شما در عین حال نسبت به قدرت و بی قدرتی حساس هستید. این خودش سیاسی است مگرنه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه، بله، قطعا هست. اگر بخواهید بگویید مطالعه قدرت و بی قدرتی هم در ذات خودش سیاسی است، فکر می کنم به این اعتراضی ندارم. یعنی فکر می کنم درست است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در باره هارولد پینتر نمایشنامه نویس بریتانیایی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وجه استعاری زبان در اتاقی دربسته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا خلیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هارولد پینتر، نمایش نامه نویس معاصر و برنده جایزه نوبل دوهزار و پنج درگذشت. این خبری است که در هنگامه جشن های سال نو میلادی تلکس های خبرگزاری ها را اشغال کرد و موجب اظهار نظر های گوناگونی شد. آثار پینتر به زعم بسیاری از منتقدان در دسته تئاتر ابزورد جای می گیرد، ژانری که به واسطه ویژگی هایش به ابزاری نیرومند در دست این نمایش نامه نویس بزرگ تبدیل شده است. آنچه در پی می آید تجربه ایست حاصل ترجمه ی دو اثر از این نویسنده، اتاق، نخستین نمایش نامه پینتر و دیگری پیشخدمت گنگ. زبان در هر دو اثر زبانی ساده اما استعاری است، آنچنان که عنوان نمایش نامه ی پیشخدمت گنگ این وجه استعاری را از آغاز به رخ می کشد و از این رو حفظ وجه استعاری زبان در ترجمه آثار او اهمیت اساسی دارد. فضای پینتری عموما اتاقی در بسته است. در طول نمایش نامه صحنه ثابت است و تمام اتفاقات در مکانی دربسته رخ می‌دهد، مکانی که در نمایش نامه ی اول اتاقی است در یک آپارتمان و در نمایشنامه دوم زیرزمین است. دانش خواننده از زمان و مکان اثر به همین محیط بسته کوچک محدود است و اشاره های خاص تر به مکان معمولا به واسطه ی تردیدهای همراه با آن به خواننده کمکی در درک بهتر یا بیشتر از زمان و مکان نمی کند. پینتر خواننده را در این چهاردیواری کوچک محبوس می کند و با القای این حس که این فضای کوچک نمونه ی استعاری جهان خودمان است موجب می شود حسمان نسبت به اتاق یا زیرزمین به تمام جهان تعمیم یابد. قهرمان یا شاید ضد قهرمان در آثار پینتر عموما دانشی نصفه نیمه از جهان خارج از اتاق خود دارد و سرخوشی و رضایتی اگر هست حاصل محدود کردن خود به این فضا ی کوچک و اصول آشنای آن است که خود طراحی کرده است. در نمایش نامه ی اتاق، رز جهان کوچک خود یعنی اتاق را در نقطه مقابل جهان بیرون قرار می دهد، با چشم پوشی از معایب اتاق و زشت و ناخوشایند تعریف کردن جهان خارج، در حقیقت نیاز خودش را به داشتن چنین جهانی برآورده می کند. تصویری که از دنیای خارج ارائه می شود تصویر ذهنی رز و حاصل نیاز او به یافتن گزینه ای است که اتاق در مقایسه با آن بهتر جلوه كند.&lt;br /&gt;رز: برا من خوبه.&lt;br /&gt;این اتاق خوبیه. با همچین جایی واقعا شانس آوردی. من هواتو دارم، مگه نه، برت؟ مثلا وقتی اونا زیرزمین رو به ما پیشنهاد کردند من فوری گفتم نه. من می دونستم که خوب نیست. سقف درست رو سرته. نه، اینجا یه پنجره داری، می تونی بری و بیای، می تونی شب بیای خونه، اگه مجبور باشی بری بیرون، می تونی کارتو بکنی، می تونی بیای خونه، اوضات رو به راهه و من اینجام. موقعیت خوبی داری.&lt;br /&gt;اما معمولا عنصری از خارج با دخول به این حریم امن اصول این جهان کوچک را به هم می ریزد و ارزش هایی جدید در مقابل ارزش های آشنای قدیم قرار می گیرد، یا به بیان دیگر ساختار نظام کهنه ای که خو کردن به آن به فرد امنیت می داد، وا می پاشد و به هم ریختن این دوقطبی ها آسیبی جبران ناپذیر به قهرمان وارد می کند، آنچه در اتاق به صورت کوری رز و در پیشخدمت گنگ به صورت کشته شدن گاس نمود می یابد. نمایش نامه ها اغلب به صحنه های دونفره و دیالوگ ها و حتی گاه مونولوگ ها محدود است و شخصیت ها غالبا حس دوگانه ای به جهان بیرون دارند: ترس و کنجکاوی. پینتر به خوبی نشان می دهد که ما چگونه تحت سیطره قدرت هایی هستیم که نمی شناسیمشان و تنها می توانیم به کمک قراردادهای خودمان با آنها کنار بیاییم، قراردادهایی که همواره در خطر فروپاشیدن هستند. به همین دلیل اضطراب ویژگی عمده شخصیت های اصلی آثار اوست. روابط شخصیت های انسانی در آثار او روابط چندان موفقی نیست. افراد یا خواستار تفوق بر یکدیگرند و یا برای تعریف خود و رضایت یافتن از خود به دیگری محتاج و این احتیاج می تواند احتیاج به دوست داشتن دیگری و مفید بودن باشد. آنچنان که رز بارها به برت خاطرنشان می سازد که ' هواتو دارم '. همواره از نیازهای برت سخن می گوید، نیاز به خوردن، نوشیدن، مراقبت و هرآنچه که او یعنی رز قادر به برآوردن آنهاست و ما نمی دانیم آیا برت به راستی به اینها محتاج است یا این رز است که به شخصی با این نیازها احتیاج دارد. در آثار پینتر ما معمولا به نتایج ثابتی نمی رسیم. فضاهای خالی آثار او علاوه بر کارکرد ویژه ی خود در درگیر کردن خواننده، امکان بستن متن یا رسیدن به معنای نهایی را از میان می برند و به این ترتیب خواننده نیز تعلیقی مشابه با شخصیت نمایش نامه را تجربه می کند. در آثار پینتر مرجع ثبات بخشی وجود ندارد:&lt;br /&gt;آقای سندز: تو ستاره ای ندیدی.&lt;br /&gt;خانم سندز: چرا نه؟&lt;br /&gt;آقای سندز: چون من بت می گم. من بت می گم تو ستاره ای ندیدی.&lt;br /&gt;به گفته یکی از منتقدان پینتر در جهان پینتر حقایق آنهاست که صحتشان مورد توافق گروه های کوچکی باشد. در رابطه ای دو نفره، زمانی که توافقی نیست اعتبار را شخص مسلط تعیین می کند، همان چیزی که در رابطه گاس و بن نیز وجود دارد.&lt;br /&gt;ویژگی دیگری که در این دو اثر بخصوص در نمایشنامه اتاق اهمیت دارد و در نظر مترجم بسیار برجسته به نظر می رسد، کارکرد زبان در متن است. در این نمایشنامه، زبان علاوه بر نقش ارتباطی خود کارکردهای دیگری نیز دارد که شخصیت ها به خوبی از آن سود می جویند و این امر راه را برای نقد زبان شناسانه اثر می گشاید. زبان در این اثر گاه نقشی کاملا متضاد با نقش معمول آن که ایجاد ارتباط است پیدا می کند یعنی ابزاری می شود برای عدم ارتباط یا طفره رفتن از ارتباط. این امر کاملا در سوال و جواب های ظاهرا بی ربط شخصیت ها مشهود است. و به این ترتیب یکی دیگر از ویژگی های عصر مدرن یعنی عدم امکان ارتباط، به وسیله زبان که تا کنون ابزار ارتباط دانسته می شد خود را می نمایاند.&lt;br /&gt;رز: اون کی مرد، خواهرتون؟&lt;br /&gt;آقای کید: بله درسته. بعد از مردن اون بود که از شمردن دست کشیدم.&lt;br /&gt;از دیگر ویژگی های جهان پینتری، رابطه شخصیت ها با اشیاست. توجه شخصیت ها به برخی از اشیا، آنها را برجسته می سازد و توجه را به دلالت های معنایی خاص آنها جلب می کند. در پیشخدمت گنگ، وجود آسانسور غذا در مرکز نمایش نامه و استفاده استعاری ازنام آن برای عنوان نمایش نامه، همچنین درگیری دو شخصیت اثر یعنی بن و گاس با آن نمونه یکی از کاربردهای خاص شی در آثار پینتر است. در نمایشنامه اتاق نیز صندلی ننویی و حرکت رفت و برگشتی آن خود نمایانگر تردید و حس دوگانه ی رز نسبت به اتاق، جهان خارج و نقش خود در این زندگی است. استفاده از ضمیر مونث برای وانت توسط برت، همسر رز، نمونه ی دیگری است از برجسته سازی اشیا و ارتباط شخصیت ها با اشیا.&lt;br /&gt;برت: به سختی تونستم برونمش. تاریک شده بود.&lt;br /&gt;رز: بله.&lt;br /&gt;برت: بعد به سختی برگشتم. خیابونا یخ زده بود.&lt;br /&gt;رز: بله.&lt;br /&gt;برت: اما من روندمش.&lt;br /&gt;مکث.&lt;br /&gt;تند روندمش.&lt;br /&gt;مکث.&lt;br /&gt;هلک هلک بردمش.&lt;br /&gt;آثار پینتر از چنان پتانسیلی برخوردار است که می توان از دیدگاه های گوناگون به نقد و بررسی آنها پرداخت و خوانش های متفاوت از آثار او داشت. شخصیت ها ی آثار او گرچه افرادی عموما از طبقه متوسط و ساده اند، با چنان مهارتی در متن تعریف می شوند که به نمونه های ارزشمندی برای یک بررسی روانکاوانه بدل می شوند. نظام ها و ساختارهای سلسله مراتبی قدرت در این آثار راه را برای خوانش های اجتماعی و سیاسی باز می کند. این گستره وسیع امکانات موجود در متن دلالت گر قدرت اثر و نویسنده آن است. پینتر جهان مدرن را با آشناترین تصاویر بر صحنه می آورد و با پی رنگ ساده اثر، بی بهره از اکشن یا هریک از ابزارهای متعارف برای ایجاد هیجان و یا جلب خواننده، اثری باورپذیر و جذاب ارائه می دهد.&lt;br /&gt;این دو نمایش نامه به همراه نقدی بر نمایشنامه اتاق در مجموعه ای با عنوان اتاق ترجمه شده است و توسط انتشارات آهنگ دیگر چاپ خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آخرین دیدار خبرنگار گاردین با هارولد پینتر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خداحافظ آقاي كاپيتان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندی بول/ برگردان: سينا كمال آبادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هارولد پينتر&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn1" name="_ednref1"&gt;[i]&lt;/a&gt;، نمايشنامه نويس برجسته بريتانيايي و برنده نوبل 2005 آخرين پلان زندگي اش را بازي كرد.&lt;br /&gt;او كه اواخر سال 2001 به بيماري خود پي برده بود، 7 سال با سرطان جنگيد تا اينكه روز پنجشنبه 25 دسامبر 2008 در سن 78 سالگي درگذشت.&lt;br /&gt;اواخر اكتبر امسال روزنامه گاواردين&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn2" name="_ednref2"&gt;[ii]&lt;/a&gt; مصاحبه اي با پينتر انجام داد كه آخرين مصاحبه او با اين نشريه به حساب مي آيد. پينتر در جايي گفته است :" بهترين چيزي كه خداوند روي زمين آفريده، كريكت&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn3" name="_ednref3"&gt;[iii]&lt;/a&gt; است." پس چيز عجيبي نيست كه او در اين مصاحبه كه اولين بار، روز شنبه 27 دسامبر منتشر شد، درباره يكي از عزيزترين علاقمندي هايش يعني "كريكت" صحبت كرده باشد.&lt;br /&gt;اين كفت و گو در خانه پينتر در لندن صورت گرفت، در حالي كه او وضعيت جسماني مساعدي نداشت و دچار احساسات نوستال‍‍ژيك شده بود و از خاطرات كودكي اش در شرق لندن در دوران جنگ و آوارگي صحبت مي كرد.&lt;br /&gt;- "زمان جنگ بود كه من با كريكت آشنا شدم. بعد يكباره حملات هوايي شروع شد و ما آواره شديم و من حتي فرصت نكردم چوب كريكتم را بردارم.&lt;br /&gt;من هميشه پنج صبح بيدار مي شدم و كريكت بازي مي كردم. دوست خيلي خوبي هم به نام "مايك گُلداشتاين"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn4" name="_ednref4"&gt;[iv]&lt;/a&gt; داشتم كه هنوز هم زنده است و در استراليا زندگي مي كند. خانه اشان نبش خيابان ما بود و به رودخانه و مزارع اطراف نزديك بوديم. صبح خيلي زود در دشت قدم مي زديم و هيچ كسي هم دور و برمان نبود. درخت خشكيده اي آن اطراف بود كه برايمان نقش تيرك كريكت را داشت. بازي مي كرديم و به نوبت توپ و چوب را مي گرفتيم و قهرمان مي شديم، مي شديم: ميلر، ليندوال، هاتون و كمپتون&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn5" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn5" name="_ednref5"&gt;[v]&lt;/a&gt;. و اين برايمان زندگي بود".&lt;br /&gt;پينتر به عنوان يكي از طرفداران سرسخت كريكت، مطالعه سنگيني دارد. روي يكي از ديوارها يك نقاشي رنگ و روغن از او قرار گرفته در حالي كه لباس سفيد پوشيده و در حال رد كردن ضربه اي است.قفسه هاي كتابخانه زير بار كتاب هاي مربوط به كريكت به سر و صدا در آمده اند و روي طاقچه بالاي شومينه عكس ها و يادبودهايي از تيم "جاييتيز"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn6" name="_ednref6"&gt;[vi]&lt;/a&gt;، تيم اسرارآميز پينتر به چشم مي خورد.&lt;br /&gt;جاييتيز تيمي بود كه او با آن بازي مي كرد و در همان تيم هم از بازي كناره گرفت اما با اين حال بازيكن محبوبش، قهرمان انگليسي ها، لِن هاتون بود كه اولين بار در دوران جنگ زدگي با او آشنا شد.&lt;br /&gt;-" مدت كوتاهي به" ليدز"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn7" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn7" name="_ednref7"&gt;[vii]&lt;/a&gt; فرستاده شدم و در آنجا بود كه تصميم گرفتم به تماشاي يك بازي بروم. هاتون آن موقع از ارتش مرخصي گرفته بود و بازي مي كرد. چشمم به او افتاد و با اولين نگاه عاشقش شدم. همه احساسات من نسبت به "يوركشاير"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn8" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn8" name="_ednref8"&gt;[viii]&lt;/a&gt; مربوط به هاتون مي شود و در حقيقت بزرگترين افسوسم اين است كه مي توانستم او را از نزديك ببينم ولي اين كار را نكردم، چون بيش از حد خجالتي بودم."&lt;br /&gt;كريكت در خانواده پينتر جايگاهي نداشت. پدرش هم اهل بازي نبود و او در مدرسه بازي را ياد گرفت.&lt;br /&gt;-" من بازي را در مدرسه گرامر "هاكني داونز"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn9" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn9" name="_ednref9"&gt;[ix]&lt;/a&gt; ياد گرفتم. در آن مدرسه همه ما مشتاق كريكت بوديم و دایما بازي مي كرديم. خيلي از بچه هاي كلاس تند و با مهارت بودند.يادم مي آيد يك روز از خانه كريكت برمي گشتم كه در راه پسربجه ديگري را ديدم كه او هم يونيفرم مدرسه را پوشيده بود. مرا كه ديد گفت:هاتون بيرون آمده. آنقدر هيجان زده شدم كه ممكن بود او را بكشم. مي توانستم هاتون را ببينم و اين برايم خيلي اهميت داشت. مي بينيد، من خاطرات طلايي زيادي دارم."&lt;br /&gt;بزرگتر كه شد بازي را كنار گذاشت و ديگر بازي نكرد تااينكه خودش صاحب خانواده شد.&lt;br /&gt;-" تا دهه 60 بازي را كنار گذاشتم. پسرم كه 9 ساله شد، او را به مدرسه ورزش هاي توپي بردم و سعي مي كردم خوب آموزش ببيند. بعد به اين فكر افتادم كه چرا خودم كار نكنم. بعد از دوره مدرسه بازي نكرده بودم و براي همين يك هفته بعد، يك دست لباس سفيد گرفتم و پيش دوستي به نام "فرد پلتزي"&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn10" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn10" name="_ednref10"&gt;[x]&lt;/a&gt; شروع به تمرين كردم. او اصالتاً ايتاليايي بود ولي ديگر لندني شده بود و بازي آش حرف نداشت.&lt;br /&gt;بعد از چند هفته پيشنهاد كرد به باشگاهي بروم كه در آن بازي مي كرد و من هم قبول كردم و در سن چهل سالگي به باشگاه جاييتيز رفتم و فكر كنم شماره 6 بودم. "فرد" تنها كسي بود كه مي شناختم. بقيه همه غريبه بودند.. يكي از بازيكن ها توپ را به طرفم انداخت و من هم ردش كردم. ضربه خوبي زدم و اين آشنايي من با اين تيم بود. تيمي كه برايش بازي كردم و كاپيتانش شدم."&lt;br /&gt;چيزي كه بيش از همه او را جذب مي كرد، توانمندي كريكت در زمينه روايت و داستان بود: بازي در بازي.&lt;br /&gt;-" در بازي هاي كوچك و بزرگ كريكت، نمايش اتفاق مي افتد. وقتي ما، يعني تيممان بازي مي كنيم آنچه اتفاق مي افتد دراماتيك است، حتي از نفس افتادن هايي كه باعث خطا رفتن توپ مي شود."&lt;br /&gt;او منتظر بود تابستان آينده، بازي انگلستان و استراليا را ببيند.&lt;br /&gt;-"ديگر به اندازه گذشته كريكت نگاه نمي كنم چون نمي توانم خيلي حركت داشته باشم. ولي سابق براين زياد بازي تماشا مي كردم و هيچ چيز بهتر از اين نبود."&lt;br /&gt;نمي دانم امروز هم اين بازي همان بازي است يا نه، ولي من چند نوه دارم _ سه پسر _ كه به هيچ چيز جز كريكت فكر نمي كنند. حتي در برف هم بازي مي كنند. پس اين بازي هنوز هم زنده است. فكر مي كنم امكانات خيلي كم شده و بيشتر نگاه ها و تشويق ها به سمت بازي داغ فوتبال است، ولي نوه هاي من هنوز ساعت پنج صبح بيدار مي شوند و كريكت بازي مي كنند، درست مثل خود من."&lt;br /&gt;"همه چيز كريكت، بازي، تماشا، عضويت در جاييتيز، همه و همه خصوصيات اصلي زندگي من بوده اند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;* منبع : روزنامه گااردين – شنبه 27 دسامبر 2008&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref1" name="_edn1"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[i]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Harold Pinter&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref2" name="_edn2"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[ii]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Guardian&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref3" name="_edn3"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[iii]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Criket&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref4" name="_edn4"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[iv]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Mike Goldstein&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn5" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref5" name="_edn5"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[v]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Campton, Hutton, Linduall, Miller&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref6" name="_edn6"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[vi]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Gaities&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn7" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref7" name="_edn7"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[vii]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Leeds&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn8" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref8" name="_edn8"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[viii]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Yorkshire&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn9" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref9" name="_edn9"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[ix]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Hackney Downs&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn10" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_ednref10" name="_edn10"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[x]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt; - Fred Plezzi&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-829669961274574166?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/829669961274574166/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=829669961274574166&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/829669961274574166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/829669961274574166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post_30.html' title='صفحه ویژه روزان به مناسبت درگذشت هارولد پینتر'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SVpNt20_13I/AAAAAAAAAEU/o0_22PUIEgI/s72-c/852-BFU5U.3.embedded.prod_affiliate.138.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-69675477599757174</id><published>2008-12-24T16:36:00.000+03:30</published><updated>2008-12-24T16:40:29.830+03:30</updated><title type='text'>فیل در تاریکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;درباره مسوولیت خطیر اطلاع رسانی بسیار گفته اند و هر سخنی در این محدوده به نوعی تکرار مکررات می نماید. اما به نظر می رسد گاهی باید برای کسانی که تازه به این وادی پا می گذارند بعضی از قواعد اطلاع رسانی را مجددا مرور کنیم.&lt;br /&gt;امروز در بعضی رسانه های فعال کشور ما نسل جدیدی به کار اطلاع رسانی مشغولند که گاه رفتارهای رسانه ای آنها آدم را به یاد مولانا و قصه مشهور فیل در تاریکی می اندازد. خبرهایی که توسط این دوستان نوشته و در رسانه های مرجعی مثل خبرگزاری منتشر می شود اغلب به گزارش هایی شباهت دارد که در همان قصه معروف از برخورد مشاهده گران ناآگاه با فیل حاصل شده بود. اجازه بدهید با ذکر نمونه ای بحث را روشن تر کنم.&lt;br /&gt;یک رویداد خبری در کشور ما اتفاق می افتد، یک گروه ادبی مستقل جایزه ای به راه می اندازد و در جریان مراسم اهدای این جایزه هفت نفر شامل سیمین بهبهانی، بنفشه حجازی، سپیده جدیری، پگاه احمدی، رویا تفتی، جلال صفارزاده و صاحب این قلم هر کدام بین 10 تا 25 دقیقه سخنرانی می کنند. سه خبرگزاری معتبر و مرجع کشور نیز به این مراسم خبرنگار می فرستند . حالا بیایید نتیجه را بررسی کنیم. در گزارش &lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1258097&amp;amp;Lang=P"&gt;خبرگزاری ایسنا&lt;/a&gt; که تقریبا بیشتر این مراسم را پوشش داده است خبری از صحبت های سیمین بهبهانی و رویا تفتی نیست. این در حالی است که از نظر خبرنگار &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=804612"&gt;خبرگزاری مهر&lt;/a&gt; در این مراسم سیمین بهبهانی و بنفشه حجازی اصلا حضور نداشته اند به علاوه در گزارش این خبرگزاری از رویا تفتی و صاحب این قلم نیز اثری نیست. جالب ترین نکته این گزارش این است که با خواندن متن درخشان آن حتی متوجه نمی شوید برنده نهایی این جایزه چه کسی بوده و یا مثلا جایزه تقدیر یک عمر فعالیت ادبی را در این مراسم به چه کسی داده اند. معلوم نیست اگر قرار بوده این گزارشی از مراسم نهایی یک جایزه باشد چرا از برنده این جایزه در آن اسمی به میان نمی آید. لابد برنده جایزه از نظر این رسانه آدم مهمی نیست و می شود اسم او را از خبر جایزه حذف کرد!&lt;br /&gt;وضع &lt;a href="http://www1.farsnews.com/newstext.php?nn=8710030425"&gt;خبرگزاری فارس &lt;/a&gt;هم از دو مورد قبلی خیلی بهتر نیست. در اینجا هم رویا تفتی و صاحب این قلم از جمع سخنرانان مراسم اخراج شده اند. اگرچه این رسانه به نسبت خبرگزاری مهر گزارش کامل تری از مراسم ارائه کرده و لااقل با خواندن متن گزارش خواننده متوجه می شود که چه کسی چه جایزه ای دریافت کرده است!&lt;br /&gt;توجه داشته باشید که بسیاری از رسانه های مکتوب اخبار خود را با استناد به همین خبرگزاری ها تنظیم می کنند بنابراین در خوشبینانه ترین وضع ترکیبی از این سه گزارش را باید بتوانیم در رسانه های مکتوب کشور نیز ببینیم.&lt;br /&gt;به نظر شما آیا ضرورت ندارد جزوه های خبرنویسی را یک بار برای نویسندگان این خبر ها تکثیر کنند و از آنها بخواهند سرفصل های مربوط به دقت و وضوح در تنظیم خبر را یک بار دیگر بخوانند؟ تکلیف مخاطبی که با این گزارش ها قرار است به ماهیت واقعی آن فیل معروف مانده در اتاق تاریک پی ببرد چیست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-69675477599757174?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/69675477599757174/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=69675477599757174&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/69675477599757174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/69675477599757174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post_24.html' title='فیل در تاریکی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-4659518996625017931</id><published>2008-12-21T10:00:00.004+03:30</published><updated>2008-12-30T21:15:55.123+03:30</updated><title type='text'>گفت و گوي روزان با فرهاد حیدری گوران نویسنده رمان نفس تنگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مجال نوشتن لحظه‌اي از اين تاريخ را هم ندارم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت و گو: علیرضا بهنام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;فرهاد حیدری گوران از جمله نویسندگانی است که در سال های اخیر اصرار خود را بر کار در فضای تجربی داستان نویسی نشان داده است. ازنوشتن رمانی چند ژانری به نام افسانه رنگ های دونادون تانگارش رمانی با نام تاریکخانه ماریا مینورسکی در فضای وب همه نشان دهنده تنگی قالب داستان نویسی سنتی برای گوران و علاقه او به استفاده ازامکان های جدید دراین ژانر ادبی است.نفس تنگی جدیدترین رمان این نویسنده است که ماجرای آن میان دهکده مرزی زرده در مرز ایران و عراق و تهران می گذرد. به بهانه این اثر که سومین رمان این نویسنده 35 ساله است با او به گفت وگو نشسته ایم که حاصل این گفت و شنید در ادامه می آید.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آقای گوران این سومین رمانی است که درفضای میان فرهنگ کردی وفرهنگ رسمی فارسی می نویسید فکر می کنید دلیل باقی ماندن شما در این فضا چه باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دونادون و كتيبه خوان هر كدام تجربه‌هايي بوده است ناقص به اين مفهوم كه اولا از نظر نشر، بخش عمده‌اي از دونادون یعنی "كتاب دوم ؛ رنگ نام‌ها" هرگز منتشر نشد، این بخش 100 صفحه بود با يك فضاي همگاني تر بر خلاف بخش اول كه بيشتر حديث نفس بود. كتيبه خوان ویرانی هم يك نسخه اوليه داشت كه من براي اجرا در فضاي وب نوشته بودم بعدها به اين نتيجه رسيدم كه همان را به صورت يك قصه بلند بنويسم آنچه از آب درآمد به نظرم خيلي با ايده ي اوليه فاصله داشت بنابراين سرگذشت اين دو كتاب به علايق و ايده هاي ذهني خودم نزديك نبود و بيشتر به فاجعه‌اي در كار نوشتاري‌ام شبیه است. در اين فاصله از 82 تا 87 من بيش از 30 قصه و دو رمان ديگر نوشته‌ام ولي هيچ اميدي به انتشارشان ندارم در اين ميان "نفس تنگي" تنها کاری بودکه اميد به نشرش قوي‌تر از بقيه به نظر مي‌رسيد.&lt;br /&gt;دليل بومي نویسی دراین اثر اين است كه تاريخيتي كه من در اين فضاي بومي مي‌شناسم چنان قابليت و گستره‌اي دارد كه حتي اگر قائل به دونادون باشم و فكر كنم هزار دون ديگر هم در اين كره خاكي زندگي خواهم كرد باز مجال نوشتن لحظه‌اي از اين تاريخ را هم ندارم بخشي از اين تاريخ عملا سركوب شده است چه در متن‌هاي آييني و چه در گستره ي فرهنگي. بخشي به صورت متاخرتر مربوط به دو سه دهه اخير مي‌شود كه تجربه ي زيستي من هم در اين سه دهه بوده كه آميخته با جنگ و فضاي عصبي و ريتم تند آن است بنابراين در همه اين رمان‌هاي اخير نگاهي به اين وضعيت عصبي داشته‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در واقع می توان این بومی نویسی را درکنار توجه به تکنیک داستان نویسی، شیوه ویژه شمادراجرای رمان به حساب آورد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از زمان نوشتن افسانه رنگ های دونادون به فراخور فضا دنبال تمهيدها و كار ويژه‌هاي تكنيكي جديد بوده‌ام و كمابيش خواسته ام که از نظر تكنيك و فرم هم قدمي به زعم خودم رو به جلو بردارم اينكه چقدر موفق بوده‌ام بايد ديگران قضاوت كنند.&lt;br /&gt;اساسا با نگاه بومي نگرانه و مصالح آن نمي‌خواهم به سمت روايت بروم چون اغلب پيشاپيش مشخص است كه چه اتفاقي مي‌افتد و حاصل کار نيز اغلب آن نيست كه نويسنده در سر دارد. چون اين شيوه از نوشتن هم كليشه شده هم به لحاظ فرمي قابليت‌هايش را از دست داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وابستگي این رمان به زبان كردی مانع خوانش راحت خواننده می شود آیا برای این وابستگی الزام فرمي احساس می کردید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در فصل اول من از چند گونه ي زباني استفاده كردم كه هرگاه نياز بود زير نويس گذاشته ام اما مثلا گفته ها و ديالوگ هاي "دایگه" زيرنويس ندارد به چند دليل : اول این که دایگه به صورتي حرف مي‌زند كه ترجمه‌پذير نيست ضمن اين كه مجموعا فكر نمي‌كنم بيش از يك صفحه هم حرف زده باشد. مي‌ماند زبان کژال و غزال ، دو راوي اصلی رمان . اين ها يكي دو بار هم مي‌گويند "معلوم نيست فارسي حرف مي‌زنيم يا كردي". بخشي به الزام گويشي و زباني برمي‌گردد. به نظرمن زبان راوي باید با فضايي كه در آن زندگي كرده انطباق داشته باشد تا جايي که ديگر زياد رنگ بومي كردي به خود نگيرد به جز در حد چند واژه كه اغلب صورت فارسي آنها يا بعيد است يا ناممكن. مهم‌تر از همه سلطه نظام رسمي آموزش بر ذهن و زبان اين‌هاست يك جايي آقاي حقوقي به دایگه مي‌گويد "فارسي باششان حرف بزن تا زوان مدرسه ياد بگيرند" اين فرافكني همان سلطه است آن هم در نقطه اي از حيات آموزشي كه تازه دارند الفبا را مي‌آموزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به هرحال این زبان ترکیبی در صورت فعلی سخت خوان است و برای خواننده ایجاد اشکال می کند&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;من این قصه را قبل از چاپ براي تعدادي از مخاطبان خواندم كه حرفه‌اي نبودند، حس كردم وقتي پانويس بدهم ارتباط گرفتن با آن امكان‌پذير است. شكل گيري فضاي حسي از نظر من بخش عمده هر اثر داستاني است اين فضاي حسي عمدتا از طريق نقش آفريني واژگان متعلق به ذهن و زبان راوي ممكن مي‌شود وگرنه انتقال معنا صورت مي‌گيرد نه حس. به علاوه این اولین رمانی نیست که به این صورت نوشته شده . در بخش عمده‌اي از ادبيات جدي ما مثلا دركارهای چوبك هم همين اتفاق مي‌افتد و خوانندگان او نيز اين گرايش زباني او را پذيرفته اند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ازاین موضوع که بگذریم به نوع روایت رمان شما می رسیم که روایتی کابوس گونه است. این روایت با تداخل های مداوم روایت های مختلف و زمان به زمان شدن یکی دیگر ازموانع ارتباط گرفتن خواننده با اثر به نظرمی رسد نظر خودتان دراین باره چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به تعبير رولان بارت در رمان كاركردهاي اصلي &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;( kernel)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داريم وكاركردهاي فرعي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;(cardinal)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;. اغلب كاركردهاي اصلي ذیل نام شخصيت‌هاي اصلي عمل مي‌كنند. در نفس تنگي چيزي به اسم كاركرد اصلي نداريم يك سوژه حاد تراژيك داريم يعني بمباران روستاي باستاني زرده. در واقع نقطه ثقل رمان همين مكان باستاني است و خرده روايت‌ها حول آن مي گردند. مثلا كژال، غزال، رباب يا مدير عامل هر کدام روایت خود را حول این مرکز ثقل سر و سامان می دهند. 24 ماه خدمت سربازي مديرعامل را از ديد رباب می خوانيم كه در همان منطقه زرده و بازي دراز بوده. بنابراین دراین اثر روايت داريم اما يك روايت کلان نيست بيشتر بافت نشانه شناسیک دارد تا معناشناسیک.منظورم این است که نگارش اين رمان معطوف به نشانه‌ها است. مثل همان ماري كه از كودكي كژال و غزال شروع مي‌شود و مي‌رسد به آنچه از اسطوره مار در فضاي وب منعكس شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بااین حال کارشمادرفشرده سازی این روایت هاهنگام منظم کردنشان است که خوانش اثررادشوارمی کند&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;ببینید در فصل اول دامنه حضور سه راوي مشخص است جغرافياي كار مشخص است هر بخشی ازروایت درزمان ومکانی موازی با بقیه رخدادها اتفاق می افتد وبه همین دلیل خواننده اينجا سردرگم نمي‌شود. البته من سعي خودم را کرده ام که این طور باشد اما از نگاه انتقادی مخاطبان هم نمي توانم بگذرم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;در این رمان ازفرمی فانتزی استفاده کرده اید که برخلاف فانتزی غربی درخدمت سرگرمی نیست بلکه به نوعی به برجسته سازی فاجعه منجرمی شود این تناقض ظرف بامظروف را چطورتوجیه می کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در جامعه شناسي نظریه ای وجود دارد با عنوان نظریه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;witness&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براساس این نظریه در یک اثر تو به مقوله‌اي شهادت مي‌دهي حالا یا از طريق تخيل يا به واسطه امر واقع. مي‌توانم صراحتا بگويم زرده روستايي است كه حلبچه نيست به يك نام فراگير و نماد سركوب تبدیل نشده است . روستايي است که هنوز هم فكر مي‌كنم بسياري خبر ندارند چنين فاجعه‌اي بر سر مردمانش آوار شده است از نظر مكانيت و به عنوان مكان داستاني براي من تركيبي از فاجعه و تخيل بوده تا جایی هم كه امكان داشته و محدودیت های نشر اجازه داده تلاش كرده‌ام كه مانند آنچه درنام یکی از فصل ها می بینید "زلال" تر بیانش کنم. هر جا هم که امكان پيشروي روايت وجود نداشته {...} گذاشته ام و چه بسا روزي آن {....}ها هم نوشته شوند. كژال جايي از رمان به دانيال مي گويد : "تو در نقطه مي چرخي و ما در سه نقطه." دانيال است بعد ازوقایع دانشگاه به هند فرار مي‌كند كه آن را در يكي دو پاراگراف ‌نوشتم. روايت او مي‌توانست موضوع يك فصل باشد اما همين محدوده‌ها آن را به يك بند محدود مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;بعضی ازشخصیت های رمان مانند ماریامینورسکی یا عکاس رودخانه وابسته به رمان های قبلی شماهستند به نظرتان این موضوع مشکلی برای خواننده ایجاد نمی کند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببینید ماریا مینورسکی اینجا یک نام است که در كودكي راوی از سيروان سربرمي‌آورد . جايي ديگر کارکردی ندارد و اگر آن دیالوگ را هم نمي‌گفت درسرنوشت رمان اهميتي نداشت. اصولا مي‌‌خواهم در هر رمان با راوي هاي كتاب هاي ديگر بازي كنم. . عکاس رودخانه هم شخصیتی فرعی است که ظاهرا همان میژو ، برادر بی نام ونشان كژال و غزال است و از طریق سایت با آنها در تماس است و برایشان عکس ارسال می کند. درعین حال معنای کلمه میژو تاریخ است که از همان اول حضور سايه‌دار دارد يعني تاريخ براي من الزامي به پرداخت نداشت چون كاراكتر اصلي نيست جزء همان كاركردهاي واسطه‌اي وحاشیه ای است که نقش کمی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نکته دیگر این که فرم زنانه نوشتار وروایتی که ازفاجعه به دست می دهد سرنوشت این رمان را به سرنوشت زنان راوی آن پیوند داده است این طورنیست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كوتاه بگویم اینجا دو نمايه و نماد هست يكي آناهيتا الهه باروری که در رمان به هانيتا تبدیل شده كه نام بومي آن است و همان چشمه مقدسی است که مردم زرده بعد از بمباران به آن پناه مي‌برند اماآب مسموم آن نابودشان می کند. در واقع در اینجا چشمه آب حيات به چشمه آب ممات تبدیل مي‌شود. اين وجه نماد گرايانه به اين سمت‌ها مي‌رود حضور آناهيتا يكي از نقاط ضمني براي زنانه شدن روايت است اما تصوير اوليه كه اتفاقا در فضاي وب به آن رسيدم تابلوي ساگر یا بحرالاسمار است كه تابلويي واقعي است اثر يك نقاش اوراماني كه در قرن هشتم پدید آمده و به نوعي سرنوشت زنان كرد را نشان مي‌دهد. من يك همانندي ميان آن تابلو و اين اتفاق مي‌ديدم يك تصوير اوليه بود و تعميم پیدا کرد به بافت روايت. دلايل زياد ديگری هم هست مثلااینکه درقصه باوگه مرده و دايگه مانده. درواقع دراین قصه مردها اغلب حضوری کم رنگ وسایه واردارند مثل آقاي حقوقي که حتي الفبا را فراموش مي كند و زبانش مي بندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گویاغیرازاین رمان دو رمان دیگر هم با همین فضا نوشته اید که آماده انتشار هستند به نظر می رسد به این فضاعلاقه ویژه ای دارید&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;بله من جغرافياي ويژه‌اي براي خودم دارم. آثارمن يا در فضاي زرده و داردروش اتفاق می افتند يا فضاي وب. فكر مي‌كنم وقايع در آن دو رمان ديگر شديدتر است و براي همين نگفتني‌تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و كلام آخر؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتي زنگ زديد تب و لرز داشتم. اين چند روز تعطيلي، كلافه ي سرماخوردگي شديد بودم. حالا و در پايان اين گفت و گو احساس مي كنم حالم بهتر شده. به قولي كلمه و كلام شفابخش است. شايد براي همين ، كژال در نفس تنگي نمي ميرد و به صورت همزادش غزال به نوشتن ادامه مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نگاهی به رمان نفس تنگی نوشته فرهاد حیدری گوران&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هزارتوی نفس گیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاریخ رمان فارسی تعداد رمان هایی که با اشراف به تکنیک رمان نویسی به نگارش در آمده باشند آنقدرها هم زیاد نیست.شاید پیشینه این نوع نگارش به همین یکی دودهه بازگردد یعنی زمانه ای که اشراف و خودآگاهی نسبت به امر نوشتن به ارزشی متداول درجمع رمان نویسان تبدیل شده است. سومین رمان فرهاد حیدری گوران از جمله آثاری است که در میان این جمع کم تعداد قرار می گیرد.&lt;br /&gt;گوران درآثارخودهمواره چند چیزرا به خوبی نشان داده است. اول اینکه در دنیای این نویسنده قرار نیست فرایند نوشتن اثراز چشم خواننده مخفی بماند. گوران همیشه داستان خود را جوری روایت می کند که نوشته شدن خود این داستان به عنوان روایتی حاشیه ای در عرض دیگر حوادث رمان قرار گیرد. به این ترتیب رمانی ازگوران دردرجه اول روایت نوشته شدن یک روایت است. این تمهید که قدمتی به اندازه تاریخ رمان نویسی مدرن دارد و نخستین نمونه آنرا می توان دردن کیشوت که پدر تمام رمان های مدرن جهان است، سراغ گرفت به نویسنده این امکان را می دهد تا تداخل صدای راوی های گوناگون وتداخل زمان و جغرافیای روایت های مختلف را با فراغ بال اجرا کند. با این همه این تمهید که به نوعی نقطه قوت رمان گوران است، درمواقعی در رمان حاضر به پاشنه آشیل اثر تبدیل می شود. جایی که درفصل اول و بخش هایی از فصل سوم روایت درطول یکی دو صفحه چندین بار تغییر می کند و به این ترتیب خوانش رمان باسکته های پی درپی مواجه می‌شود. در واقع گوران از امکانی که این فرم روایت در اختیار او می گذارد آن قدرزیاد استفاده می کند که درنهایت نفس تنگی به هزارتویی نفسگیربرای خواننده تبدیل می شود.&lt;br /&gt;ازاین موضوع که بگذریم باید به زبان رمان گوران اشاره کنیم که در اغلب اوقات زبانی حرامزاده وساختگی است. این اصطلاح حرامزاده را از تعبیردرخشانی وام گرفته ام که چند سال پیش رضا براهنی با استناد به آن به تشریح سازوکار زن نویسی در آثار صادق چوبک پرداخت. براهنی در آنجا با برشمردن تداخل های رمزگان زبان محلی با زبان معیار در رمان سنگ صبورنوشته صادق چوبک این موضوع را با نظریه زن نویسی سیکسو مربوط کرده و نشان داده بود که چطور چوبک با برجسته کردن امری که درفرهنگ رسمی موضوعی حاشیه ای شمرده می شود یعنی زبان محلی روایت داستان خود را از قرارداد های مرسوم پدرسالاری رهانیده و به آن فراگیری و شمولی زنانه بخشیده است. همین نکته رابه گونه ای دیگر می توان درباره رمان گوران نیز گفت. دراین رمان لهجه دایگه که مادر دو تن از راویان داستان است کردی هورامی است و دایگه در خاطرات این دو راوی همواره به همین زبان صحبت می کند در حالی که غزال و کژال دودختر دایگه به زبانی صحبت می کنند که مخلوطی از کردی و فارسی است. این دو راوی که خود به این نکته اشراف دارند هر بار که می خواهند به تمامی به یک سوی این خط فاصل بغلتند به خود نهیب می زنند و به این ترتیب زنجیره صحبت کردن به زبانی حرامزاده وترکیبی را تا پایان رمان پیوسته نگاه می دارند. این حرامزادگی را درمی‌توان در روایت های بی نام و نشان وبلاگی که در قسمت های مختلف رمان ظاهر می شوند و ربط میان روایت راویان مختلف را ایجاد و نمایندگی می کنند نیز بازجست.&lt;br /&gt;به این ترتیب تکنولوژی ارتباطات که در جهان واقعی منبعی برای تداوم نظام پدرسالاری است در جهان رمان نفس تنگی به محملی برای روایت رمانی تبدیل می شود که خود در تعارض با تمرکز پدرسالارانه قدرت قرار گرفته است.&lt;br /&gt;در نهایت باید گفت تمهید های زبانی روایت درسومین رمان گوران شکلی پخته تر و پذیرفتنی تربه خود گرفته است.ازآنجا که گوران در این سالها نشان داده است، این مسیر را همواره با اصرار به همین شکل طی می کند. می توان امید داشت که این تجربه درنهایت به شکلی شایسته به بار نشیند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-4659518996625017931?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/4659518996625017931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=4659518996625017931&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4659518996625017931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/4659518996625017931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html' title='گفت و گوي روزان با فرهاد حیدری گوران نویسنده رمان نفس تنگی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-6815879771280723427</id><published>2008-12-19T19:06:00.000+03:30</published><updated>2008-12-19T19:10:56.169+03:30</updated><title type='text'>معلم، معلم است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;پس از لحظه هاي دراز&lt;br /&gt;يك لحظه گذشت&lt;br /&gt;برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد&lt;br /&gt;دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد&lt;br /&gt;و لنگري در مرداب ساعت يخ بست&lt;br /&gt;و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم&lt;br /&gt;كه در خوابي ديگر لغزيدم .&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;(سهراب سپهری- شعر "سفر" از مجموعه زندگی خواب ها)&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برای مرگ یک دوست می شود چند صفحه ای را سیاه کرد، از خوبی هایش گفت، بدی هایش را به فراموشی سپرد و دوباره با جریان زندگی همداستان شد. برای مرگ یک چهره فرهنگی می شود از خاطراتت بگویی و اگر با او دیداری داشته ای آن را با خوانندگان مطلبت قسمت کنی. کمی هم سابقه فعالیت فرهنگی اش به کمکت می آید تا مطلب شبیه صفحه ای از دفتر خاطراتت نشود. اما برای مرگ یک معلم چه می شود گفت؟ چه می شود نوشت؟ معلم، معلم است. نه می میرد و نه هرگز صدایش خاموشی می گیرد. این را وقتی فهمیدم که دوستی قدیمی مرا از درگذشت آیت الله نورالله نیشابوری باخبر کرد. آیت الله نیشابوری - یا آن طور که من و دوستانم هنگام صحبت کردن با او خطابش می کردیم آقای نیشابوری - را آدم های کمی می شناسند. همان آدم های کم نیز او را همان قدر می شناسند که خود را به آنها آن گونه نمایانده است. اما در مرکز استان خراسان شمالی کمتر اهل فرهنگی است که از این مرد بزرگ درسی نیاموخته باشد.  خانه اش در کوچه ای تنگ، پشت کتابخانه مرکزی بجنورد همیشه میزبان حلقه ای کم تعداد از دانشجویان و جوانانی بود که به حکمت عملی، فلسفه و زیبایی شناسی علاقه داشتند. حلقه ای که خودش دوست اشت آن را حلقه بحث بنامد اما از نگاه منی که مدتی میهمان آن حلقه بودم نام حلقه درس برایش زیبنده تر بود. آقای نیشابوری در این جلسه ها حکمت ایرانی را - به خصوص با استفاده از آراء ملاصدرا-  با فلسفه غربی در می آمیخت و از ترکیب این دو نتایجی بیرون می کشید که مخرج مشترک همه آنها عدالت بود. گاهی هم از فعالیت های اجتماعی اش حرف می زد. یعنی همان موقعی که در حوزه علمیه همدرس کسانی چون آیت الله مهدوی کنی بود اما بر خلاف بسیاری از همقطاران به دانش جدید و نتایج منتج از آن روی خوش نشان می داد. از دهه 30 شمسی می گفت و از دوره ای که با مرحوم بازرگان باب مباحثاتی را در باب منش اجتماعی اسلام باز کرده بود و از خیلی چیزهای دیگر که اگر گفتنی بود لابد خودش صلاح می دانست و منتشرش می کرد. این مرد بزرگ دست در کار تدوین دانشنامه ای بزرگ نیز بود که نمی دانم حالا در غیابش سرنوشت آن چه خواهد شد. اما مثل همه کسانی که محضر او را درک کرده اند مرشدی بزرگ را از دست داده ام و می دانم که دنیا بدون او جای دلگیر و غمگینی است.&lt;br /&gt;آیت الله نیشابوری دوشنبه 25 آذر امسال در 85 سالگی اهل ظاهر را به دنیا سپرد و سفری ابدی به باطن عالم را آغاز کرد. یادش جاودان باد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-6815879771280723427?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/6815879771280723427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=6815879771280723427&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6815879771280723427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6815879771280723427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post_19.html' title='معلم، معلم است'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-182639259573473306</id><published>2008-12-10T20:12:00.004+03:30</published><updated>2008-12-10T20:27:09.720+03:30</updated><title type='text'>گفت و گو با سپیده جدیری، شاعر و دبیر جایزه شعر خورشید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;امروز 21 آذر ماه صفحه ادبيات روزان به گفت و گو با سپیده جیری دبیر جایزه شعر خورشید اختصاص داشت. متن مطالب مربوط به این جایزه را در ادامه مي خوانيد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هدف جایزه ایجاد تفکیک جنسیتی نیست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت و گو: علیرضا بهنام&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/ST_0phDg_AI/AAAAAAAAAEM/gYs8EGEpPxM/s1600-h/Meysam+Karimpour+02+copy.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5278206282386439170" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/ST_0phDg_AI/AAAAAAAAAEM/gYs8EGEpPxM/s200/Meysam+Karimpour+02+copy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مفهوم جایزه ادبی خصوصی به عنوان ابزار جامعه ادبی برای تشویق مردم به کتابخوانی در کشور ما قدمت زیادی ندارد. در واقع امسال از عمر دیرپاترین این گونه جوایز یعنی مهرگان 8 سال می گذرد. با این حال موفقیت این جوایز و نفوذ آنها در میان مردم به گونه ای بوده است که افراد جدیدی را ترغیب می کند با برپایی جوایز جدید زوایای جدیدتری از ادبیات را به محدوده پوشش جوایز ادبی وارد کنند. جایزه شعر زنان ایران (خورشید) یکی از این جوایز نوپای ادبی است که قرار است برنده خود را اوایل دی ماه به جامعه ادبی ایران معرفی کند. دبیر این جایزه، سپیده جدیری خود یکی از شاعران فعال زن در کشور ماست که آثارش در زمینه های شعر، ترجمه و نقد ادبی مورد توجه جامعه ادبی کشور قرار گرفته است. ویژگی جایزه خورشید که آن را از دیگر جوایز خصوصی متمایز می کند، این است که در این جایزه قرار است برگزار کنندگان و برگزیدگان همگی مونث باشند. همین ویژگی موجب شد تا این جایزه از هنگام تاسیس تاکنون با واکنش های مختلف و متفاوتی مواجه شود. همه این مسایل پرسش هایی را ایجاد می کند که پاسخ برخی از آنها را در گفت و گویی که در ادامه می آید، خواهید خواند.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما به عنوان یک شاعر و مترجم شناخته شده هستید و فعالیت اصلیتان فعالیت خلاقه است؛ چطور شد که تصمیم گرفتید کار اجرایی فرهنگی را به دست بگیرید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به نظر من کار خلاقه با کار اجرایی منافاتی ندارد کما اینکه همه ما در این کشور به عنوان شاعر حرفه ای شناخته نمی شویم، یعنی از کتاب هایمان کسب درآمد نمی کنیم. در واقع به ادبیات نمی توان به عنوان یک حرفه نگاه کرد؛ با وجود اینکه شاید همه زندگی خودمان را هم وقف ادبیات کرده باشیم. در نتیجه خیلی ها وارد کارهای اجرایی دیگری می شوند که برایشان درآمدزا است. مثل کسی که کارمند اداره می شود چون در این مملکت چاره دیگری ندارد اما در عین حال شعر و داستان هم می نویسد. حال کاری که ما می کنیم هم مرتبط با ادبیات است و در عین حال در جهت تشویق شاعران قرار می گیرد و از این لحاظ هم آدم را از نظر روحی ارضا می کند، در عین اینکه با خلاقیت هم منافاتی ندارد و می توانیم در کنار کار اجرایی کار خلاقه هم بکنیم مثل کسی که در کنار نوشتن کار اداری هم می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب چه نیازی را احساس کردید که شما را وادار کرد وارد این حیطه بشوید؟ چه چیزی به نظرتان کم بود که باید خلاء آن پر می شد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو چیز کم بود. یکی جایزه شعر خصوصی که واقعا کم است، برای داستان ملاحظه می کنید که چند جایزه خصوصی داریم اما برای شعر نه. در این دو- سه سال اخیر چند جایزه خصوصی برای شعر سر بلند کرده اند که برای آنها هم تبلیغات چندانی نمی شود، اگر برگزیده ای داشته اند روی آن برگزیده تبلیغ خوبی نشده، در حالی که وقتی یک جایزه شعر برگزار می شود به نظر من هدف اصلی این است که روی برگزیده مانور تبلیغاتی صورت بگیرد و کتابش معرفی شود تا این آدم در جامعه ادبی بیشتر شناخته شود و کتابش هم فروش کند و به چاپ چندم برسد تا لااقل این برنده شدنش برایش سودی هم داشته باشد. به نظر من درباره شعر که بخش عمده ادبیات ما را در بر می گیرد نه در مطبوعات و نه در جوایز به طرز شایسته ای مانور داده نمی شود به همین دلیل کمبود جایزه ای برای شعر احساس می شد. در مورد جایزه مختص زنان هم قبلا گفته ام و اینجا دوباره تکرار می کنم که چون زن ها به دلیل محدودیت های قبلی در همه جای دنیا از جمله ایران نسبت به مردان حضور متاخر تری در عرصه اجتماعی و فرهنگی داشته اند، حال که چند دهه است حضور چشمگیرتر و گسترده تری در این عرصه دارند و حتی تعداد شاعران زن نسبت به مردان چه در ایران و چه در سایر کشورها رو به افزایش است، باید این حرکت ها دیده شود و مورد تشویق قرار بگیرد. جایزه ما یک جایزه تشویقی است و با توجه به اینکه دیدم در جاهای دیگر دنیا چنین جایزه هایی وجود دارد و ما نظیر آن را نداریم فکر کردم حرکتی است که هم با جوایز شعری دیگر تفاوت دارد و هم موجب می شود زنان شاعر ما تشویق شوند. به هر حال الان ما جایزه شعر خبرنگاران داریم و جایزه شعر نیما؛ خوب است که در کنار اینها جایزه شعر زنان هم داشته باشیم و امیدوارم جایزه های شعر دیگری هم در کنار اینها به وجود بیایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این یک تصمیم فردی بود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ابتدا یک تصمیم فردی بود، یعنی می شود گفت که ایده آن فردی بود و با توجه به اخباری که درباره جوایز جهانی اهدا شده به زنان مطالعه می کردم، به ذهن من رسید. وقتی با چند نفر از دوستان شاعر خانم که حالا از داوران ما هستند مشورت کردم، آنها از این ایده استقبال کردند و بعد دنبال حامی مالی بودیم . با چند خانم که مشاغل مختلفی دارند و در جاهای مختلفی حتی ریاست دارند در این باره صحبت کردیم. در نهایت سه نفر از آنها قبول کردند که حمایت مالی جایزه ما را به عهده بگیرند. وقتی فهرست داوران و حامیان مالی تکمیل شد، ما فراخوان خود را منتشر کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مساله ای که اینجا مطرح می شود این است که در آن جوایز خارجی که به آنها اشاره می کنید لااقل در یکی دو مورد که من بررسی کردم بنیادی وجود دارد که یکسری کار پژوهشی ریشه ای و بنیادی برای زنان انجام می دهد. در ادامه این کار جایزه ای هم برای ادبیات زنان بنیان می گذارد. فکر نمی کنید فقدان چنین پیشینه ای برای این جایزه لااقل تا زمانی که خودش تبدیل به یک نهاد بشود برایتان ایجاد اشکال کند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من بعید می دانم؛ زیرا الان در جوایز دیگری هم که در ایران داده می شود ، غیر از بنیاد گلشیری که فعالیت های دیگری هم غیر از اهدای جایزه انجام می دهد، مثلا در عرصه ،هزینه چاپ کتاب هایی از نویسندگان جوان را تقبل می کند بقیه جوایز ادبی ایران معمولا توسط یک فرد اداره می شوند. حتی در جایزه مهمی مثل مهرگان که می دانم روی فروش کتابی که برنده می شود تاثیر زیادی دارد، اداره کننده جایزه همان آقای زرگر است که با چند نفر که روسای هیات داورانش در بخش های مختلف را تشکیل می دهند، مشورت می کند و حتی دیده ام که روسای هیات داورانش هم در سالهای مختلف تغییر کرده اند؛ یعنی در نهایت این جایزه را همان یک نفر اداره می کند. در واقع تا جایی که می دانم به جز بنیاد گلشیری، جوایز ادبی در ایران هیچکدام به آن شکل از طرف یک بنیاد نبوده اند. البته این موضوعی هم که مطرح می کنید درست است و خیلی خوب بود که حتی می توانستیم از این طریق کارهای تبلیغاتی بیشتری انجام بدهیم. البته این کتابی که گزیده آثار نامزدان نهایی جایزه امسال در آن منتشر می شود می تواند به عنوان منبع تحقیقاتی برای بررسی فعالیت شعر زنان در طول یک سال مورد استفاده قرار بگیرد. ولی آن حرکتی را که شما می گویید ما هنوز انجام نداده ایم، شاید در سالهای آینده با شرایط مالی بهتر و جذب حامیان مالی بیشتر بتوانیم فعالیت هایی نظیر این را هم به کارهای جایزه اضافه کنیم یا تبدیل به یک بنیاد بشویم. الان با توجه به امکانات موجود تنها جایزه را داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب در دوره اول این جایزه ما مشاهده می کنیم که برگزار کنندگان و برگزیدگان این جایزه همگی زن هستند. این اشکالی ندارد و گفتیم که در دنیا هم نمونه هایی دارد اما برای دوره های بعد خیال ندارید این جایزه را گسترش دهید و کل جامعه ادبی را از نگاه زنانه ارزیابی کنید؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این ایده خوبی است و قبل از اینکه جایزه شکل بگیرد به ذهن خود من هم رسیده بود که همه کتاب های شعر سال را از نگاه زنان بررسی کنیم . اما شاید یک مقدار احتیاط کردم چون دیدم که نمونه جوایزجهانی که آثار زنان را از دید زنان بررسی می کنند، زیادتر است اما این نمونه که به کل تولیدات ادبی یک سال از دید زنان بپردازد، کمتر وجود داشت. فکر کنم یک نمونه وجود دارد که جایزه فمینا است و در فرانسه برپا می شود. این ایده خوبی است و می تواند اجرا هم بشود. از طرف دیگر هدف ما تشویق فعالیت زنانی بود که در عرصه شعر فعالیت می کنند و با این کار هدف اصلی ما زیر سوال می رفت. این کار در صورتی امکان پذیر است که ما بتوانیم در آینده حامیان مالی بیشتری جذب کنیم و چنین بخشی را به جایزه اضافه کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در مدتی که جایزه روند خودش را طی کرده و رسیده به جایی که نامزدهای نهایی اعلام شده اند، بازتاب هایی که دریافت کرده اید چه از سوی زنان و چه از سوی کل جامعه ادبی چطور بوده و در کل چه حسی را برای شما و دیگر برگزارکنندگان این جایزه به وجود آورده است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در این مدت هم بازتاب مثبت داشته ایم و هم منفی. یکسری انتقادهایی بود که اصلا به برگزاری جایزه ادبی از ریشه انتقاد داشتند و معتقد بودند که جایزه ادبی اصلا نباید برگزار شود. یک عده هم بودند که می گفتند چرا جایزه را فقط برای زنان برگزار می کنید و چرا زن و مرد را از هم جدا کرده اید؟ بگذارید در ابتدا توضیح بدهم که اصلا با این موضوع موافق نیستم که بگویند چون ما جایزه ای برای زنان گذاشتیم برنده اش الزاما نمی توانسته در جوایز عمومی برنده شود. اصلا به مفهومی به عنوان شاعر خوب زن یا شاعر خوب مرد معتقد نیستم. ما شاعر خوب داریم و زن و مرد بودنش هم تفاوتی ندارد. از نظر من ایجاد تفکیک جنسیتی در درجه اول به ضرر زن می شود. در واقع اگر بگوییم هدف جایزه ما تفکیک جنسیتی است، این موضوع به ضرر برنده ما تمام می شود چون چنین برداشت می شود که برنده ما نمی توانسته است در یک جایزه عمومی شانسی داشته باشد. هدف ما در واقع تشویق و معرفی است که اگر به شکل ناخودآگاه فعالیت فرهنگی زنان فراموش شده یا دیده نشده ما آن را معرفی کنیم. در یک جایزه عمومی هم این کار دیده می شود و حتی امکان دارد برنده شود . در واقع احتمال برنده شدن آن هم زیاد است چون کتابی که در میان حجم عظیمی از کتاب های زنان در یک سال کتاب خوبی بوده از کجا معلوم است که در میان همه کتاب های شعر آن سال هم به عنوان برگزیده مطرح نشود؟ بسیاری از ان انتقادها به نظر من بدون مطالعه اهداف جایزه ما و اساسنامه و مدارکی که در سایت جایزه موجود است انجام شده ، البته من از خیلی از این منتقدان ممنونم که به طور مکتوب و رسمی از جایزه انتقاد کرده اند و انتقادشان در جایی ثبت شده؛ به هر حال این هم نوعی واکنش به جایزه است که ما را خوشحال می کند.&lt;br /&gt;از طرف دیگر واکنش های مثبت هم نسبت به جایزه داشته ایم. خود شما و بقیه دوستان زحمت کشیده اند و مقاله های خوبی در تایید جایزه منتشر کرده اند. تایید ها و تشویق های شفاهی زیادی داشتیم؛ مثلا از میان شاعران و نویسندگان بزرگمان، آقای احمدرضا احمدی خیلی مرا در این زمینه تشویق کردند؛ همین طور خانم فرشته ساری . کلا چه شفاهی و چه کتبی هر دو نوع بازخورد را داشته ایم و من فکر می کنم اگرچه برای ارزیابی هنوز زود است، اما این جایزه تا اینجای کار از نظر بازتاب موفق بوده است. اگر در این باره سکوت می شد، من فکر می کردم که این جایزه تاثیری به حال برنده نخواهد داشت اما با این شرایط دیگر این اتفاق نمی افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما این جایزه را در یکی از دشوارترین سالها به لحاظ نشر کتاب بنیان گذاشتید، سالی که در آن تعداد کتاب های جدی شعر به نسبت سالهای دیگر کمتر بود، حالا با توجه به نتایج نیمه نهایی خودتان از این نتایج رضایت دارید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که در داوری ها دخالتی نداشته ام، تنها در بررسی اولیه دخیل بودم و در این مرحله رضایت من مهم نیست. این داوران هستند که باید رضایت داشته باشند. من حتی این آمادگی را داشتم که با توجه به وضعی که به آن اشاره می کنید، هیچ کتابی برگزیده نشود و جایزه ما در دوره اول برنده نداشته باشد. در واقع به داورانم گفته بودم شما این آزادی را دارید که به هیچ کتابی امتیاز ندهید. اما خوش شانسی جایزه ما این بود که هم در میان 17 اثر شرکت داده شده در داوری و هم در میان 7 برگزیده نیمه نهایی، آثار بسیار خوبی پیدا می شود. از نظر من 7 برگزیده نیمه نهایی ما ، همه کتاب هایی عالی هستند و خود من می توانم برای همه آنها نقد مثبت بنویسم. حتی در کل و در مقایسه با آثار مردان هم این کتاب ها، کتاب های خیلی خوبی هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به عنوان آخرین سوال می خواهم بدانم با توجه به هدف جایزه که به آن تاکید دارید چه تمهیداتی اندیشیده اید که نتایج این جایزه اثربخش باشد و کتابی که برنده می شود به طور شایسته ای در جامعه معرفی شود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یکسری کارهایی است که به نظر من جزو وظایف همه جوایز است. وقتی جایزه ای به راه می افتد برای معرفی برگزیدگانش باید حداکثر تلاش را به کار ببرد. اولین مساله این است که جایزه روابط عمومی خوبی داشته باشد و اخبار آن در مطبوعات انعکاس پیدا کند. خوشبختانه برای جایزه ما تا الان این اتفاق افتاده است. به غیر از آن تاکید دارم که حتما مراسم اهدای جوایز برگزار شود و فقط اسم برنده ذکر نشود چون به آن شکل به نظر من برنده اصلا معرفی نمی شود. در مورد مراسم هم من اعلام کرده ام که به هر صورت ممکن و در جایی که بتوانم این مراسم را برگزار می کنم؛ حتی اگر مجبور شوم مراسم را در خانه برگزار می کنم و تنها هدف برگزاری این مراسم هم معرفی درست برنده جایزه است. دلیل تاکید من این است که اگر تنها خبر برنده شدن یک کتاب در مطبوعات منتشر شود، این خبر را همه نمی بینند اما وقتی ما برای اعلام این مساله مراسمی برگزار می کنیم از تعداد زیادی از شاعران، منتقدان و مترجمان برجسته کشور دعوت می کنیم تا در آن مراسم حضور داشته باشند و خبرنگاران هم هستند. این باعث می شود تا آن اثر میان جامعه ادبی و خبرنگاران به درستی معرفی شود. اثر تبلیغاتی آن هم خیلی بیشتر است. هدف جایزه هم همین است: تشویق و معرفی. این کارهایی است که من انجام می دهم. در عین حال مبلغ جایزه نقدی هم شاید بتواند برای برنده سودمند باشد؛ البته این رقم نسبت به جایزه های دولتی آنقدرها هم زیاد نیست ولی حداقل می تواند هزینه انتشار کتابش را جبران کند. در نهایت هم آن کتابی که از شعرهای برگزیدگان نهایی منتشر می شود، هست که در کتابفروشی ها توزیع می شود و خیلی از شاعران دیگر با این شاعران بیشتر آشنا می شوند. فکر می کنم هر کاری که می توانستیم انجام داده ایم تا برگزیدگانمان چه در نیمه نهایی و چه برگزیده نهایی در جامعه مطرح شوند. در مراسم هم شعرخوانی و فروش کتاب هایشان را پیش بینی کرده ایم تا این معرفی به شکل شایسته ای اتفاق بیفتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نگاهي به جايزه شعر زنان ايران (خورشيد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شنيدن صداهاي زنانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بهمن حجازی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوايل تابستان گذشته جايزه شعر خورشيد نخستين فراخوان خود را منتشر كرد. اين نخستين بار بود كه يك گروه از زنان به صورت خودجوش و بدون كمك گرفتن از نهادهاي ديرپاي فرهنگي مبادرت به برگزاري جايزه اي خصوصي مي كردند تا توان همجنسان خويش را در هنر شعر به بوته آزمون بگذارند. در سايت رسمي اين جايزه دو هدف براي آن ترسيم شده است. نخست تشویق زنان شاعر ایرانی به حضور هر چه پُررنگ تر و پُردوام تر در عرصه شعر و دوم، معرفی معیارهای شاعران و منتقدان برجسته زن در انتخاب بهترین کتاب های شعر زنان به منظور ایجاد انگیزه در زنان شاعر برای ارتقاي سطح سروده هایشان كه هر دو هدف از آن روز تا كنون بارها مورد تاكيد دبير و داوران اين جايزه قرار گرفته است.&lt;br /&gt;همان طور كه قابل پيش بيني بود اين جايزه با واكنش هاي مختلف و متفاوتي مواجه شد كه بعضي از آنها به دليل سابقه اندك جوايز ادبي در ايران و عدم وجود يك سنت قابل اعتماد در اين زمينه و بخشي به دليل طبيعت اين جايزه به خصوص بود. بايد دانست كه حتي معروف ترين جايزه اي كه از اين نوع برگزار مي شود يعني جايزه انگليسي اورنج كه هر سال به رمان اول يا دوم يك نويسنده زن كه به زبان انگليسي نوشته شده باشد، تعلق مي گيرد نيز از اين قبيل اعتراض ها در امان نيست و برگزار كنندگان آن بايد مدام به معترضان كه عموما مرد هستند، ثابت كنند كه از برگزاري اين جايزه قصد بدي ندارند!&lt;br /&gt;به هر حال اين جايزه با استقبال خوبي از جانب شاعران زن رو به رو شد به گونه اي كه تعداد آثار رسيده به دبيرخانه جايزه به 64 عنوان رسيد. و اين در سالي كه بنا بر آمار موجود يكي از بدترين سالها براي نشر كتاب شعر در ايران بود، براي برگزاركنندگان اين جايزه موفقيت خوبي به شمار مي رفت.&lt;br /&gt;درباره اولين دوره جايزه شعر خورشيد نكات جالب زيادي هست كه مي توان به آن اشاره كرد. داوران اين دوره متشكل از بنفشه حجازی، آزیتا قهرمان، رویا تفتیف پگاه احمدی و مهری جعفری تركيبي از نسل ميانه و نسل جوان شاعران زن ايراني هستند و عمده آنها در دهه 70 از لحاظ شعري به شهرت رسيده اند. در ميان كتاب هاي راه يافته به مرحله داوري و نيمه نهايي اين جايزه تنوع جالبي ديده مي شود كه در بسياري از جوايز شعري ديگر غايب است. از نشانه هاي اين تنوع مي توان به حضور نمايندگاني از گرايش هاي متضاد انديشه و تفكر در ميان راه يافتگان داوري و حضور توامان قالب هاي غزل و شعر آزاد در نيمه نهايي اشاره كرد. اين نامزدان عبارتند از:&lt;br /&gt;به وقت البرز اثر مهرنوش قربانعلی، ناشر: آهنگ دیگر&lt;br /&gt;پاییز تا زانوهایت خواهد رسید اثر ندا کامیاب، ناشر: ثالث&lt;br /&gt;پیانو اثر مریم جعفری آذرمانی، ناشر: مجنون&lt;br /&gt;سخن می‌گویی کلمه‌ها در من آزاد می‌شوند اثر مینا دستغیب، ناشر: نوید شیراز&lt;br /&gt;صدایت را برایم ترجمه کن اثر هما فاضل، ناشر: پاژ&lt;br /&gt;فقط همین نیست اثر منیره پرورش، ناشر: ثالث&lt;br /&gt;می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم اثر رؤیا زرین، ناشر: هزار&lt;br /&gt;درباره حاميان مالي اين جايزه، فريده فرهادي، فاطمه حق بين و اعظم پاكي كه دو پزشك و يك دبير بازنشسته آموزش و پرورش در ميان آنها ديده مي شود نيز نكته جالب اين است بنا بر اطلاعات مندرج در سايت رسمي جايزه همه آنها در دهه 30 متولد شده اند و خوزستاني هستند.&lt;br /&gt;به هر روي اين جايزه نيز مانند جوايز ادبي ديگري كه توسط بخش خصوصي اهدا مي شود فرصتي پيش روي مخاطبان ادبيات قرار مي دهد تا يكبار ديگر و اين بار از زاويه اي زنانه توان ادبيات معاصر را محك بزنند. علاوه بر آن ويژگي اين جايزه موجب مي شود تا آن دسته از مخاطباني كه به نشنيدن صداي زنان عادت كرده اند دچار تلنگري شوند و به وجود ادبياتي توسط زنان و براي همه مردم خلق مي شود وقوف بيشتري پيدا كنند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-182639259573473306?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/182639259573473306/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=182639259573473306&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/182639259573473306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/182639259573473306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='گفت و گو با سپیده جدیری، شاعر و دبیر جایزه شعر خورشید'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/ST_0phDg_AI/AAAAAAAAAEM/gYs8EGEpPxM/s72-c/Meysam+Karimpour+02+copy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-8911443258891806896</id><published>2008-11-30T18:34:00.003+03:30</published><updated>2008-11-30T18:49:26.334+03:30</updated><title type='text'>یک گفت و گو با روجا چمنکار در روزان و نقدی بر آثار او</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;امروز 10 آذر ماه صفحه ادبيات روزان به گفت و گو و نقد آثار روجا چمنکار اختصاص داشت. متن مطالب مربوط به چمنکار را در ادامه مي خوانيد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هنر راهي است براي بيان دغدغه هاي شخصي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت و گو: عليرضا بهنام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اولين بار كه نام روجا چمنكار در ميان شاعران كشور شنيده شد او 17 ساله بود. سال 1377 ماهنامه آدينه به يك صفحه از شعرهاي اين شاعر را به همراه معرفي كوتاهي به قلم علي باباچاهي منتشر كرد. در ان زمان كسي فكر نمي كرد اين استعداد جوان شعر روزي بتواند تا اين حد در در فضاي شعر امروز ايران موفق جلوه كند. با اين حال انتشار اولين كتاب اين شاعر جوان برازجاني در سال 1379 با عنوان "رفته بودي برايم كمي جنوب بياوري" موفقيت او را در شعر تضمين كرد. به گونه اي كه براي همين كتاب نامزد دريافت تنها جايزه خصوصي شعر در همان روزگار يعني جايزه كارنامه نيز شد. از آن پس و تا به امروز كه سومين مجموعه شعر او با عنوان "با خودم حرف مي زنم" توسط نشر ثالث از چاپ بيرون آمده حضور روجا چمنكار در عرصه شعر ايران همواره حضور پررنگ و قابل تاملي بوده است، به گونه اي كه امروز ديگر مي توان به جرات او را از جمله شاعران تثبيت شده نسل حاضر دانست. در عين حال فعاليت چمنكار در رشته سينما و ارتباطي كه ميان شعر و سينما برقرار مي كند ازجهات زيادي واجد اهميت است. او هم اكنون با مدرك كارشناسي ارشد فيلمنامه نويسي در دانشكده سينما تئاتر به تدريس اشتغال دارد.&lt;br /&gt;به بهانه جديدترين مجموعه شعر روجا چمنكار با او گفت و گويي كرده ايم كه حاصل آن در ادامه مي آيد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خانم چمنكار اين سومين مجموعه شعري است كه از شما در طول دهه 80 منتشر مي شود. به عنوان اولين سوال دوست دارم بدانم از نظر خودتان شاعر پركاري هستيد يا نه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم جور ديگري به اين سوال جواب بدهم. واقعيت اين است كه هيچ وقت پركاري يا كم كاري برايم مطرح نبوده و نيست. از موقعي كه نوشتن برايم جدي شده و در واقع به بخش عظيمي از زندگي ام تبديل شده سعي كرده ام برنامه اي براي خواندن و نوشتن داشته باشم. در تمام اين مدت هرگز سعي نكردم آگاهانه به كميت فكر كنم. در عين حال معتقدم براي كسي كه به شعر به صورت جدي نگاه مي كند كار مداوم لازم است. اين كار مداوم معنايش حضور فعال داشتن است نه حضور كاذب يا جنجال برانگيز، بلكه حضور فعال در عرصه نوشتن و در جريان هاي جديدي كه در عرصه شعر اتفاق مي افتد.&lt;br /&gt;در نهايت فكر مي كنم تلاش من در جهت پركار بودن نبوده ولي تلاش كرده ام در هيچ لحظه اي از زندگي ام از خواندن و نوشتن جدا نباشم و اين تلاش را در موقعيت هاي مختلف زندگي ام ادامه داده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با نگاهي به سه مجموعه شما به نظر مي رسد هر چه در كارنامه كاري شما به زمان حاضر نزديك تر مي شويم نگاه بومي شاعر رنگ مي بازد و جاي خود را به نگاهي كلي و در بعضي موارد جهاني مي دهد. خودتان در اين باره چه نظري داريد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;البته از ديدگاهي كه شما مطرح مي كنيد با اين قضيه موافقم. در كتاب اول من همان طور كه اشاره كرديد و از اسمش هم مشخص است بومي گرايي به شدت وجود دارد. من هميشه به نقدهايي كه درباره كارهايم شده اهميت داده ام . در واقع با خودم تمرين كرده ام كه نقدهاي مختلف كارم را با دقت بشنوم، ببينم و به آنها فكر كنم. آدم وقتي خودش مي نويسد آن قدر در كار غرق است كه نمي تواند از بيرون به آن نگاه كند. نقد و نظرهاي مختلف موجب مي شود كه بتواني از كار جدا بشوي و از بيرون به آن نگاه كني. اين سوالي است كه درباره كار من هميشه مطرح بوده در واقع اين كمرنگ شدن اجراي بومي در شعر من به معناي از بين رفتن آن نيست. فكر نمي كنم هيچ وقت اين حس نوستالژيكي كه نسبت به گذشته خودم و محيطي كه آنجا بزرگ شده ام دارم مرا رها كند.&lt;br /&gt;فكر مي كنم در اين روند به نوعي تعادل رسيده ام، نگاه به زادبوم در كار من اگرچه از وجه غالب بودن جدا شده اما نه تنها كمرنگ نشده بلكه به تعادل رسيده، تعريف خود من اين است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر مي رسد بسامد كارهاي فرمي هم در اين مجموعه كمتر شده. اين موضوع دليل خاصي دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به عقيده خودم شعرهايم در اين دفتر ادامه روند شعرهاي كتاب دوم من است. اما در اين بحث هايي كه درباره زبان گرايي در شعر و استفاده از فرم هاي زباني مطرح مي شود اعتقاد خاصي دارم كه قبلا در جاهاي مختلف گفته ام و باز هم دوست دارم تكرارش كنم. من با شناخت و اگاهي نسبت به جريان هاي فرمي و زباني و شناخت انواع اجراهاي ديگرگونه مختلف و متفاوت و با مطالعه اي كه در اين موارد كرده ام در نهايت معتقد به سادگي زبان شعر هستم. اين اعتقاد شخصي من است و اين را با شناخت و اگاهي نسبت به تمام اين جريان هاي ادبي كه بيشتر تحت تاثير ادبيات غربي هستند مي گويم. نظر من اين است كه فرم و محتوا را هيچوقت از هم جدا نمي كنم و فكر مي كنم اگر قرار است اتفاقي در هنگام خلق هر اثر هنري بيفتد اين اتفاق و زايش هنري در زبان و محتوا با هم مي افتد و نمي شود آنها را از هم جدا كرد.&lt;br /&gt;به هر حال فكر مي كنم ساده بيان كردن مفاهيم پيچيده از پيچيده بيان كردن مسايل ساده و سطحي بهتر است. اين را هم دوست دارم اينجا مطرح كنم كه متاسفانه فكر مي كنم اينجا خيلي چيزها را بد فهميده ايم. دليلي ندارد وقتي قضيه اي مثل پيچيده گويي و اجراهاي متفاوت و كارهاي فرمي براي من دروني شده نيست براي آن كه بگويم "من هم بلدم" در شعرم دست به چنين كاري بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تجربه هاي زباني هم در اين مجموعه كمتر است . در واقع انگار در اين مجموعه كمي از آن نوع اجراي زباني عقب نشيني كرده ايد. اين طور نيست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در حوزه زبان هم اين كتاب ادامه همان كارهاي قبلي است. شعرهايي كه به آن اشاره مي كنيد تجربه هايي بود كه من هنوز به آنها اعتقاد دارم. مثلا استفاده از قابليت هاي هنرهاي مختلف براي غني كردن يكديگر كاري بود كه در شعرهاي گذشته ام اتفاق مي افتاد. مثل استفاده از قابليت هاي سينما و تئاتر در شعر يا بالعكس. با اين تعريف هنوز هم به كار زباني اعتقاد دارم. فكر مي كنم اشاره شما به تجربه هاي بيشتر در اين زمينه است نه تعاريفي كه بعضي از هم نسل هاي ما از كار زباني در شعر دارند.&lt;br /&gt;شعرهاي كتاب قبلي من نوعي تجربه در استفاده از اين قابليت ها بود كه فكر مي كنم در اين كتاب هم به نوع ديگري آن را تكرار كرده ام. نمونه ان را مي توانيد در استفاده از تمهيد گفت و گو و رفت و برگشت هاي زماني در شعر " سه شنبه صبح..." ببينيد يا شعري مثل "گمشده" كه در ان به نوعي ديگر با جامپ كات هاي سينمايي مواجهيم. من فكر مي كنم در كارهاي بعدي ام هم اين قضيه به نوعي ادامه پيدا كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يعني شعر شما روي كاغذ تمام نمي شود و اجراي آن بيرون از صفحه كاغذ ادامه پيدا مي كند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب اين شعرها كه چاپ شده اند بايد همان طور كه چاپ شده اند خوانده شوند. منظورم اين است كه اين نوع شعر در روند تكامل خودش مي رسد به پرفرمنس كه مدت هاست دغدغه ذهني من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس هيچكدام از شعرهاي كتابتان را زير عنوان پرفرمنس طبقه بندي نمي كنيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه . نمي شود اين كار را كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر شما اين نوع شعر چه مسيري را بايد طي كند تا به شعر پرفرمنس برسد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اولا اين از وجه نوشتاري فراتر مي رود. به هر حال نمونه عملي اين نوع شعر همان كاري است خودتان چند سال پيش در نمايشگاه "افسردگي عميق تر" كرده ايد. همان نمايشگاهي كه در ان تلاش كرديد شعر را از وجه نوشتاري اش خارج كنيد و ان را با مولتي مديا، گرافيك، نقاشي و مجسمه سازي تلفيق كنيد. اين ها تجربه هايي است كه همه جاي دنيا اتفاق مي افتد ولي چون نياز به كار اجرايي دارد و گروهي است پيش نيازهاي خاص خودش را دارد. به خيلي چيزهاي ديگر هم مربوط مي شود. مثلا بايد اجازه داشته باشيد هر ايده و خلاقيتي را كه داريد اجرا كنيد و در نهايت بايد اجازه بروز و نمايش دادن آن را هم داشته باشيد. اين مهم ترين چيزي است كه اجازه مي دهد چنين جرياني پيش برود و خودش را نشان بدهد.&lt;br /&gt;البته اين حرف ها به اين معني نيست كه من براي رسيدن به چنين جايي تلاش مي كنم. اين تجربه اي است كه مي تواند نه تنها به شعر كمك كند بلكه در نهايت ابعاد تازه تري به شعر مي دهدو مي تواند رابطه چندسويه اي ميان هنرها ايجاد كند. و در نهايت اين رابطه يك طرفه هم نيست. شعر نيز مي تواند جنبه جديدي به هنرهاي ديگر بدهد و در نهايت همه آنها به جايي برسند كه نتوانيد از هم تفكيكشان كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در اين مجموعه به نظر مي رسد به نسبت مجموعه هاي گذشته شعرهاي بيشتري هست كه در آنها راوي اول شخص به نوعي بار بيان دغدغه هاي شخصي شما را به دوش مي كشد دليل اين رويكرد پررنگ چيست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فكر مي كنم هر هنرمندي اين كار را مي كند. اصلا انگار هنر راهي است براي بيان دغدغه هاي شخصي. در واقع شما با نوشتن دغدغه هاي شخصي، خودتان را از افكاري كه آزارتان مي دهند و رهايتان نمي كنند نجات مي دهيد. در واقع جز با نوشتن از راه ديگري نمي شود از اين دغدغه ها رها شد. ولي به نظر من هر قدر ناخودآگاه فردي شاعر به ناخوداگاه جمعي آدمها نزديك تر باشد و دغدغه هاي شخصي شاعر دغدغه طيف وسيع تري از آدم ها باشد يا به بيان ديگر دنياي شخصي كسي كه مي نويسد به دنياي شخصي آدم هاي بيشتري شبيه باشد و در يك جمله هر قدر به آدم هايي كه پيرامونتان هستند نزديك تر باشيد چيزي كه مي نويسيد از حالت صرفا شخصي ( حديث نفس ) خارج مي شود و فكر مي كنم شايد اين يكي از جنبه هايي است كه موجب مي شود اثر به آفرینش هنري تبديل شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با این رویکرد تصور نمی کنید آن جنبه از متن شما که از آن به نوشتار زنانه تعبیر می کنیم به دلیل حضور پر رنگ روایت تضعیف شود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه تصور نمی کنم. به نظر من آن نوع روایتی که سرچشمه مردانه دارد روایت کلی و یک خطی است نه روایتی که بنا بر نوشته خود شما درباره کتاب قبلی من، تکه تکه می شود و تقسیم می شود به خرده روایت های مختلف. فکر می کنم در اشعار این کتاب با خرده روایت مواجه می شویم نه روایت کلان. این موضوع با توجه به این که شعرهای من شعرهای بلندی نیستند بیشتر خودش را نشان می دهد. در واقع جنبه استعاری یک استعاره در این شعرها از جنبه روایی اش پررنگ تر می شود.&lt;br /&gt;ولی حرف شما را هم قبول دارم. نوشتار زنانه در كتاب دوم من بيشتر مشخص است. شروعش هم از همان اسم كتاب است. اما امروز فكر مي كنم درست مثل فاصله گرفتنم از فضاي بومي صرف و نوستالژي تا اندازه اي شديد كه در "رفته بودي..." ديده مي شد ، به همان نسبت دغدغه زنانه نويسي صرف و نوشتار زنانه در كتاب جديدم به تعادل رسيده است. اين جور دغدغه ها چيزي نيست كه كمرنگ شود يا از بين برود. من اين حرف ويرجينيا ولف را خيلي قبول دارم كه – نقل به مضمون – مي گويد: " در جهان امروز كه پر از تنوع است و اين همه انتخاب مختلف وجود دارد خيلي بد است كه باز هم زنان و مردان يك جور بنويسند."&lt;br /&gt;در نهايت فكر مي كنم اين تفاوتي كه بين كتاب فبلي با اين كتاب مي بينيد ارزش مثبت داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با توجه به نوع شعري كه مي نويسيد فكر مي كنيد با كدام يك از شاعران امروز فضاي مشتركي داريد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه اتفاق خوبي كه در شعر معاصر ايران افتاده و جنبه مثبت آن اين است كه هر شاعري با شاعر ديگر متفاوت است. يعني هر كس شعر خودش را دارد با مشخصات خاص خودش و مخاطبان خاص خودش. در واقع ممكن است ذهنيتي كه شما نسبت به شعر داريد 180 درجه با نگاه من تفاوت داشته باشد ولي همه دارند موازي با هم حركت مي كنند. همين تفاوت هاست كه موجب شده گفت و گوي سالم شكل بگيرد.&lt;br /&gt;ممكن است سليقه شعري من به شعرهاي يك شاعر خاص نزديك تر باشد ولي اين موضوع به اين معنا نيست كه از يك شعر خوب كه مثلا تجربه هاي زباني مبناي آن است لذت نبرم. فكر مي كنم اين اتفاق خوبي است كه در شعر معاصر افتاده . ما شاعران خوبي داريم. من به شعر امروز ايران خوشبينم. يكي از علت هاي خوشبيني ام همين است كه شعر معاصر ما از حالت يك شكل بودن و مثل هم بودني كه تا قبل از اين در كار خيلي از شاعران نسل قبل از ما ديده مي شد خارج شده است.&lt;br /&gt;همين تنوع و تفاوت باعث مي شود كه من فكر كنم تمام شاعراني كه دارند جدي كار مي كنند قادر هستند بين شعرهايشان گفت و گوي سالمي برقرار كنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نگاهي به كارنامه شاعري روجا چمنكار با تكيه بر دفتر سنگ‌هاي نه ماهه&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همنشيني‌هاي نامتعارف واژگان &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سهيل غافل زاده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;1- تخيل در شعر روجا چمنكار اغلب از طريق تركيب واژگان متعارف در همنشيني‌هاي نامتعارف شكل مي‌گيرد. به ترتيبي كه در اين تركيب‌ها،اغلب واژگان كاركرد معروف و ضبط شده خود را در حافظه آن واژه با نفشي جديد معاوضه مي‌كنند، به بيان ديگر زايش خيال در اغلب موارد از طريق نسبت دادن كنشي غير متعارف به واژه‌اي خاص شكل مي‌گيرد. به عنوان مثال در بند: دعاي اسب در ته فنجان (نسبت دادن دعا به اسب) رابطه‌اي جديد براي اسب و همينطور براي دعا تعريف مي‌شود چرا كه در حافظه تاريخي واژه«دعا»، اين واژه براي اسب كنشي غير متعارف است و همين طور نمونه‌هايي از اين دست مانند؛ مجسمه‌هاي سنگي نه ماهه، برايم كف زدند، نسبت دادن كف زدن به مجسمه‌هاي سنگي و يا دربند عروسك‌هاي من / بزرگ شدند/ با سينه‌هاي خشك و شيري سياه/ و شيار خوني كه رانهايشان را سوزاند.&lt;br /&gt;نسبت دادن كنش بزرگ شدن و اعطاي ضمني «سينه‌هاي خشك» و «شير سياه» و «ران» كه شياري از خون آن را مي‌سوزاند «اعطاي ضمني حيات به عروسك» بخشي از نحوه خيال‌پردازي در اين شعرهاست. بدين ترتيب نحوه شكل‌گيري تخيل در شعرهاي‌ «سنگ‌هاي نه ماهه» بسيار است.&lt;br /&gt;2- اين نوع خيال‌پردازي در كنار زيست نيمه محلي در «سنگ‌هاي نه ماهه» هستي خاصي را مي‌آفريند. منظور از زيست محلي، به بياني روشن‌تر همان زيست در عناصر بارز و تجربي بومي است كه از آن مي‌توان به عنوان مثال به بندهاي زير اشاره كرد:&lt;br /&gt;«نهمين روز دريا بود» / ص 12 / نهمين روز دريا&lt;br /&gt;«دريا، شو بود و بزرگ / جاشوي ضرب گرفته و / دايره‌هاي زنگي و / كولي تنهايي / رقاصه‌ بي‌خلخال و خالي / گوشه لبش» ص 13 / نهمين روز دريا&lt;br /&gt;«نه صداي شب / نه صداي كل» ص 13 / نهمين روز دريا&lt;br /&gt;«تنها، رقاصه‌ درياهاي بي‌جاشو بوده‌ام» / ص 39 / با صداي آخرين زنگ&lt;br /&gt;«همه كل زدند» / ص 43 / براي روزسوم&lt;br /&gt;«نخل‌هاي آبستن ساكت» ( ص42) / براي روز سوم&lt;br /&gt;«زينو، مادر تمام دختران جنوب است» ص 44 (براي روز سوم)&lt;br /&gt;«زير درخت كنار / تر شده بودم» ص 55، / ماه كه مقصر بود&lt;br /&gt;«خليج باردار / زير موهاي حلقه – حلقه روسپي ...» ص 69 پلكان‌هاي ممنوع&lt;br /&gt;3- اگر فرض كنيم كه نوستالوژي به معناي ايجاد حسي است ناشي از دست دادن چيزي و يا به دست نياوردن چيزي ديگر (معمولا همراه با آرزومندي) ، بدين ترتيب وجود نوستالوژي بسيار پررنگ در شعرهاي «سنگ‌هاي نه ماهه» نكته‌اي قابل توجه و تامل است: از آن رو كه شعرهاي اين مجموعه غالبا روايي است. در اين روايت‌ها ما شاهد تركيبي از 1- زايش خيال از طريق نسبت دادن كنش‌هاي غير متعارف به اشيا و اجزاي هستي 2- عناصر محلي و بومي و 3- نوستالوژي هستيم كه چنين تركيبي در كنار بازنمايي‌هاي ديگر نما يافته از تجربه زيستن فردي با استفاده از چرخش‌هاي روايي فرم‌ساز است. در اينجا با اشاره به شعري كه اثباتي است بر اين مدعا به تشريح و توضيح خواهيم پرداخت:&lt;br /&gt;نهمين روز دريا بود/ من كه توي خودم جمع شده بودم / ليز خوردم / در تشتي از جيغ مادر و خاكستر / با دو بال سفيد بر شانه‌هام / و كفتري گير كرده توي گلوم / تركيده بود انگار / كيسه آبي كه چشمهايم را خيس خيس / دريا، شور بود و بزرگ / جاشوي ضرب گرفته و / دايره‌هاي زنگي و / كولي تنهايي رقاصه‌ي بي‌خلخال و خالي / گوشه لبش / عروسك هاي من / بزرگ شدند / با سينه‌هاي خشك و شيري سياه / و شيار خوني كه رانهايشان را سوزاند / نهمين روز دريا بود / نه صداي شپ نه صداي كل / چهار چكه خون از گلويم چكيده / از هم باز ... / دريا شور بود و بزرگ / براي كولي تنها / به خاطر چشمهاي تو بود اگر شاعر شدم&lt;br /&gt;1- نسبت دادن كنش‌هاي غير متعارف به اجزاي جهان هستي:&lt;br /&gt;الف – نسبت دادن بال سفيد به انسان&lt;br /&gt;ب- بزرگ شدن عروسك&lt;br /&gt;ج – سينه و شير داشتن عروسك&lt;br /&gt;2- عناصر محلي بومي:&lt;br /&gt;الف – دريا، ب – جاشو، ج – ضرب، د- دايره‌هاي زنگي، و- كولي، ز- خلخال، ه – شپ، ي – كل&lt;br /&gt;3- نوستالوژي: كه شامل نوستالوژي هنگام تولد و از دست دادن روح فرشته وار هنگام تولد و نوستالوژي جهان كودكي و خاطرات دريا و كولي‌ها و رقاصه‌ها و جهاني كه احتمالا حالا ديگر نيست.&lt;br /&gt;4- بازنمايي‌هاي ديگر نمايانه&lt;br /&gt;بازنمايي تولد به اين شكل:‌&lt;br /&gt;«ليز خوردم / در تشتي از جيغ مادر و خاكستر / با دو بال سفيد بر شانه‌هام / و كفتري گير كرده توي گلوم»&lt;br /&gt;5- چرخش روايي:&lt;br /&gt;چرخش از روايت تولد - روايت&lt;br /&gt;دريا و رقاصه‌ها و كولي‌ها – روايت عروسك ها – بازگشت به روايت دريا&lt;br /&gt;اين مثال در اغلب اشعار اين مجموعه قابل تشريح و توضيح است.&lt;br /&gt;البته، واضح است كه عناصر ياد شده، بخشي از عناصر قابل بحث هستند و اين به معناي تقليل كليت متن به چند الان مشخص نيست.&lt;br /&gt;4- طنز در شعر روجا چمنكار از ديگر عناصر قابل بحث و تذكر است. اگر طنز را با تفريحي ابتدايي، نمايش تحريك كننده عمق تناقضات داخلي يك يا چند مناسبت خاص از يك ساختار بدانيم، تصور هميشگي و ثبت شده ذهن است.&lt;br /&gt;چنين مناسباتي در اين مجموعه كم و بيش به چشم مي‌خورند:&lt;br /&gt;«پليس راه خودش را گم مي‌كند» ص 16&lt;br /&gt;«باران كه مي‌بارد / ناشيانه خط مي‌كشي / بر پيشاني زني / كه روي دنده راست مي‌خوابد / تا خواب‌هاي چپ نبيند» (ص 19)&lt;br /&gt;«اين زايشگاه پشت چراغ قرمز غرق مي‌شود» ص 26&lt;br /&gt;«گيسم را / به جاي تو از ته مي‌تراشم / تا شب‌ها، بيرون بياري از لباس سربازي » ص29&lt;br /&gt;«اين مرگ به خاطر تو به تاخير مي‌افتد» (ص 31)&lt;br /&gt;همانطور كه عنوان شد، به عنوان مثال در بند اول بيان تناقض ميان اينكه پليس عموما نهادي راهنماست و حالا در اين متن راه خود را گم كرده است و در بند دوم برملا كردن دوگانگي ذهن عمومي در مورد «چپ بودن خواب زن».&lt;br /&gt;در بند سوم برهم زدن نظم ذهني در مورد زايشگاه،‌چراغ قرمز و فرايند غرق شدن زايشگاه در آن، در بند چهارم، قلقك دادن نظام خدمت وظيفه و در بند آخر برهم زدن نظام مرگ از لحاظ تنظيم زمان و ايجاد تاخير دلخواه در آن از عوامل طنزساز اين بندهاست.&lt;br /&gt;5- آوردن نشانه‌ها و عناصري كه به دنياي كودكي دلالت دارند، با استفاده از عناصر خيال، از طريق بازنمايي و حتي وارونه نهايي روايي آنها، از ديگر محوريت‌هاي اغلب شعرهاي روجا چمنكار است.&lt;br /&gt;به عنوان مثال:&lt;br /&gt;«بچه‌ها، بي‌مادر از كلاس برمي‌گردند» ص 10&lt;br /&gt;«عروسك‌هاي من بزرگ شدند» ص 13&lt;br /&gt;«و گيس‌هايم / روي سر عروسك‌ها جا مانده» ص 24&lt;br /&gt;«روي دريا / كه از كنار سنگريزه‌هاي كودكي‌ام گذشته است» ص 25&lt;br /&gt;«روز اول: كه كودك بودي / كنار يكدست قليان مادربزرگ و عروسك‌هايت / بچه‌هاي خوبي كه هميشه هم سر به راه نبودند/ و صداي خوب مادر / كه از هر خواننده‌اي هم قشنگ‌تر است» ص 41&lt;br /&gt;«معلم / روي تمام عشق‌هايت خط قرمز كشيد» ص 42&lt;br /&gt;نكته جالب آنكه در كنار اين عناصر پررنگي كه دلالت به بازنمايي نه چندان يك به يك دنياي كودكي دارند، تضادي از نوع تضايف در اين تنها قابل مشاهده است و آن اينكه مولف / در كنار اين بازنمايي‌هاي جهان كودكي / بازنمايي‌هاي هستي خود به عنوان مادر را نيز بيان مي‌كند و اين تضاد متضايف، خود يك عامل برهم زننده تصوير و تصوير قطعي از شكل راوي، جايگاه و موقعيت اجتماعي اوست.&lt;br /&gt;اما از طرفي ديگر جنسيت راوي را قطعي مي‌كند؛ يعني زن. جهان مادرانه در چند شعر اين گونه بازنمايي مي‌شود:&lt;br /&gt;«كمك كنيد / دخترم را ماشين زير كرده است» ص 15&lt;br /&gt;«هيس / آرام باش دخترم ...» ص 21&lt;br /&gt;«نفرين به بعدازظهر شنبه‌اي / كه چنين هفت‌ماهه را قورت دادم» ص 25&lt;br /&gt;«روزي هفت بار / اين زايشگاه / روي ضجه مجسمه‌ها زور مي‌زند» ص 25&lt;br /&gt;«پس شيرم حرام باد / بر پيامبراني كه از شانه راستم ... » ص26&lt;br /&gt;«لالايي ات مي‌كنم / روي دو پايم كه گهواره خالي شد» ص 29&lt;br /&gt;«مادر پشت دستم زد: / چند بار بگويم وقتي كه خانه نيستم / بازي‌هاي خطرناك نكن» ص49&lt;br /&gt;مي‌توان گفت، اين بازنمايي‌ها (كودك، مادر) شايد دلالت بر دغدغه‌هاي كودكانه يا مادرانه نباشد. از همين روست كه از اين بازنمايي‌ها، به بازنمايي‌هاي ديگر نمايانه ياد مي‌شود. محتمل‌تر آن است كه اين دو گفتمان، دلالت بر بازنمايي حس دروني آفرينش و آفريده شدن باشد كه با لباس مخيل، طنزآلود و گاه متناقض نما در جهاني اغلب نوستالوژيك روايت مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-8911443258891806896?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/8911443258891806896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=8911443258891806896&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8911443258891806896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8911443258891806896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title='یک گفت و گو با روجا چمنکار در روزان و نقدی بر آثار او'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1461158582074589874</id><published>2008-11-07T21:45:00.001+03:30</published><updated>2008-11-07T21:48:21.276+03:30</updated><title type='text'>درباره ي توقيف شهروند و ارژنگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;اين زبان دل افسردگان است&lt;br /&gt;نه زبان پي نام خيزان&lt;br /&gt;گوي در دل نگيرد كس اش هيچ&lt;br /&gt;ما كه در اين جهانيم سوزان&lt;br /&gt;حرف خود را بگيريم دنبال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نيما يوشيج&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر را كه امروز شنيدم دلم گرفت. باز هم ياد تمام نشرياتي افتادم كه با هزار شور و شوق به راه انداختيم تنها براي ان كه اندكي بعد شاهد توقيف شدنشان باشيم. شهروند امروز تازه داشت جا مي افتاد . اگرچه مثل بسياري از دوستان ديگر به خط مشي آن انتقادهايي هم داشتم و اگرچه گاهي اوقات به باور من با موضع گيري هاي بي موقع به دروازه ي خودي گل مي زد اما به هر حال بود و همين بودن در اين روزگار عسرت مايه ي دلخوشي ما بود.&lt;br /&gt;برو بچه هاي ارژنگ هم تازه داشتند بعد از ماجراي غم انگيز و ناعادلانه ي توقيف هفت و دنياي تصوير دور هم جمع مي شدند تا ادامه ي كار حرفه اي گزارش فيلم را در قالبي جديد عرضه كنند كه «ناگهان آوار آمد».&lt;br /&gt;در اين مواقع آدم نمي داند چه مي تواند بگويد. چاره اي ندارم جز اين كه به دوستانم در اين دو نشريه طبق معمول اين سنوات بگويم امروز هم مي گذرد و فردا روز ديگريست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-1461158582074589874?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/1461158582074589874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=1461158582074589874&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1461158582074589874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1461158582074589874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/11/blog-post_07.html' title='درباره ي توقيف شهروند و ارژنگ'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-2849842865178464529</id><published>2008-11-03T14:27:00.003+03:30</published><updated>2008-11-03T14:40:58.736+03:30</updated><title type='text'>صفحه ويژه هرمز عليپور در روزان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;امروز 13 آبان ماه صفحه ادبيات روزان به گفت و گو و نقد آثار هرمز عليپور اختصاص داشت. متن مطالب مربوط به عليپور را در ادامه مي خوانيد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگاهي به كارنامه شاعري هرمز عليپور&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پرتاب به ناخودآگاه زبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عليرضا بهنام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;از ميان سرايندگان جنبش شعر ناب، هرمز عليپور، همواره نامي مشخص بوده كه بر شيوه‌اي شخصي در سرايش شعر دلالت مي‌كند. شعر عليپور نيز درست مثل بسياري از هم‌نسلانش در دهه هفتاد دچار تغييري شد كه كارنامه شعري او را به دو بخش مجزا تقسيم كرده است.&lt;br /&gt;با اين حال ردپاي هرمز عليپوري كه تا پيش از دفتر "اوراق لاژورد" مي‌شناختيم برخلاف بسياري از ديگر شاعران هم‌نسلش در آثار "54 به دفتر شطرنجي" و از آن پس نيز به روشني ديده مي‌شود. همين است كه او را صاحب طرز و شيوه‌اي شخصي در سرايش شعر مي دانيم كه نام عليپور را از آن ديگران جدا مي‌كند. در اين نوشته كوتاه مجال ندارم تا به كارنامه پربرگ شاعري هرمز عليپور با ديدي همه جانبه‌نگر نگاه كنم، اين است كه به ناچار، خلاصه وار، به شعري مي‌پردازم كه امروز اين شاعر را به ما مي‌شناساند.&lt;br /&gt;هرمز عليپور در شعرهاي "54 به دفتر شطرنجي" تلفيقي از چند عنصر را در شعر به كار مي گيرد كه كمابيش تركيب موفقي است. روايت شعرهاي او روايتي است كه نگاهي ويژه به روايت اول شخص انجيل‌هاي چهارگانه در آن ديده مي‌شود. ويژگي اين روايت نشاندن واژه‌هاي سنگين و مطنطن در كنار واژگان روزمره است با نحوي كه جايي ميان گفتار و نوشتار قرار مي‌گيرد. پيش از عليپور، سيد علي صالحي ديگر شاعر جنبش ناب هم در اواخر دهه 60 به اين نوع نگارش روي آورده بود. ويژگي كار عليپور كه آن را از آثار صالحي متمايز مي‌كند اين است كه عليپور با هوشمندي از افتادن به ورطه حس‌آميزي‌هاي افراطي فرار مي‌كند و اجازه مي‌دهد تعابير و استعاره‌هاي شوش به تنهايي بار انتقال انديشه و حس را به دوش بكشند. در عين حال عليپور در لحظه‌هايي براي اجراي يك حس خاص به استفاده از گويش جنوبي‌اش متوسل مي‌شود كه سطرهايي اينچنين علاوه بر سامان دادن به سبك شخصي شاعر مفصل‌هاي حسي جذابي نيز در شعر تعبيه مي‌كنند مثل اين بخش از شعر بلند «قطعه مزار 34»&lt;br /&gt;و آخر هم نفهميديم&lt;br /&gt;كدام دستي آشفتگي را در ما دوست دارد نه&lt;br /&gt;(54 به دفتر شطرنجي – صفحه 13)&lt;br /&gt;اين «نه» كه به انتهاي سطر دوم اين نقل قول اضافه مي‌شود، يكي از همان مخفيگاه‌هاي زبان است كه شاعر خوب مي‌تواند آنها را بيابد و آشكار كند. جايي است كه زبان ملفوظ از زبان نوشتار پيشي مي‌گيرد و عادت‌هاي خواننده را بر هم مي‌زند. اگر اين سطر يا سطرهايي مثل اين در شعر بلندي كه از آن نقل مي‌كنيم نبود شعر تبديل مي‌شد به روايتي يكدست با لحني فاخر از دغدغه‌هاي شخصي شاعر. اين بازيگوشي‌هاي زبان است كه شاعر را از روايت ساده "من" خويش فراتر مي‌‌برد و به ناخودآگاه زبان پرتاب مي‌كند.&lt;br /&gt;در نهايت بايد به عنوان آخرين نكته متذكر شوم كه عليپور در دومين دوره شوش ايجاز و استعاره پردازي را از نخستين دوره به همراه مي‌آورد و همين به علاوه موسيقي پررنگ آثار او، ويژگي شخصي شعرهاي او را در ميان آثاري كه با همين منطق در نيمه دوم دهه 70 نوشته شده‌اند، بارزتر مي‌كند. شعري شخصي كه به راحتي مي‌تواند در ميان آثار برجسته عصر ما طبقه‌بندي شود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتگو با هرمز عليپور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;به تقسيم‌بندي‌ها اعتقاد ندارم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;گفت و گو: محسن بوالحسنی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQ7b-deVlMI/AAAAAAAAAC0/n7dFvb-ik60/s1600-h/P001.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5264386880552932546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 230px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQ7b-deVlMI/AAAAAAAAAC0/n7dFvb-ik60/s320/P001.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;اين چند قدم را هم بايد رفت. چند قدم كوچك به حدود 15 سال پيش. پانزده سال پيشي كه من اينطورنبودم و مثل كسي بودم كه تشنه بود و نمك خورده بود و هفت زخم را با خود مي‌برد به كوچه‌هاي دور اهواز. همه چيز بسيار اتفاقي بود كه من شبي جنب «همايش و جشن فرهنگ جنوب» ميهمان عزيزاني باشم در خانه، كه امروز ديگر حتي يك وجب نمي‌توانم از هيچ كدامشان دور باشم، اگرچه دست‌هاي اين «نمي‌دانم چه» قدرتمندتر از من است و لابد ازمن است كه بر من است.&lt;br /&gt;از آن دوستان 15 سال پيش كه يادم مانده "محمدعلي بهمني" است و "هرمز علي پور" و "بهروز ياسمي" و سعيد آرمات" و بسياري ديگر كه اسمشان خيلي يادم نيست و در خانه‌ عزيز و دوست برادرم "مهندس علي جامعي" بوديم. ازاين نام‌ها غرض اين نوشتار ذكر يكي است كه از همه موضوعم با او جدي‌تر است يعني ديدن و نديدنش برايم خوب و بد است. علي‌الخصوص حالا كه اينجام؛ چند قدم مانده به مزار ناب‌ترين رفيق و يارش. مي‌خواهم از "هرمز علي‌پور" بنويسم و برايم سخت است كه هرمز علي پور را از هرمز علي پور جدا كنم و بنويسم كه مثلا نوشته باشم و دوستان خوش فكر ما تعبيرها نكنند كه ما هميشه (البته شايد هم نه به اين غلظت) شاعر كشيم تا شاعر.&lt;br /&gt;تمام شد. با به اندازه چهل سال آرشيو روزنامه ، كتاب، عكس،‌ نامه و غيره هرمز را بوسيدم و جاي دلم را برايش تنگ گذاشتم تا بيايم به ديدار مزار سنگ سفيدي در گوشه‌اي از يك امامزاده كه سنگ غريب برازنده‌ شاعر است مثل او كه مي‌گويد: «آستين خوني‌ام را از كفن‌هاي آراسته دوست‌تر دارم».&lt;br /&gt;چند سال پيش كه فقط يكبار و براي آخرين بار آتشي را ديدم، چهره‌ تلخش با نام "هرمز علي‌پور" باز شد و گفت: "مراقب هرمز باشيد" و من امروز دست‌هاي اين شاعر و سنگ سفيد اين شاعر را دوست دارم. و دوست دارم ياد بگيرم كه سرزمين من از نام آتشي‌ها و عليپورها وغيره سرزمين من شده است و هرمز هر روز در اين سرزمين تا خرمشهر مي‌رود و برمي‌گردد.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرمز علیپور از نسلی ساکت اما پرخروش می آید. یعنی زلزله های در خانه... نمی‌دانم توانستم منظورم را درست برسانم یا نه. به هر صورت شعر ما امروز مدیون پشت ها و امروزهایی چون شماست. تشکر می کنم که پای این گفتگو نشستید و امیدوارم که تا پایان خسته نشوید. اولين محور بحثم اين است که نوع نگاه شما به شعر چگونه است ...يا شايد معيار و ميزان ارزش گذاری شما به چه نوع است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من قبل از هرچيزی از شما سپاسگزارم که لطف کرديد و مرا با مهربانی خود متقاعد کرديد که بعد از حدود 4-3 سال به حرف زدن بنشينم. درمورد سوال شما بايد عرض کنم که من معتقدم اگر چه يک شاعر بايد در دستور کارمطالعاتی اش مسايل تئوريک و به اصطلاح فن شعر را نيز ملحوظ کند و از آن دور نباشد؛ اما تنها به عنوان يک گزاره دانسته گی و دانشی اين مساله می تواند برای شاعر مصداق پيدا کند. يا با توجه به شرايط متفاوت انسان‌ها چه از نظرسابقه چه از نظر زندگی شاعرانه و چه از نظر سن و يا مسايل ديکری مثل کشش های درونی و يا علاقه اين ميل کم و زياد خواهد بود. خود من به قول شما ميل به شاعر بودن و شعر نوشتنم از هر چيزی بيشتر است ...يعنی همانطور که ممکن است يک نفر مهندس به دنيا بيايد من هم شاعر به دنيا آمدم ...شاعر فقط؛ اما با اين اوصاف از مسايل پيرامون شعر هيچ وقت دور نبوده ام ...با اين حال خيلی هم درگير اين نبوده ام که شعرم را درگير مسايل غير شعری کنم. مثلا چند وقت پيش دوستی به من پيشنهاد کرد که برای اينکه شعر من شعر «مدرنی» باشد با 10 صفحه از يک کتاب شعر من - نمی دانم - چه کند...من هم جوابش را با نوعی طنز انسانی دادم چون حس می کردم آدم‌هايي که در قالب دوست و رفيق يک مدت با هم زيست داشته اند بايد معمولی ترين رفلکس ها و حتي سکوت‌ها و نگاه‌های هم ديگر را بشناسند، اما اين دوست من گويا از همه چيزِ من پرت بود؛ در هر صورت من اين را می خواهم بگويم که من شاعرم و جز کلمه و بار اندوهگين زندگی چيزمهمتری به نظرم نمی آيد و گرنه راه برای خيلی کارها باز است و ازحوصله من خارج ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;منظور شما را درست نفهميدم؛ اين دوست شما قصد داشت شعر شما رابر اساس يک سری مولفه ها، مدرن معرفی کند يا اينکه قصد داشت شما را متقاعد کند که بر طبق اصولی شعربگوييد که شعرشما مدرن از آب دربيايد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله؛ گويا حالت دوم بود...به زعم خودش به شعر من عشق می ورزيد و نمی خواست در مرحله ای که هست متوقف شود. مثلا اين طور بگويم که نوعی فراروی را در کار من پيشنهاد داشت. اما او نمی دانست در پشت سکوت و نگاه من يقينی نهفته است که او نتوانست درک کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب اگر من متوجه شده باشم فکر می کنم که شما و کارنامه شما را از ديد خودم می توانم به قبل از "54 به دفتر شطرنجی" و از اين مجموعه به بعد تقسيم بندی کنم. اگر چه مجموعه های قبلی شما نيز هر کدام بيانگر شرايط و شعری خاص در مقطعی تاريخی در ادبيات ما است و هرگز نمی توان دفترهايي چون "نرگس فردا" يا " الواح شفاهی" يا "سپيدی جهان" را فراموش کرد؛ اما حس می کنم اسلوب نوشتن در کار هرمز علیپور کم کم داشت نخ نما می شد و حتي خود من داشتم اميدم را به حد سطری در کتابی از شما می رساندم که اگر اشتباه نکنم سال 79 دفترشطرنجی منتشر شد...آزادی شما از آن واژه به هم سابيدن ها و به نوعی ناب نوشتن ها برای من حداقل حيرت انگيز بود( بگذريم که برخی هرمز علیپور را همان هرمز دهه 50 می پسندند؛ حال چرايش مهم نيست) اما سوال من اينجاست که چطور به اين شناخت آن هم جسارتا در اين مقطع کاری وسنی رسيديد...اصلا موافق حرف‌های من هستيد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;محسن جان من می توانم بگويم که نظرم کاملا منطبق با نظرشماست.يا بر عکس نظرشما بر نظر من. شاعری با موقعيت من يعنی با مطالعات خاص و ريشه داشتن در ادبيات کهن ايران و زندگی و شعرم که در ادبيات اين مملکت ريشه دارد و حتي شغلی که ابزارش کلمه است؛ گاهی اوقات به خاطر جاه طلبی و توقع های مجاز هنری به نوعی دريافت و شناخت می رسد. با وجود اينکه هرکدام از اين هشت کتاب چاپ شده من مخاطبان خاص خود را دارند و من اين مخاطبان و اين مهر ورزی و اشتياقشان را از نزديک لمس کرده ام و اين برای يک هنرمند سعادت بزرگی است يعنی چيزی که به شما يک نوع آرامش خاطرمی دهد بعد تو ديگر رها می شوی که تکليف فردی خود را با شعر روشن نکنی و فقط خودت را در حضور و روبه روی خودت به حساب نياوری...من در 54 شايد اين کار را کردم... در اين تکليف روشن کردن به اعتقاد من، شاعر به ستوه می رسد و شايد دليلش اين است که هر چيزی حد و اندازه ای سازگار با شرايط و موجوديت هنر و هنرمند دارد و شايد دفترشطرنجی که شما حرفش را می زنيد حاصل اين شناخت است نه غوطه خوردن در يک سری چيزهايي که فقط می تواند يک کلاهبردار در تاريخ معرفی کند نه يک شاعر. اگر بخواهم روشن تر حرف بزنم، ما بايد انصاف و معرفت داشته باشيم که شاملو و يا سپهری را باموجوديتی که از آنها در فرهنگ ما ثبت شده بپذيريم نه با آنچه از بيرون از روح ما به ما تحميل يا تزريق می شود. يعنی پيشرفت های علم و دانش و آنچه به شکل وحشتناکی از عرصه نهان می کند باعث نمی شود که ما ساخته های پيشين خود را با خود خواهی احضار کرده و نمره گذاری کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب از اين بحث که بگذريم خيلی دوست داشتم که شما به عنوان يکی از چهرهای مطرح و تاثيرگذار شعر ناب، کمی درمورد اين جريان صحبت کنيد چون فکر می کنم شايد روزی به کار ديگران آمد. و اينکه خيلی ها به غلط تصور دارند که شعر"موج نو" همان "شعرناب" است ...کمی درمورد اين دو جريان توضيح می دهيد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من فقط اين رابگويم که "موج نو" منتسب به احمدرضا احمدی است و افرادی که در آن سالها (43-47) حداقل 1500نفر بودند و به عنوان شاعر موج نو در مطبوعات ادبی کشور، کار چاپ می کردند. ولی امروز می بينيم تنها احمدرضا احمدی به عنوان يکی از شاعران پذيرفته شده حضور دارد . اما "شعرناب"عنوانی بود که آتشی به شعر چند شاعر با پيشانی نويس هايي که در مجله تماشای آن سالها چاپ می کرد اطلاق کرد( 54-56) و بعد از آن هم هيچ کس نتوانسته به معرفی و ارائه مولفه های شعر ناب بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب شما اين کار را انجام دهيد...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فقط در حد تمايز اين دو نام می توانم حرف بزنم اما بررسی و ريشه يابی اجتماعی، ادبی، فرهنگی و ...اين حرکت در واقع وظيفه محققين يا پژوهشگران است . اگر چه خود من امروزه به هيچ کدام از اين تقسيم بندی ها و گروه بندی ها اعتقادی ندارم و معتقدم شعر يا شعر است يا نيست و بقيه نوعی بازارگرمی و حاشيه پردازی زودگذر است و مخصوصا در مورد شعر ناب که محمل مظلومی برای سوء استفاده های گوناگون شد. با اين همه حرارت حاشيه ها در نهايت راه به جايي نمی برد، اگر چه گاه موقتا ايجاد مزاحمت می کند اما نبايد نگران آن بود.هيچ کدام ازمدعيان شعر نو، شعر حجم و ناب نتوانستند مولفه های قابل قبولی به کنجکاوان و علاقه‌مندان ارائه دهند و شايد به اين دليل باشد که بسياری از مولفه های هنری، حسی و غير قابل تعريف و بازنمايي است و به شکلی برمی گردد به نگاه مخاطب به متن و داشتن حيات و زندگی يا عدم آن در يک متن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما من فکر می کنم رويايي در مورد شعر حجم در" از سکوی سرخ" چيز مانيفست گونه ای نوشت...!؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آنچه شما اشاره می کنيد به عنوان مانيفست قبل از آنکه در همان سکوی سرخ بيايد در دو شماره دفتر "روزن" چاپ شده بود و همه اين مدارک را خود من به صورت آرشيو دارم و هر چند وقت يکبار آنها را مرور می کردم.اما نه تنها من مجاب نشدم بلکه ديده ام کسانی که به آن حرکت نسبت داده شده اند به شکلی از آن طفره می روند اين البته چيزی از احترام من به رويايي کم نمی کند که بی شک او يکی از با دانش ترين شاعران معاصر و پوياترين و عاشق ترين شاعر به شعر و کلمه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب&lt;strong&gt; برگرديم به شعر ناب ...آتشی چطور از احوال اين شعرها با خبر شد که اگر اشتباه نکنم از مسجد سليمان هم شروع شد...کسی کارها را به آتشی رسانده بود يا.....&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله... يکی از شاعران مسجد سليمانی (حميد کريم پور) که بعدها به جمع ناب گويان اضافه شد در دفتر تماشا همراه خانم فيروزه ميزانی با آتشی همکار بود . اين ارتباط بعدا وسيع تر شد و منحصر به شاعران مسجدسليمان نماند . يعنی علاوه بر فيروزه ميزانی و فرامز سليمانی شاعرانی از شمال نيز در اين حلقه از نگاه آتشی می گنجيدند. مثل فرهاد پاک سرشت- يا علاوه بر شمال خانم مينا دستغيب – آذر مطلق فر- همايون تاج طباطبايي و... که البته منوچهر بعد از انقلاب، در دو يا سه مصاحبه با رای و نظرهای متناقض در ارتباط با شعرناب کمي غير منطقی عمل کرد . يعنی يک وقتی آن را درخشان ترين وجه قالب شعر می دانست و يک وقتی خود را ملزم به يک نوع تجديد نظر... اگر چه تا آخرين لحظه عمر به شاعران ناب که در واقع نزديک ترين دوستان او هستند عشق می ورزيد و من هنوز جانم از رفتنش شعله ور است..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چالنگی چطور ...؟ اوکه فکر می کنم به نوعی منتسب به حجم و حجم گرايان بود اگر چه خودش فقط شاعر بود و اين را همان موقع بسيار حرفه ای با در رفتن از زير امضای پای بيانيه ثابت کرد...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اولا هوشنگ هم از لحاظ سن و هم از لحاظ شيوه شعرش با بچه های ناب فاصله و تفاوت داشت، يا روشن تر بگويم در آن سالها از ميان شاعران حجم، شعر چالنگی برای بچه های ناب تاثير گذار و حتي برای يکی دو تن آرمانی تلقی می شد و اين را نيز بگويم علاوه بر هوشنگ، شاعران ديگری چون محمود شجاعی – بهرام اردبيلی و حتي نام کمرنگ تر آن سالها همشهری خود ما، مجيد فروتن شعرشان در حلقه ناب گويان مسجد سليمان به دقت خوانده می شد. اما با اين همه شعر چالنگی افق خاص خود را به تماشا می گذاشت و شايد هم برای همين است که باچند سال تاخير بازيافته شد.برای همين است که خود من هوش جوان شاعران آن سالها را تحسين کرده و می کنم که نقطه عزيمتشان آن گونه بود. اگر چه چهره امروزينشان اينگونه است...برخی فقط از خاطرات خرج می کنند؛ يکی دو تن شعر غير جغرافيايي را ارائه می دهند...يعنی ديگر نمی شود آنها را با صفات يا القاب شاعر جنوبی يا خوزستانی يا...به خاطر آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يعنی شما به جغرافيا يا به نوعی بوم در شعر اعتقاد داريد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه ! منظور من اين است که يکی دو تن از شاعران آن سال ها علاوه بر درنورديدن ميدان و عرصه جغرافيا و بوم فراتر عمل کردند و مورد نگاه و نظر قرار گرفتند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من فکرمی کنم شما بر خلاف تصور ساليانی که از شما دارم کمی محتاط حرف می زنيد ...من شما را شاعر جسوری می دانستم...چرا از آوردن برخی نام‌ها چه نیک چه....ابا داريد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه! باور کنيد اين نه به کتمان ونه به هراس خلقی و روحی من ربط دارد يا چيز ديگری...اما شايد اين خلط نام ها به شکل تهوع آوری آنچنان در عرصه مطبوعات محلی و سراسری (نه در همه) با هزينه کردن ها و سنجاق کردن آنها به مراکز فرهنگی ، ادبی صورت گرفته است که من دوست ندارم در اين تکثير و اشاعه سهيم شوم . نه قصد شکستن نام يا چهره‌ای دارم ونه قصد حقنه کردن آنها را. شما مطمئن باش اگرچيزی در آن پايه از اهميت قرار داشته باشد که بازگو کردنش از طرف من بتواند کمکی کند، دريغ نخواهم کرد و شما می دانيد که من نسبت به شعرها و کارهای خودم هم نمی توانم برنامه ريزی و استراتژی خاصی داشته باشم چه برسد به.... اين برمی گردد به شرايط روحی و خلقی من در لحظه ای که کنار شما نشسته ام و اين لحظه تجديد شدنی نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس؛ از سيدعلی صالحی نام می برم درباره او چه می گوييد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيد شاعر انکار ناپذير و تثبيت شده اي است و تلاش برای درمحاق کردن يا بردنش، مصداق عرض خود بردن و زحمت همسايه دادن است . من هميشه شعر او را تحسين کرده‌ام و ناگفته نگذارم که اگر چه صالحی يک شاعر به اصطلاح پوپوليستی معرفی شده اما شعرهای در سطح حرفه ای هم دارد. اين را نيز بگويم : با توقعی که ما از شاعران واقعی و تثبيت شده داريم مطمئنا کاری از عهده حافظ و مولانا هم برنمی آيد و زير بار اين توقع کمر خم می کنند.من فکر می کنم شاعر به تکرار نمی رسد فقط بنا به دلايلی گاه سست و گاه محکم تر از پاره ای کارهای خود عمل می کند و قرار هم نيست که همه آثار يک نويسنده بسته اعجاز باشد. هيچ کس نمی تواند در تمام لحظات آفرينشگری بی نظيرباشد. پرونده هنرمندان بزرگ جهان از نظرحجم و قطر متفاوت است اما از نظر جوهری بودن وبه شکلی برای خلق اثر يا آفريدن در يک بستر حرکت می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای عليپور می خواهم بدانم حرکت و جريان ادبيات معاصر کشور ما واقعا در چه جايگاهی قرار دارد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ادبيات کشور ما هم چون نقاط ديگر بی ارتباط با مسائل اجتماعی سياسی فرهنگی و... روز نيست. به هر جهت ما در شرايطی به سرمی بريم که به نظر می رسد برای حضور و ظهور و همطراز شدن با انديشه های آثار هنری جهان بايد زمانی را به تامل و درنگ بپردازيم اما اگر بخواهم به طورکلی بگويم هنرمندان ما در عرصه های گوناگون مانند ساير هنرمندان کشورهای دور و نزديکند با ظرفيت های خاص و بازتاب های منحصر به فرد خود نسبت به جغرافيايي که در آن به سر می برند- اگرچه نياز به يک کارشناسی و تحقيق همه جانبه دارد- اما در حدی که من ديده و مطالعه کرده ام، شعر ما به خاطر شرايط خاص ارتباطات از هميشه بيشتر با شعر جهان هم نبضی و هم گونی پيدا کرده است. اما اين نيز محتاج زمان است. من حس می کنم زمان باطل در کار شاعران امروز از نسل ما بدون تعارف کمتر شده است و در قلب رويدادهای ديگرگونه و انسان مدارانه ای زيست می کنند. و در نهايت اينکه هنرمندان ما نه از ديگران چيزی کم دارند و نه اينکه تافته ای جدا بافته هستند. تازه اگر جهان امروز نخواهد به مقوله هنر و انسان بيش از اين بی مهری نشان دهد؛ زيرا که در هزاره سوم انسان به شکل غريبی، غريب افتاده است و هر دو با غين است! و در واقع مظلوم تر از هميشه ...چه کسی جرات دارد اخبار تصويری جهان را بدون اندوه و عصبيت دنبال کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در اهواز به شما خوش می گذرد ....از وقتی که 54 را در شاهين شهر نوشتيد و آن فضای غم بار و نوستالژيک را بيش از پيش در روح مخاطب ريختيد حالا در اهواز به شما خوش می گذرد ...دوستان دمشان گرم است؟یا نه!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;( سکوت کرد....) من به خاطر شرايط زيستی حدود سه چهار سالی می شود که با مطبوعات کاری ندارم...علی الخصوص مطبوعات محلی خوزستان. حتي وقتی از مطلب ها و حرف‌های من، بی نام منبع اسم می برند يا شعر چاپ می کنند من حتي حوصله ندارم اعتراضی کنم ... به تو راحت تر می گويم دوست نزديک من! با توجه به اينکه شعر و زندگی من در آنجا قوام و دوام يافته، اما روح من از هرگونه تعصب و جبهه گيری دور از خرد به شدت بيزار است...واين را بگويم که خوزستان سالهای سال است جزء پرنام ترين ها در عرصه شعر است؛ اما برای بزرگ شدن به غير از استعداد و شروع خوب چيزهای ديگری هم لازم است... (اندوه عليپور بحثم را عوض کرد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و سوال آخر اينکه شما از نسلی می آييد مثال زدنی؛ با نوعی زيست خاص ....شما پس از رفاقت های نزديک با بسياری از اين چهره ها؛ يادم می آيد يک روزبه من می گفتيد من اگر روزی ده دقيقه به داغ هايم فکر کنم باز زمان کم می آورم....آنروز آتشی تازه رفته بود.... خسته نيستيد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بگذار حقيقتش را بگويم. من باوجود اينکه برادر بزرگترم در 27 سالگی جوانمرگ شد اما هيچ وقت مرگ را جدی نمی گرفتم. اين روزها اما با غيبت بزرگانی چون شاپور بنياد، منوچهر آتشی ، بيژن نجدی؛ حسين منزوی؛ عمران صلاحی؛ مريد ميرقائد؛ علی مقيمی و مسعود بختياری - آوازخوان بزرگ ايل بختیاری - و قيصر با چهره مظلوم و دردمند و صبور و در عين حال شکوهمندش و بسياری ديگر با همه وجود احساس غريبی می کنم و برای همين است که تمام لحظات من در کنار خانواه ام می گذرد چون ياد و خاطره اين دوستان بگويم آزار، بگويم غم، بگويم چی....مرا دگرگون می کند و شوخی نيست تا کسی بيايد و بخواهد آتشی شود بايد نيم قرن را در رنج و تنهايي به سر ببرد. اما خط کشيدن روی نام ها با يک ورق روزنامه چقدر آسان است!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-2849842865178464529?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/2849842865178464529/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=2849842865178464529&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2849842865178464529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2849842865178464529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='صفحه ويژه هرمز عليپور در روزان'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQ7b-deVlMI/AAAAAAAAAC0/n7dFvb-ik60/s72-c/P001.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-6498272887654749039</id><published>2008-10-25T20:24:00.005+03:30</published><updated>2008-10-25T20:35:23.529+03:30</updated><title type='text'>به بهانه رفتن طاهره صفارزاده</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQNQGRaJQlI/AAAAAAAAACc/7NrG8Qm0c0Y/s1600-h/mizgerd+copy.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بازمانده روز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; 1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این رادرسالهایی که می گذرد بارها به مناسبت گفته ایم که درگذشت یک شاعر چقدردردناک است. شاعرراهمواره کسی می دانیم که شعور بیدار جامعه خویش را نمایندگی می کند. کسی که از کنار سوال های بشری آسان در نمی گذرد. پس وداع شاعر با زندگی کم شدن بخشی از هوش متناهی بشری است. دراین میان فقدان شاعر نوآور و پویایی همچون طاهره صفارزاده از آن رو دردناک تر است که تعداد این قبیل شاعران درهر زمانه ای چندان زیاد نیست. صفارزاده یکی از معدود شاعرانی بود که شعر آزاد را می توانست به طور کامل با همان مشخصاتی که همه جای دنیا به آن نسبت می دهند در زبان فارسی اجرا کند. شعرهای اوهرجای دنیاکه ارائه شد نمونه ای درخشان بود ازتوانایی زبان فارسی دراجرای مدرن شعر. پس ازدفترطرح ازاحمدرضا احمدی، صفارزاده دومین شاعری بود که شعرکانکریت و شعرتصویری را به درستی درزبان فارسی اجرا کرد.&lt;br /&gt;درواقع دفتر طنین در دلتا که دومین دفتر صفارزاده است به جهت جسارت های زبانی و تصویری از جمله موفق ترین آثار فارسی تا زمان معاصر است . این جسارت به ویژه دربخش کانکریت های این مجموعه دیدنی است. آنجاکه درشعر میزگرد مروت چندین واژه من رادورنمادی از یک میز اجرامی کند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5261137792424851858" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 303px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQNQ8o_duZI/AAAAAAAAACs/D_laTA-2_Hk/s320/mizgerd+copy.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درکناراین تجربه های ارزشمند در محدوده زبان شعر صفارزاده هرگز رابطه روشنفکرانه خود را با متن جامعه قطع نکرد. او به رغم آن که ازاندیشه ای همسو بااندیشه غالب زمان خود برخورداربود مسوولیت خود را به عنوان یک شاعر و اندیشمند هرگز از یاد نبرد .او هرگز شعر را به سکه نفروخت، جز برای آنچه می پسندید شعر نسرود و اجازه نداد ازمحل بودجه عمومی دیناری برای او خرج کنند.درعین حال حرمت شعر را از حرمت دوستان و هم مسلکان بیشتر پاس می داشت و ازاین ابایی نداشت که ضعف های شعر دوستانش را با نقدی جانانه به آنها گوشزد کند.&lt;br /&gt;حالادرغیاب شاعر شعرهای او بازمانده روز لقب می گیرند. تکه پاره هایی ازنوردرشب روی زمین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- عنوان کتابی از آندره ژید&lt;br /&gt;2- این یادداشت امروز یکشنبه 5 آبان در روزنامه روزان منتشر شده است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-6498272887654749039?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/6498272887654749039/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=6498272887654749039&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6498272887654749039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6498272887654749039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='به بهانه رفتن طاهره صفارزاده'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SQNQ8o_duZI/AAAAAAAAACs/D_laTA-2_Hk/s72-c/mizgerd+copy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-8778108613525692295</id><published>2008-10-12T22:08:00.004+03:30</published><updated>2008-10-12T22:27:34.635+03:30</updated><title type='text'>ویژه نامه ی روزان برای نوبل ادبی 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;روزنامه ی جدید روزان را همراه با دوست قدیمی ام شمسی پورمحمدی شروع کرده ایم آنچه درادامه می بینید ویژه نامه ای است که امروز دوشنبه 22 مهر دردومین پیش شماره ی این روزنامه کار کرده ایم.روزان رامی توانید ازدکه های سراسر کشور تهیه کنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;گفت و گوي رادیو ملی سوئد با ژان ماری گوستاو لوکلزیو دقایقی پس از اعلام برنده جایزه ادبیات نوبل&lt;br /&gt;وقتی که فضای آکادمی سوئد ، گرم می شود &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برگردان: پریس تنظیفی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست دقایقی پس از اعلام نام برنده جایزه نوبل ادبیات 2008، که امسال به ژان ماری گوستاو لوکلزیو اهدا شد ، کریستین ام لوندبرگ از رادیو ملی سوئد با او به گفت و گو نشست که خواندن ترجمه این گفت و گو از لطف خاصی برخوردار است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژان ماری گوستاو لوکلزیو متولد ۳ آوریل سال ۱۹۴۰ در نیس فرانسه است ، او نویسنده کتاب های "بیابان" (1980) ، "رویای مکزیکی"(1988) و "آفریقایی ها " (2004) است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• سلام آقای کلزیو ، مصاحبه پخش زنده است ، برای دریافت جایزه تبریک می گوئیم .&lt;br /&gt;- بله ، من بسیار متاثر شده ام و این جایزه افتخار بسیار بزرگی برای من است که مرا تحریک کرده است .  من تشکر خود را از بنیاد نوبل اعلام می کنم .&lt;br /&gt;• شما خبر را چگونه شنیدید؟&lt;br /&gt;- یکی از اعضای آکادمی بود که به تلفن همسر من زنگ زد ، هنگامی که من سرگرم بازی بودم.&lt;br /&gt;• شما در کشورهای مختلفی زندگی کرده اید ، آیا هیچ کشوری هست که شما به عنوان کشور خود از آن یاد کنید؟&lt;br /&gt;- من عاشق جمهوری موريس هستم زیرا خاک اجدادم است و از آن به عنوان موطن کوچکم یاد می کنم . بنابر این موريس یکی از مکان های سوگلی من در جهان است .&lt;br /&gt;• شما ترجیح می دهید به عنوان یک نویسنده فرانسوی شناخته شوید یا چنین فکر می کنید ؟&lt;br /&gt;- من فکر نمی کنم که ما بتوانیم در این مورد تفاوتی قایل شویم . من در فرانسه زاده شدم ، درس خواندم ، پدرم اهل برتاني بود ، من بیشتر شبیه مخلوطی از اقوام جهان هستم .&lt;br /&gt;• چه جیزی بیش از همه برای شما مهم است ؟&lt;br /&gt;- مهم ترین موضوع ها ؟ من فکر می کنم نمایش مقداری سخاوت زیرا که مهمترین چیزی که در زندگی وجود دارد ، داشتن این سخاوت در مقایسه با مردم و یا طبیعت برای رسیدن به تعادل است .&lt;br /&gt;• از بین همه کتاب هایتان ، کدام کتابتان را بیش از همه دوست دارید ؟&lt;br /&gt;- من می خواهم بگویم که اکنون می نویسم ، من عاشق نوشتن هستم و برای من مهم است که به آنچه انجام می دهم بیندیشم و به آنچه می خواهم انجام دهم ، به جای آنکه به آنچه پیشتر انجام داده ام بیندیشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• شما چندان از مراسم ها و مهمانی ها خوشتان نمی آید ، آیا به استکهلم در ماه دسامبر برای دریافت جایزه خود می آئید ؟&lt;br /&gt;- بله ، البته من آنجا خواهم بود . من باید بگویم که به تازگی با کنجاوی و همدردی منظره آکادمی استکهلم را دیده ام ، من فکر می کنم که این مراسم بسیار خوش آیند است و جادویی در خود دارد . بنابراین با کمال خورسندی به این مراسم می آیم.&lt;br /&gt;• شما پیشتر هم  برای دریافت جایزه استیگ داگرمان در 25 اکتبر به سوئد آمده بودید.&lt;br /&gt;- بلکه ، البته من در ماه دسامبر برای ملاقات با اعضای اکادمی و دریافت جایزه نیز به سوئد خواهم آمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;جایزه‌ای برای "سکوت" و "خلسه"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسعود سالاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"ژان ماری گوستاو لوکلزیو برنده‌ جایزه‌ نوبل ادبیات در سال 2008 میلادی شد." این خبری است که همه ساله نویسنده‌ای را در گوشه‌ای از جهان، اگر نه به اوج افتخار، به اوج شهرت می‌رساند و دریای ادبیات را دست‌خوش توفان "ژورنالیسم" و "رسانه" می‌کند. در همان ساعت‌های اول اعلام این خبر، حرف‌های لوکلزیو که می‌گوید پول جایزه را خرج بدهی‌های کلانش می‌کند و حرف‌های دبیر سوئدی نوبل که می‌گوید شاید هویت برنده‌ی امسال جایزه‌ی نوبل از پیش لو رفته باشد چون فاش شده که شرط‌بندی‌های کلانی بر سر برنده شدن این نویسنده‌ فرانسوی بسته شده است، غالبا از نقدها و تحلیل‌های ادبی که باید قاعدتا درباه‌ی آثار او نوشته شود، اهمیت بیشتری می‌یابند. زندگی‌نامه‌ها و فهرست‌های آثار لوکلزیو در همه جا چاپ می‌شود ولو با اشتباه‌های فاحش مفهومی، تاریخی و حتا جغرافیایی.&lt;br /&gt;یکی از خطاهایی که اغلب در نگارش زندگی‌نامه‌ی لوکلزیو به چشم می‌خورد، آن است که اغلب او را از یک تبار "بریتانیایی" در جزیره‌ی "موریس" دانسته‌اند، جزیره‌ای که در اقیانوس هند واقع شده و زمانی مستعمره‌ی بریتانیای کبیر بوده است. اما واقعیت آن است که پدر و مادر وی از نسل خانواده‌ای اهل منطقه‌ی برتانی در شمال غربی فرانسه بودند که از قرن هجدهم میلادی در موریس سکنا گزیده بودند.&lt;br /&gt;تأکیدی که بر تصحیح جزئیات زندگی لوکلزیو می‌شود فقط برای افزایش معلومات عمومی و رسانه‌ای نیست. زیرا اگر چه دانستن زندگی‌نامه و جغرافیای زیستی نویسنده شاید در زمره‌ مسایل شخصی او به حساب آید، و اگر چه رمان‌ها و داستان‌های کوتاه او سندیت "اتوبیوگرافیک" دارند اما در مورد ویژه‌ لوکلزیو باید دانست که درون‌مایه‌ی "بحران هویت" و جستجوی آن دقیقا در آثار مختلف او پدیدار می‌شود. در بسیاری از داستان‌هایش، به ویژه در اولین آثارش، همیشه ردی از همان خاستگاه غریب آشنا، یعنی جزیره‌ی موریس دیده می‌شود، ولو آن که خود هرگز در آن مکان نزیسته است. از آن گذشته، نویسنده‌ای که از زمان تولدش در 1940 میلادی در نیس فرانسه، هم‌چون جوینده‌ طلا  مدام در سفر بوده، در نیس، اکس آن پرووانس، پرپینیان  و انگلستان درس خوانده، در تایلند، پاناما و به ویژه در مکزیک خدمت کرده، به آفریقا (نیجریه) سفر کرده و در دانشگاه‌های آمریکا و فرانسه درس داده، طبیعی است که در نوشته‌های‌اش از گوشه گوشه‌ جهان بگوید و از "هویت‌ها" خویش بنویسد.&lt;br /&gt;اگر چه در آغاز، سبک او را شبیه کار نویسندگان جریان "رمان نو" می‌انگاشتند که "نوشتار محض" را بر سرنوشت آدم‌های داستان ترجیح می‌دادند (رمان جریمه، 1963)، اما برای لوکلزیو، بر خلاف "رمان نویی"‌ها، ماجراهایی که برای شخصیت‌های داستانش می‌افتد خالی از اهمیت نیست. نیز اگر چه در آغاز، سبک مکلف و ذهن‌ورزی نویسندگانی چون ژرژ پرک (George PEREC) را می‌پسندید، بعدها تغییر سبک داد و با زبانی ساده داستان نوشت.&lt;br /&gt;یکی از ویژگی نقیضه‌نمای لوکلزیو آن است که به رغم آفرینش فضای سفر که علی القاعده باید با درون‌مایه‌هایی چون کشف و ماجراجویی همراه باشد، در کارهای خود از سفر به "سکوت" و "تنهایی" راه می‌برد تا حدی که در رمان بیابان  (که بسیاری آن را شاهکار او دانسته‌اند) سفر و ماجراهای آن را به "خلسه"‌ی "سکوت" پیوند می‌زند. در واقع آدم‌های لوکلزیو، همگی میان آنچه در ظاهر می‌نمایند و دنیایی که از آن آمده‌اند جریان دارند و دنیایی "خلسه‌آور" را میان این دو می‌پیمایند. "لالا" (Lalla) که شخصیت اصلی بیابان است، دختری است از تبار "مردان آبی" که به مارسی آمده، اما به دنیای افسانه‌ای بیابان وفادار می‌ماند و آن را "راز" می‌نامد.&lt;br /&gt;نکته‌ی دیگری که در باره‌ی لوکلزیو شایان توجه است اما کمتر به آن اشاره شده، تمایل او به نوشتن داستان‌های کوتاه است. یکی از معروف‌ترین داستان‌های کوتاه در ادبیات فرانسه کتاب موندو لوکلزیو است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . باید دانست که لوکلزیو از معدود نویسندگان فرانسوی است که داستان کوتاه نوشته و این ژانر را که سنتی بیشتر متعلق به ادبیات انگلوساکسون (بسیاری از نویسندگان انگلیسی و آمریکایی)، ایتالیایی (لوئیجی پیراندلو، آلبرتو موراویا و ...) و آمریکای لاتینی (خوان رولفو، ماریوس بارگاس یوسا و ...) است، در ادبیات فرانسه نیز پر رنگ نموده است. در واقع تا قبل از لوکلزیو، ادبیات فرانسه جز چند نویسنده‌ انگشت‌شمار هم‌چون گی دوماپاسان و آلفونس دوده، نویسنده‌ بزرگی در این ژانر به دنیای ادبیات معرفی نکرده است.&lt;br /&gt;لوکلزیو اما چه در رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش، چه در مقاله‌ها و نقدهایش، هیچ گاه آن نگاه نوستالژیک به "دنیای عینی" را که منجر به آفرینش "اندیشه" می‌شود فراموش نمی‌کند. او در نوشتاری فلسفی به نام خلسه‌ی مادی که در 1967 میلادی منتشر کرد، می‌نویسد: "راز مطلق اندیشه، بی شک همان میل فراموش ناشدنی به غوطه‌ور در خلسه‌آورترین آمیزش با مادیت است، آمیزش با امر ملموس،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;مردي با دو زادگاه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فرزانه شهفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;       جايزه نوبل در ادبيات به نويسنده فرانسوي ژان – ماري گوستاو لوكلزيو تعلق گرفت . آكادمي اين جايزه را به نويسنده اي اهدا كرد كه با نگاهي بشردوستانه وماجراجويي هاي شاعرانه ، در فراز ونشيب تمدن حاكم ، بدون وابستگي در قلمرو ادبيات بي وقفه كار كرده وبه پيش رفته   . لوكلزيوي شصت وهشت ساله ، همواره در آثار پر بار و تأثير گدارش، منتقدِ غرب ِ مادي گرا و به طور كلي تمدن پرخاشگر و خشونت بار شهري بوده .&lt;br /&gt;     از سال ها پيش به خاطر نوع نگاهش مورد توجه ي محافل ادبي سوئد قرارگرفته بود وامسال برنام او بسيار تأكيد شد . چندي قبل هم  جايزه ي ادبي استيگ داگرمان سوئد را از آن خود كرد  .&lt;br /&gt;     لوكلزيو عاشق سفر و جهانگردي است .  شايد به همين سبب است كه در اكثر آثارش خواننده را با خود&lt;br /&gt;از كشوري به كشوري نه ، از قاره اي به قاره ي ديگر مي كشاند .روشي كه  باعث آميختگي و در هم تنيدگي  فرهنگ هاي مختلف در نوشته هايش مي شود . تنهايي وسرگرداني ،  تم هاي اصلي در كار اوست .&lt;br /&gt;اين بلند قامت ِ چشم آبي ، كه در عكس ها بي شباهت به كابوي ها نيست ، مردي محجوب و كم حرف است كه استوار و آرام سخن مي گويد : "  در نوشتن تنها يك چيز را دنبال كرده ام : برقراري ارتباط با ديگران."&lt;br /&gt; نويسنده ي " خانه به دوش " ، يا  " بومي ( سرخ پوست ِ ) شهر "  لقب گرفته  ، كه همه ي اين القاب  ، بر عشق بي حد و حصرش به طبيعت  صحه مي گذارد .&lt;br /&gt;اين رمان نويس  آ فريينده ي جهاني است كه در آن ماياها با امبِراها ( بومي هاي پاناما ) و چادر نشينان جنوب مراكش با مارون ها ( بردگان فراري جزيره ي موريس ) قادرند گفتگو كنند .  اين هم جواري جوامع اوليه در رمان هاي او به سهولت قابل دريافت است .&lt;br /&gt;تا سال ها ي  هشتاد بيشتر به عنوان نويسنده اي نو آور و عصيانگر شناخته شده بود ،  تم هاي منتخب او در آن روزها " ديوانگي "  و " زبان " بود  ،  اما بعدها آ ن دشواري ها ،   در زمينه ي موضوع و زبان ، جاي خود را به سادگي دادند . كودكي ودغدغه هاي خاص آن و سفر  با تمام جذابيت ها  محور اصلي اغلب آثار او شد  ، چيزي كه از همان نخستين صفحات خوانندگان بي شماري را به هيجان مي آورد .  هم چنين در اغلب رمان هايش بچه ها ، پيرمردها ، كرولال ها ، آدم هاي ساده لوح و يا  بي خانمان   نقش ويژه اي دارند .&lt;br /&gt;وقتي از او در باره ي اولين خاطره ي كودكي اش پرسيده بودند پاسخ داده بود  :  "   جنگ  . ويراني ِ بندر نيس توسط ارتش آلمان كه در حال فرار ، خراب مي كردند ، منفجر مي كردند و من بر اثر موج انفجار روي زمين پرتاب شدم ،  وحتي حالا كه با شما حرف مي زنم انگار هنوز زمين زير پايم مي لرزد وصداي نعره هاي خودم را مي شنوم .  "&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;در سال هاي هفتاد به مكزيك وپاناما سفر كرد وزمان زيادي را در كنار بوميان آن مناطق گذراند . اين   عصيانگرِِ آرام در باره ي آن  روزها مي گويد :  اين تجربه زندگي ام را به كلي تغيير داد .عقايدم پيرامون جهان و هنر، نحوه ي زيستنم باديگران ، راه رفتن ،   خوردن ، خوابيدن ، دوست داشتن  ،  حتي  روياهايم تغيير كرد .  "&lt;br /&gt;لوكلزيو مي گويد : "  احساس مي كنم روي اين كره ي  خاكي ذره اي ناچيزم  و ادبيات در بيان اين&lt;br /&gt;مطلب به من كمك مي كند .  "&lt;br /&gt; در بيست وسه سالگي با انتشار كتاب  صورت جلسه توانست  جايزه ي معتبر رنودو را در سال 1963 به دست بياورد  . كتابي كه تحت تأثير جنگ الجزاير تحرير شد و  اگر چه قبل از اين كتاب  ، شعر ، قصه ، حكايت و داستان هاي كوتاه زيادي نوشته بود ، ولي هيچ يك از آن ها پيش از صورت جلسه چاپ و منتشر نشده بود .   از سال 2002 او  از جمله داوران اين جايزه ي بزرگ به شمار مي رود .&lt;br /&gt;در سال 1980 از آكادمي فرانسه ، جايزه ي بزرگ    ، پل موران را براي رمان بيابان دريافت كرد .&lt;br /&gt;بعد از اعلام نام او به عنوان برنده نوبل ، وقتي پرسيدند  در مقابل اغتشاشات سياسي واقتصادي دنياي  چه بايد كرد ، پاسخ داد : "  پيام من اين است كه  به خواندن رمان ادامه دهيم . خواندن راه بسيار خوبي است تا در باره ي اين دنيا طرحِ  سوال كنيم .&lt;br /&gt;او معتقد است : "  رمان نويس ، فيلسوف نيست ،  متخصص زبان نيست ، بلكه كسي است كه مي نويسد و مي پرسد  . "&lt;br /&gt;برنده ي نوبل 2008 تأكيد كرد كه به هيچ يك از جريان هاي سياي وابسته نيست . گفت : "  مي نويسم چون دوست دارم بنويسم . "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشهور است كه اين نويسنده فرانسوي در مقابل خبرنگاران روزنامه ها وساير رسانه ها ي گروهي مقاوم وسركش است ، اما با آن كه تازه از كشور كره بازگشته  و قرار است به كانادا برود و كمي خسته به نطر مي رسد ، با آ رامش وشكيبايي به سوالات مطبوعات جهاني پاسخ مي دهد و به سهولت به  زبان  هاي فرانسه  ، انگليسي واسپانيايي حرف مي زند .&lt;br /&gt;لوكلزيو افول فرهنگ  در فرانسه را رد كرد . اين همان موضوعي است كه اخيرا" در مجله ي امريكايي تايمز منعكس شد  و موجي از اعتراض فرانسويان را به وجود آورد .  در اين باره گفت افت فرهنگي در باره ي فرانسه صحيح نيست ، فرانسه كشوري است با بار فرهنگي بسيار غني ، سرشا رو متنوع . او كه سال هاست با همسرش ژميا و دو دخترش  در آلبو كرك نيو مكزيكو  زندگي مي كند ، مي گويد  نه روزنامه مي خواند ونه راديو گوش مي دهد . اما از فرانسه دل نكنده است ، ( در جايي گفته بود كه بيش از هرچيز در دنيا نيس مورد نفرت و علاق ي اوست )ا غلب به نيس و به اقامتگاهش  در خليج DOUARNENZ   باز مي گردد.  با صراحت مي گويد كه با زبان وبا كتاب هاست كه هنوز مي توانيم  از فرانسه سخن بگوييم وشاهد حضور و هم سويي هايش با جريان هاي دنيا باشيم .&lt;br /&gt;به نطر اوزنان نويسنده در حال حاضر با ابداع يك نوع ادبيات بي پروا و خيلي آزاد در ادبيات فرانسه ، از برخي از مردان پيشي گرفته اند ، نويسندگاني مثل ماري داريوسك ،  فابي ين كانور وماري ني ميه مورد نطر اوهستند . &lt;br /&gt;ژان ماري گوستاو لوكلزيو خود را صاحب دو زاداگاه مي داند :   "  فرانسه و جزيره ي موريس.&lt;br /&gt;فرانسه زادگاه انتخابي من است به خاطر فرهنك و زبانش ،  اما زادگاه كوچكم جزيره ي موريس است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-8778108613525692295?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/8778108613525692295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=8778108613525692295&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8778108613525692295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8778108613525692295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/10/2008.html' title='ویژه نامه ی روزان برای نوبل ادبی 2008'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-2383028307923954621</id><published>2008-07-03T12:19:00.001+04:30</published><updated>2008-07-03T12:28:26.290+04:30</updated><title type='text'>در سوگ شاعر شورشی گیلان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر بار که خبر درگذشت شاعری را می شنوم زمان لحظه ای پیش چشمانم درنگ می کند. خاطرات گذشته را می کاوم در جست و جوی آن گوهر یگانه ای که اهل کلام را به هم پیوند می دهد. امروزم را با خبرغم انگیز رفتن بنی مجیدی شاعر آغاز کرده ام، با پیام کوتاهی که از گیلان و از فراز البرز استوار به دستم رسیده است. در جست و جویم میان خاطرات، بنی مجیدی را شاعری می یابم نشسته در انزوای خویش و به دور از هیاهوی مرسوم محافل پایتخت. نامش را سال ها پیش از تقدیمچه ای مشترک به یاد داشتم که بر پیشانی یکی از شعرهای شاعر محبوبم رضا براهنی نقش بسته است. چند سال پیش بود که در پی نا امیدی اش از چرخه ی بیمار نشر شعر و برای آن که کتاب هایش راحت تر به دست خواننده برسد کتاب " سهم من همیشه دلتنگی است " را که در همان گیلان منتشر کرده بود گذاشت روی شبکه ی اینترنت . کتاب را که خواندم آن قدر خون شاعرانه داشت که تصمیم گرفتم با شاعرش صحبت کنم و این به تنها تماس تلفنی من با منصور بنی مجیدی منجر شد. کتابش حالا روی مانیتور روبه روی من است. می نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ...&lt;br /&gt;در دخمه های دم فرو بسته ی ما&lt;br /&gt;پلک نمی زند اکنون&lt;br /&gt;- این دوربین&lt;br /&gt;نزدیک بیاور&lt;br /&gt;و بر ارتفاع سوخته ام بگیر!&lt;br /&gt;یک صندلی لنگان&lt;br /&gt;میراث اجدادی من است&lt;br /&gt;که مرگی در انتشار آن پیوست است.(صفحه 12 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خلال این سطرها سیمای شاعری دیده می شود که دانایی حاصل از اشراف به زمانه اش را با توانایی اجرای شعر به زبان مردم روزگارش پیوند زده است. شعر او در نقطه ی تلاقی بخشی ازشعر دهه ی هفتاد با شعر آرمانگرای دهه ی 60 قرار می گیرد. اجرای شعر را از اولی به یادگار دارد و عمق اندیشه را از دومی . و این ترکیب مبارک شعر او را به یکی از شعرهای خواندنی این سال ها تبدیل می کند. شعر بنی مجیدی شعری شورشی است و این شورش را هم می توان از جسارت او در خلق تصاویری عجیب از عناصری نامتجانس سراغ گرفت و هم از نگاهش به دنیا که شورش دهه ی شستی های اروپا را به یاد می آورد مانند این شعر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-این قدر از قیر داغ و کلاغ سیاه نگویید&lt;br /&gt;حداقل، زاغ و زاغچه های عوضی، ناراحت می شوند؟!&lt;br /&gt;-از این درختان گیس بریده هم کمتر بگویید&lt;br /&gt;چه کسی می گفت؛ ما اولاد احمق آدمیم&lt;br /&gt;اولا باید ثابت کنیم که آدمیم&lt;br /&gt;ثانیا با کلاغی که بهترین جای باغ، غارغار می کند&lt;br /&gt;چه کار داریم!؟&lt;br /&gt;او به وظیفه ی موعود، عمل می کند&lt;br /&gt;و ما هم قول شرف می دهیم&lt;br /&gt;که رل بهتری در این نمایش، بازی کنیم! (صفحه 53 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چه شورشی این گونه در شعر این سال ها کم نبوده است اما ناگفته پیداست تعداد شاعرانی که مانند بنی مجیدی توانسته باشند از چنین شورشی به شعر برسند آن قدرها هم زیاد نیست. باری در این زمانه ی سوگ همین مقدار اشاره کافیست. حالی دیگر و مجالی دیگر لازم است تا به خوب و بد هنر شاعر بپردازیم.&lt;br /&gt;کلاهم را به افتخار شاعری بر می دارم که سرانجام رنج خویش را با ابدیت پیوند زده است. در سوگ او پیاله ی شعر چندی واژگون خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;شعرها از منبع زیر نقل شده اند:&lt;br /&gt;منصور بنی مجیدی، سهم من همیشه دلتنگی است، چاپ اول 1383 ، نشر فرهنگ ایلیا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;این مطلب را در نخستین ساعات پخش شدن خبر درگذشت منصور بنی مجیدی به سفارش صفحه ی ادبی یکی از روزنامه ها نوشتم و بنا بود چهارشنبه 12 تیرماه جاری چاپ شود. گویا در آخرین ساعات شب این یادداشت مشمول ممیزی شده و از صفحه ی مورد نظر حذف شد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-2383028307923954621?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/2383028307923954621/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=2383028307923954621&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2383028307923954621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/2383028307923954621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='در سوگ شاعر شورشی گیلان'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-3707591748211306627</id><published>2008-06-30T11:42:00.003+04:30</published><updated>2008-06-30T12:28:18.236+04:30</updated><title type='text'>در دفاع از جایزه های خصوصی شعر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش اقلیت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افراط درهر کاری خلاف عقل است. در مورد نظریه پردازی که فعالیتی به شدت تعقلی است افراط به پیدایی تعصب منجر می شود که ناگزیر نظریه را از حالت کاربردی خارج می کند و با دور کردن آن از واقعیت های موجود به آن حالتی آرمانی می بخشد.&lt;br /&gt;پاره ای از واکنش ها که این روزها از سوی برخی مخاطبان ادبیات و فعالان عرصه ی فرهنگی نسبت به روند فعالیت های فرهنگی گروه های مستقل ادبی در کشور و به خصوص جوایز خصوصی ادبی ابراز می شود از مصادیق بارز این رویکرد افراطی است. در عین حال در این مورد به خصوص علاوه بر افراطی گری در بسیاری از این واکنش ها می توان به وضوح تمایل این افراد به نشان دادن خود از راه نفی "دیگری" را شاهد بود. در چنین موضع گیری هایی به واقع میان راست افراطی و چپ افراطی تفاوت چندانی وجود ندارد. راهکارهای نشان داده شده از سوی یکی به تقویت و تحکیم اهداف دیگری منجر می شود. در حالی که راست افراطی با تلاش برای ایجاد انسداد فرهنگی و قبضه کردن فضای فرهنگی کشور در انحصار موافقان مطلق سیاست های خود رویه ای افراطی را در پیش گرفته است ، چپ افراطی نیز با در پیش گرفتن سیاست قهر و دعوت به ترک صحنه ی فعالیت های فرهنگی به پیش رفتن این سیاست راست کمک کرده و ناخودآگاه شرایط را برای حذف هر چه بیشتر تکثر از فضای فرهنگی کشور و خالی ماندن عرصه برای فعالان راست هموار می کند. در حالی که تلاش جریان راست افراطی در این زمینه با منطق ساده ی "منفعت طلبی" قابل توجیه است رفتار چپ افراطی به دلیل فقدان منطق عقلانی و تکیه کردن بر آرمان خواهی بدون پشتوانه ی عملی بیشتر به "خودزنی" شباهت پیدا می کند. و این نتیجه گیری تازه خوشبینانه ترین فرض ممکن برای تحلیل بعضی از این واکنش هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جوایز ادبی جه سودی دارند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بیایید برای آغاز بحث بر سر چند مفهوم اصلی توافق کنیم. اولین گام پذیرفتن این اصل است که فرهنگ به عنوان پدیده ای ارگانیک از تعامل و گفت و گوی دیدگاه های مختلف پدید می آید و رشد می کند. برای اثبات این ادعا زحمت زیادی لازم نیست. به لحاظ عقلی علوم انسانی به دلیل ماهیت منطقی خود در یک فضای زنده ی بحث و گفت و گو امکان رشد پیدا می کنند. دموکراسی آتن قدیم، فضای آزاد فرانسه ی قن نوزدهم و در نهایت دموکراسی های لیبرال قرن بیستم که لااقل به لحاظ نظری ملزم به ایجاد امکان گفت و گو و تضارب آرا برای شهروندان خود بوده اند به عنوان نمونه های تاریخی موید این مدعا هستند. آنچه امروز به عنوان میراث فرهنگی و ادبی جهان می شناسیم و پشتوانه ی آثار ماست از درون چنین فضاهایی شکل گرفته است. این در حالی است که تجربه ی تاریخی نشان می دهد در جوامع بسته و توتالیتر مانند شوروی زمان استالین، آلمان هیتلری و چین مائو چیزی جز دستورالعمل های حزبی و ادبیات فرمایشی به وجود نمی آید.&lt;br /&gt;دومین مفهومی که برای بحث ما اهمیت دارد شناخت مکانیسم هایی است که به ایجاد تعامل و گفت و گو در فضای فرهنگی منجر می شود. فرهنگ بر خلاف سیاست به جهت آن که مقوله ای نظری است و با احتیاجات روزمره ی زیست انسانی پیوندی عملی برقرار نمی کند به نسبت سیاست کمتر به عرصه ی منازعه ی قدرت تبدیل می شود. اینجا بر خلاف سیاست تبلیغات و در دست داشتن امکانات مادی به تنهایی نمی تواند پیروزی یک جریان بر دیگری را تضمین کند. در واقع به دلیل ماهیت نسبی اندیشه در عرصه ی فرهنگ نظام طبقاتی حکمفرما نیست و طبقه بندی های این عرصه بیشتر ماهیتی صوری و قراردادی دارند که به سادگی نیز می تواند تغییر کند. به این ترتیب واضح است که برای ایجاد یک فضای فرهنگی پویا وجود گروه های مختلف و مخالف امری ضروری و حتمی است. در کشورهایی مانند ایران که حکومتی ایدئولوژیک دارند از آنجا که گروه سیاسی حاکم برای بقا علاوه بر قدرت اقتصادی و سیاسی به برتری فرهنگی و ایدئولوژیک نیز نیازمند است عموما با پیش بردن فضای فرهنگی کشور به سمت انسداد فرهنگی تلاش می کند از اهمیت و تاثیر گروه های دگراندیش در جامعه بکاهد. واقعیت این است که این رفتار بیش از هرچیز با جلوگیری از رشد و شکوفایی فرهنگی کشور هم به زیان گروه حاکم تمام می شود و هم در بلند مدت آثار تخریبی خود را در سطح جامعه نشان می دهد. از جمله این آثار تخریبی می توان به سقوط اخلاقی جامعه و ناکارامد شدن نهادهای فرهنگی در ایجاد نشاط،، خلاقیت و نوآوری در جامعه اشاره کرد.&lt;br /&gt;در چنین شرایطی وظیفه ی روشنفکران به عنوان اقشار فرهنگی جامعه این است که با فعالیت های مسالمت آمیز هم ارز با اقدامات دولت کمبود ناشی از تلاش دولت در جهت ایجاد انسداد فرهنگی را جبران کنند و اجازه ندهند تا آثار منفی حذف زایش فرهنگی گریبان گیر جامعه شود.&lt;br /&gt;همان طور که در عرصه ی سیاسی مطابق نظریه ی پارسونز به وجود آمدن گروه های تک موضوعی غیر دولتی به عقب راندن دولت از عرصه ی عمومی و حفظ حقوق همه ی اقشار جامعه منجر می شود در جامعه ی ادبی نیز وجود جوایز تک موضوعی غیر دولتی کارکردی مشابه پیدا می کند و به نوعی ضامن حفظ سلامت این عرصه و تضمینی برای حفظ تکثر در عرصه ی عمومی فرهنگ خواهد بود.&lt;br /&gt;جوایز ادبی غیر دولتی به عنوان منبعی برای جلب توجه جامعه به فعالیت های مستقل ادبی که به هر صورت در کشور امکان انتشار یافته اند یکی از مکانیسم های جامعه ی روشنفکری برای مقابله با انسداد فرهنگی هستند. این جوایز به شهروندان امکان می دهند که بتوانند از میان آثار موجود دست به انتخاب بزنند و به تدریج به شکلی مسالمت آمیز صدای گفتمان های در حال حذف شدن را به گوش جامعه می رسانند.&lt;br /&gt;جوایز ادبی خصوصی به دلیل ماهیت مستقل خود بر خلاف باور بعضی از منتقدین به ایجاد هژمونی قدرت در عرصه ی فرهنگی منجر نمی شوند. این جوایز بر عکس با قطعه قطعه کردن قدرت و تقسیم آن میان گروه های مختلف تنها راه معقول برای جلوگیری از تمرکز قدرت و حذف صداهای اقلیت به شمار می روند. هر چه تعداد این جوایز بیشتر شده و به سمت تخصصی شدن پیش بروند کارایی آنها برای برآوردن منظور فوق بیشتر خواهد شد.&lt;br /&gt;بنا براین قهر کردن با جوایز ادبی آن هم با این انگیزه ی خودخواهانه که چرا در این جوایز مثلا نام هایی مطرح شده اند که با سلیقه ی ادبی شخص منتقد جور در نمی آیند اقدامی غیر فرهنگی و در جهت گسترش هر چه بیشتر سقوط فرهنگی جامعه است. باید دانست که آسیب های اقتصادی و سیاسی به همان سرعت که به وجود می آیند قابل جبران هستند اما آسیبی که در نتیجه ی سقوط فرهنگی یک جامعه پدید می آید حتا با گذشت چندین نسل به سادگی قابل جبران نیست و تبعات آن دامنگیر همه از جمله عاملان حکومتی انسداد فرهنگی، منتقدان آرمانگرای این حکومت و سایر اقشار مردم خواهد شد. بنا براین این ادعا که با کنار کشیدن از عرصه ی فرهنگی کشور می توان به بهبود اوضاع کمک کرد اشتباهی غیر قابل جبران است.&lt;br /&gt;این در حالی است که همیشه گروه های منتقد این امکان را دارند که با تاسیس جایزه ای جدید توجه جامعه را به سمت آن تلقی خاص از ادبیات که با سلایق آنها همخوانی دارد جلب کنند. بدیهی است که میزان اعتبار هر جایزه به ضریب نفوذ سلیقه ای بستگی دارد که آن جایزه نمایندگی اش را در جامعه ی فرهنگی و کتاب خوان بر عهده گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعر و جوایز ادبی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شعر به عنوان یکی از قدیمی ترین اشکال خلاقیت ادبی در کشور ما از نفوذ ویژه ای در جامعه برخوردار است. این نفوذ در شرایط کنونی و با توجه به نفوذ مدرنیته در جامعه ی شهری به باور نگارنده کماکان ادامه پیدا کرده است. دلیل تجربی من برای این ادعا این است که اگرچه در سال های نیمه ی اول دهه ی هشتاد رسانه های پرنفوذ روشنفکری آشکارا به تبلیغ ایده ی ناکارامدی شعر در جامعه ی مدرن و برتری ژانر رمان دست زدند و به رغم آن که جوایز فراگیر ادبی عملا شعر را از دستور کاری خود خارج کردند در نهایت هنوز هم میان تیراژ کتاب های شعر و داستان تفاوت معنی داری احساس نمی شود. در واقع به گواهی آمار از استثتاهای هر دو ژانر که بگذریم تیراژ شعر جدی و داستان جدی تنها حدود 1000 نسخه با هم تفاوت می کند و این تفاوت برای این نتیجه گیری که ضریب نفوذ داستان در جامعه بیشتر از شعر است به هیچ وجه کافی نیست.&lt;br /&gt;به لحاظ نظری نیز استدلال طرفداران تئوری برتری داستان بر تجربه ای تاریخی استوار است که می توان نشان داد در زمان حاضر و در کشور ما موضوعیت چندانی ندارد. استدلال کلیدی این نظریه چنین است که چون زایش گونه ی رمان همزمان با شکل گیری طبقه ی متوسط و پیدایش مدرنیزاسیون در جوامع صنعتی اتفاق افتاده است و این امر رمان را در قرن نوزدهم به ژانر محبوب طبقه ی متوسط جوامع اروپایی بدل کرده است این تجربه در هر نقطه ی دیگر دنیا که مدرنیزاسیون را تجربه می کند ناگزیر اتفاق خواهد افتاد. این در حالی است که واقعیت های موجود نشان می دهد در دنیای امروز نقش رسانگی ادبیات به رسانه های قدرتمندتری مانند تلویزیون که در اصطلاح رسانه های گرم نامیده می شوند محول شده و بنابراین انتظار ایفای نقش رسانه ی مسلط بورژوازی از ادبیات داستانی در شرایط کنونی انتظار بیهوده ای است. ادبیات در زمانه ی حاضر در حقیقت بیشتر نقش رسانه ی اقلیت های سیاسی، فکری، نژادی و قومی را بر عهده دارد تا رسانه ی بورژوازی و در چنین شرایطی شعر به لحاظ فشرده کردن تجربه ی انسانی و تبدیل آن به کپسول های فشرده ی اطلاعات و زیبایی شناسی بیشتر قادر خواهد بود چنین نقشی را در جامعه ی مدرن ایفا کند که سرعت عمل اصل اولیه ی انتقال اطلاعات در آن است . و در نهایت تجربه نشان می دهد در چنین شرایطی حتا ژانر داستان نیز با فاصله گرفتن از روایت خطی طولانی و تک صدایی و حرکت به سمت تجربه گری در فضاهای استعاری و چندصدایی هر روز بیش از پیش به شعر نزدیک می شود.&lt;br /&gt;در جامعه ی امروز ایران به دلیل عملکرد طرفداران تئوری مذکور و مسدود شدن راه های طبیعی عرضه و انتخاب شعرمتاسفانه امکان چندانی برای مخاطب وجود ندارد که از میان انبوه شعرهای منتشر شده در هر سال دست به انتخاب بزند. آشکار است که یکی از کارکردهای اصلی هر جایزه ی ادبی پر کردن چنین خلائی است. بنابراین تولد هر جایزه ی ادبی با موضوع شعر را در شرایط کنونی باید اتفاق مبارکی دانست. این امر به خصوص در مورد دو جایزه ی شعری که اخیرا اعلام موجودیت کرده اند یعنی جایزه ی شعر خورشید و جایزه ی نیما صادق است. مهم ترین ویژگی این دو جایزه تخصصی بودن آنهاست. در جایزه ی شعر خورشید آثار زنان شاعر به شکلی مجزا بررسی می شود و جایزه ی نیما به بررسی ارزش های ادبی تک شعرهای کتاب نشده ای که در مجلات چاپی و الکترونیکی منتشر شده اند اختصاص یافته است. این ویژگی به این دو جایزه اجازه می دهد تا در فضایی محدودتر از یک جایزه ی فراگیر عمل کرده و به این ترتیب صداهایی را نمایندگی کنند که احیانا ممکن است در جریان یک جایزه ی عمومی از انتخاب شدن باز مانده باشند . در عین حال برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب هنوز جای جوایزی که به مقوله های دیگری همچون شعر تجربی ، شعر بلند ، هایکوو دیگر انواع شعر به طور تخصصی بپردازند خالی است. همین طور فقدان جوایزی که هر کدام جداگانه و به شکل تخصصی به انتخاب از میان گرایش های عمومی شعر همچون شعر زبان، شعر گفتار، شعر حجم و غیره بپردازند به گونه ی محسوسی حس می شود. شاید اگر منتقدان جوایز ادبی با احساس این کمبودها وارد گود شوتد و هر کدام با تاسیس یک جایزه ی ادبی به جبران این کمبودها بپردازند بتوانیم در چند سال آینده شاهد شکوفایی دوباره ی ادبیات و رونق بازار کتاب های ادبی باشیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;آنچه خواندید متن کامل &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=62776&amp;amp;Title="&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;مقاله ای است که &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;امروز دوشنبه 10 تیرماه در روزنامه ی اعتماد ملی منتشر کرده ام متاسفانه در متن روزنامه واژه ی "هم ارز" به معنای دارای ارزش برابر به صورت "هم عرض" به معنای در کنار یا دوشادوش چیزی بودن منعکس شده بود که موجب تحریف معنای متن شده است و به این وسیله تصحیح می شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-3707591748211306627?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/3707591748211306627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=3707591748211306627&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3707591748211306627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3707591748211306627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='در دفاع از جایزه های خصوصی شعر'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-5987226508371583037</id><published>2008-05-05T13:39:00.005+04:30</published><updated>2008-05-05T14:10:14.441+04:30</updated><title type='text'>دو کتاب جدید</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تنایشگاه کتابی دیگر با همه ی خوبی ها و بدی هایش از راه رسید. در نمایشگاه امسال سه کتاب از من برای اولین بار عرضه می شوند در ادامه این کتاب ها را به اختصار معرفی می کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7Phx6G9cI/AAAAAAAAAB8/TRzryifwyfE/s1600-h/HAIKO1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196819199271826882" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7Phx6G9cI/AAAAAAAAAB8/TRzryifwyfE/s200/HAIKO1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;هایکوهای نسل بیت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این کتاب گزیده ای است از هایکوهایی که سه شاعر نسل بیت یعنی آلن گینزبرگ، جک کرواک و گری اسنایدر در دهه های 50 و 60 میلادی منتشر کرده اند. این هایکوها را از منابع مختلفی گردآوری کرده ام که در قالب یک کتاب 128 صفحه ای همراه با مقدمه ای درباره ی رویکرد نسل بیت به میراث معنوی شرق و توضیحی درباره ی روند شکل گیری این رویکرد در ادبیات انگلیسی زبان برای نخستین بار به مخاطب ایرانی عرضه می شود. گزیده ای از متن کتاب همراه با مقدمه &lt;a href="http://emzaa.ir/news.php?extend.54"&gt;اینجا&lt;/a&gt; منتشر شده است که مخاطبان برای آشنایی با کتاب می توانند به آن مراجعه کنند. این کتاب که طراحی صفحات آن را دوست خوبم شروین پاشایی به شایستگی انجام داده است در روزهای آخر نمایشگاه توسط نشر مینا عرضه خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7QJx6G9dI/AAAAAAAAACE/Fkg8meEp7pI/s1600-h/Monteskio-L1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196819886466594258" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7QJx6G9dI/AAAAAAAAACE/Fkg8meEp7pI/s200/Monteskio-L1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;منتسکیو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب یکی دیگر از مجموعه کتاب های بزرگان اندیشه ی نشر مشکی است. شکل گیری آن در واقع به نشست های خصوصی اندیشه ای باز می گردد که سال گذشته همراه با چند تن از دوستان در سایت &lt;a href="http://www.valselit.com/sresults.aspx?categ=4"&gt;والس&lt;/a&gt; برگزار می کردیم. در این نشست ها که موضوع آن بررسی اندیشه ی سیاسی بود من در سه جلسه به ارائه ی مقالاتی با عنوان کلی سیاست در آراء حکمای قرن هیجدهم فرانسه پرداخته بودم و این کتاب جکیده ای از مطالبی است که در جلسه ی مربوط به منتسکیو در آن نشست ها ارائه کرده بودم. منتسکیو کتاب کوچکی است که بیشتر برای آشنایی مقدماتی خواننده با مبانی فلسفه ی این چهره ی مهم عصر روشنگری به کار می آید و فرازهایی از آثار او نیز به انتخاب و ترجمه ی من در اختیار خواننده قرار گرفته است تا خواننده با لحن و زبان خود منتسکیو نیز آشنایی حاصل کند. &lt;a href="http://www.meshkipublication.com/TOZIHAT%20Monteskio.htm"&gt;بخشی از متن این کتاب &lt;/a&gt;را می توانید در سایت رسمی نشر مشکی بخوانید. لازم به تذکر است که امسال نشر مشکی به صورت اشتراکی در غرفه ی نشر مثلث در نمایشگاه حضور دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب های دیگر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجموعه شعر وقتی شبیه عجیب کتاب دیگری است که اگرچه از انتشار آن چند ماه می گذرد و خوشبختانه در این مدت از اقبال دوستداران شعر جدی بی بهره نبوده است اما برای نخستین بار در نمایشگاه کتاب امسال توسط نشر ثالت عرضه می شود. در ادامه گزیده ای از نظرهای منتشر شده ی منتقدان درباره ی این کتاب را نقل می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سپیده جدیری&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بهنام اما در چهارمین کتاب شعر خود، «وقتی شبیه عجیب»، رویکردی چشمگیر به نوعی موسیقی داشته که نه تنها با موسیقی شعر دیگر شاعران، که با موسیقی شعرهای پیشین خودش نیز تفاوت زیادی دارد. در توصیف این رویکرد، همین بس که بگوییم&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7Rhx6G9eI/AAAAAAAAACM/qkwbijrBP28/s1600-h/323112_orig.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196821398295082466" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 129px; CURSOR: hand; HEIGHT: 185px" height="318" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7Rhx6G9eI/AAAAAAAAACM/qkwbijrBP28/s200/323112_orig.jpg" width="129" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; موسیقی در اشعار جدید بهنام کارکردی به تمام معنا «سوبژکتیو» و درونی و نه «ابژکتیو» و ظاهری پیدا کرده، چنان که دیگر به آن تکرارها هم نیازی نیست و اگر هست، موسیقی، نه زینتی برای آهنگین ساختن شعر، که خودِ شعر است&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سجاد صاحبان زند:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;شاعر به کرات همچون بازي آينه ها به ارجاع خود مي پردازد. او از خود مي آغازد تا بار ديگر به خود برسد. از تن به تن و از کلمه به کلمه. با اين همه، واژه هاي عليرضا بهنام همچون شناگر هراکليوس نمي خواهند در شنايي در يک رودخانه (حالا متن) مکرر شوند.بايد آن را رودي سرشار از کف هاي فراوان دانست که هيچ کدام شان شبيه به هم نيستند، هرچند در ظاهر شبيه اند.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سهیل غافل زاده&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;متن مورد بحث ، اغلب به گونه ای است که می توان از هر جای متن به آن وارد واز هر جای دیگرش از آن خارج شد.یعنی اساسا چنین متنهایی چنین اقتضا می کنند.چرا که این دست متنها به دلیل عدم هدفمندی و نشانه گیری به مقصد نویسش نه می خواهند و نه می توانند نامه را به دست صاحبش برسانند.چون اغلب یا پستچی در لباس پستچی ظاهر نمی شود که صاحب نامه او را بشناسد و به سمت پستچی برود و نامه اش را دریافت کندو نه نامه در کیفی شیبه کیف پستچی ها قرار دارد و نه صاحب نامه در نشانی نوشته شده روی نامه حاضر می شود و این خصوصیتی شبیه خصوصیت ویروس است که مدام شکل عوض می کند، چند لحظه تورا متوجه چیزی می کند و سریعا تخریبش می کند و از آن نیز در می گذرد.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رضا آشفته:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اگر كسي مي‌خواهد يك مجموعه شعر تازه و با ويژگي‌هاي زبان‌شناختي بخواند، مجموعه شعر &lt;وقتي شبيه عجيب&gt; عليرضا بهنام يك نمونه بكر و ناب در اين باره است. اين كتاب را نشر ثالث در 1100 نسخه منتشر كرده است. در اين كتاب 3 كتاب &lt;شب اسرافيل&gt;، &lt;وقتي شبيه عجيب&gt; و &lt;شبيه فراموشي&gt; آمده است. هر 3 كتاب شامل شعرهاي چند لا‌يه، خوش ساخت و هنجارگريز است. كساني از پس خواندن اين شعرها برمي‌آيند كه با مقوله شعر، ادبيات، تاريخ، سياست، زبان‌شناسي و... آشنايي داشته و همين‌ها اسباب حوصله و دقت را براي درك و ارتباط اين آثار فراهم مي‌سازد.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روز سه شنبه هفدهم اردیبهشت ماه جاری این کتاب در فرهنگسرای سلامت واقع در رسالت – بلوار دلاوران – بعد از جهارراه آزادگان جنب فروشگاه شهروند از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر (&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1124795&amp;amp;Lang=P"&gt;خبر ایسنا &lt;/a&gt;را لطفا تصحیح کنید) با حضور و سخنرانی رضا چایچی، مهرنوش قربانعلی، سپیده جدیری، مهری جعفری، سهیل غافل زاده، علی مسعودی نیا، حسین ایمانیان و شهریار خسروی نقد و بررسی خواهد شد که حضور همه ی علاقه مندان را پیشاپیش خیر مقدم می گویم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7VGh6G9fI/AAAAAAAAACU/IRrhRGlx59E/s1600-h/KAFKAA+copy.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196825328190158322" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7VGh6G9fI/AAAAAAAAACU/IRrhRGlx59E/s200/KAFKAA+copy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در نهایت باید به عرضه ی چاپ دوم کتاب کلاه کافکا در نمایشگاه اشاره کنم که برای مخاطبان شعرهای ریچارد براتیگان ممکن است جذاب باشد. اگر احیانا این کتاب را ندیده اید می توانید آن را از غرفه ی نشر مشکی تهیه کنید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-5987226508371583037?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/5987226508371583037/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=5987226508371583037&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/5987226508371583037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/5987226508371583037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='دو کتاب جدید'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7Phx6G9cI/AAAAAAAAAB8/TRzryifwyfE/s72-c/HAIKO1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-8505685648907352549</id><published>2008-05-04T13:29:00.000+04:30</published><updated>2008-05-05T13:38:32.253+04:30</updated><title type='text'>برای تشویق به کتاب خوانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7N2B6G9bI/AAAAAAAAAB0/LizMLEv0gr4/s1600-h/rooziroozegari-poster3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196817348140922290" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7N2B6G9bI/AAAAAAAAAB0/LizMLEv0gr4/s200/rooziroozegari-poster3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این روزها همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب تهران دوباره بحث قدیمی خالی ماندن سبد خرید خانوار از کتاب به موضوع قابل توجهی در جامعه تبدیل شده است. واقعیت این است که ملت ایران در مقاطع مختلفی در تاریخ به صورت مقطعی به کتاب خوانی گرایش پیدا کرده که زمانه ی حاضر متاسفانه در شمار آن مقاطع تاریخی نیست. این مساله را می توان از جنبه های مختلفی بررسی کرد و بی تردید شرایط اقتصادی و دغدغه های معیشتی مردم در سال های اخیر سهم عمده ای در بی رغبت شدن آنها به کتاب و کتاب خوانی داشته است. اما در کنار این مساله ضعف سیستم انتشار و معرفی کتاب را نیز در ایجاد بی رغبتی به کتاب خوانی نباید دست کم گرفت. بالا رفتن حجم تولید کتاب در کنار نقص مکانیزم های موجود برای ارزشیابی کتاب در فضای کنونی یکی از مهم ترین دلایلی است که مخاطب علاقه مند به کتاب را از کتاب خوانی منصرف کرده و یا او را به سوی گزینه های مطمئن و امتحان پس داده در فضای نشر سوق می دهد.&lt;br /&gt;در این میانه نقش مطبوعات ، منتقدان و جوایز ادبی بیش از پیش اهمیت پیدا می کند. در واقع همکاری این مثلث طلایی تنها چاره ای است که برای فرار از این بحران پیش روی صنعت نشر ما قرار دارد. تلاش عمده ی همکاران ما در جایزه ی روزی روزگاری بر این است که تا سر حد امکان فضایی عادلانه و دموکراتیک فراهم آوریم تا در سایه ی آن امکانی برای مخاطب پدید آید که از میان آثار منتشر شده در یک سال دست به انتخاب بزند. بدیهی است که این هدف تنها زمانی حاصل می شود که مخاطب بتواند به سلامت نتایج این انتخاب مطمئن باشد. از همین رو جایزه ی روزی روزگاری از همان ابتدا بنای کار خود را بر شفاف سازی و قانونمند بودن مراحل انتخاب گذاشته است. انتشار اساسنامه ی مصوب هیات امنای جایزه و ارتباط مستمر با اصحاب رسانه ها از جمله تمهیداتی است که در این جهت توسط دبیرخانه ی جایزه به کار گرفته می شود.&lt;br /&gt;در این دوره از جایزه با آن که تلاش بر این بوده است که در هر سه رشته ی اعلام شده یعنی رمان ، مجموعه داستان کوتاه و اثر داستانی غیر ایرانی تا پیش از برگزاری نمایشگاه کتاب فهرست نامزدهای نهایی داوران به جامعه معرفی شوند که این کار با همیاری همه ی دست اندرکاران جایزه در آستانه ی نمایشگاه محقق شد اما متاسفانه در رشته ی رمان ایرانی به دلایلی که به تفصیل در بیانیه ی دبیرخانه ی جایزه به آن اشاره شد امکان رقابت میان آثار به وجود نیامد. نگارنده به جد معتقد است که تولید رمان فارسی یکی از مهم ترین شاخص های سلامت فضای ادبی جامعه است و نقصانی که در این زمینه در سال گذشته پدید آمد می تواند برای جامعه ی فرهنگی ما عواقب زیان باری را در پی داشته باشد. متاسفانه در سالی که گذشت انتشار رمان فارسی با موانعی مواجه شد که آمار بسیار اسفباری در این حوزه بر جای گذاشت. انتشار تنها 22 عنوان رمان جدی در طول یک سال نقصانی جدی است که امکان انتخاب را از مخاطب حرفه ای سلب کرده و زیان هایی جدی به پیکر ادبیات ما وارد می کند . دبیرخانه ی جایزه صمیمانه امیدوار است که در سال پیش رو با حذف موانع و پدید آمدن امکان انتشار برای آثاری که در انتظار عرضه به بازار کتاب مانده اند این نقیصه رفع شود.&lt;br /&gt;در انتها لازم می دانم تاکید کنم که نتایج یک جایزه ی ادبی تنها توصیه ای از جانب بخشی از نخبگان ادبیات به جامعه است و میزان مقبولیت آن در جامعه به میزان اعتمادی بستگی دارد که کتاب خوانان به آرای این بخش از نخبگان خود دارند. بنا براین با عنایت به تعدد جوایز ادبی در کشور می توان امیدوار بود که روزی هر سلیقه ای در جامعه ی ادبی ما صاحب جایزه ای باشد که به عنوان چراغی پیش روی علاقه مندان ادبیات عمل کند و به این ترتیب آثار با ارزش هر سال از برآیند نتایج همه ی جوایز معتبر سال شناخته شود. بی شک تا آن زمان جوایز ادبی موجود تمام تلاش خود را به کار خواهند بست که با انتخاب های عادلانه و منطقی پاسخگوی نیاز جامعه ی کتاب خوان کشور باشند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ا&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;ین یادداشت یکشنبه 15 اردیبهشت ماه 1387 در روزنامه ی اعتماد به چاپ رسید &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-8505685648907352549?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/8505685648907352549/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=8505685648907352549&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8505685648907352549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8505685648907352549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='برای تشویق به کتاب خوانی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/SB7N2B6G9bI/AAAAAAAAAB0/LizMLEv0gr4/s72-c/rooziroozegari-poster3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-6416281494444302779</id><published>2008-03-26T12:26:00.002+04:30</published><updated>2008-03-26T12:33:13.228+04:30</updated><title type='text'>هدیه ی بهاری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R-oC3ZJo8nI/AAAAAAAAABs/CCjUBoMkGuA/s1600-h/spring.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181957471910556274" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 182px; CURSOR: hand; HEIGHT: 218px" height="221" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R-oC3ZJo8nI/AAAAAAAAABs/CCjUBoMkGuA/s200/spring.jpg" width="182" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دوباره فصل بهار همراه با عید نوروز از راه رسید. اگرچه آنچه این روزها در اطراف ما می گذرد چندان نشانی از شادمانی عید ندارد اما تصور می کنم مناسبتی از این دست می تواند به آدم هایی مثل ما کمک کند که لااقل در ذهن خود اندکی از ناملایمات پیرامونی فاصله بگیریم و با غوغایی که از رنگ و عطر و زیبایی در طبیعت بر پا شده است هماهنگ شویم. بگذارید دیگران هر چه می خواهند بکنند. زیبایی پیروز نهایی این میدان است.&lt;br /&gt;به عنوان هدیه ای برای خوانندگان این صفحه دو بند از شعر مشهور چهار کوارتت اثر تی اس الیوت را که مدت ها پیش برای مقابله با ترجمه ی جدید یکی از دوستان به فارسی برگردانده بودم در این جا منتشر می کنم. نوروزتان پیروز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برنت نورتون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان حال و زمان گذشته&lt;br /&gt;هر دو حاضر خواهند بود احتمالا در زمان اينده&lt;br /&gt;و زمان آينده حضور دارد در زمان گذشته&lt;br /&gt;اگر همه ي زمان جاودانه حاضر است&lt;br /&gt;همه ي زمان بازخريدني نيست&lt;br /&gt;آنچه مي توانست باشد تجريدي است&lt;br /&gt;باقي مانده به شكل احتمالي دائمي&lt;br /&gt;تنها در سرزميني از پندار&lt;br /&gt;آنجه مي توانست باشد و آنچه بوده است&lt;br /&gt;به يك پايان اشاره دارند ، كه هميشه زمان حال است&lt;br /&gt;آواي گام ها در حافظه طنين مي افكند&lt;br /&gt;در گذرگاهي كه از ان گذر نكرديم&lt;br /&gt;به سوي دري كه هرگز بازش نكرديم&lt;br /&gt;به سمت باغ گل سرخ.، كلام من اين گونه&lt;br /&gt;طنين مي افكند در ذهن شما&lt;br /&gt;اما به چه منظور&lt;br /&gt;آشفته كنيم غبار را بر جامي از برگ گل هاي سرخ&lt;br /&gt;نمي دانم&lt;br /&gt;پژواك هاي ديگر&lt;br /&gt;باغ را پر كرده اند ، لازم است دنبالشان كنيم؟&lt;br /&gt;زودباشيد ، پرنده گفت ، پيدايشان كنيد ، پيدايشان كنيد،&lt;br /&gt;ان گوشه. درون اولين دروازه ،&lt;br /&gt;به سوي اولين دنيا ، لازم است دنبال كنيم&lt;br /&gt;اين فريب باسترك را؟ به سوي اولين دنيايمان.&lt;br /&gt;آن ها آن جا بودند ، باشكوه ، ناديدني،&lt;br /&gt;در حركتي بدون اجبار ، بالاي برگ هاي مرده،&lt;br /&gt;در اين گرماي پاييزي ، ميان هواي سيال،&lt;br /&gt;و پرنده ندا داد ، در پاسخ به&lt;br /&gt;نواي ناشنيده اي مخفي شده در بوته زار&lt;br /&gt;و جرقه اي ناديدني كه عبور كرد ، به سمت گل هاي سرخ&lt;br /&gt;شبيه گل هايي بود كه به آن ها نگاه مي شود&lt;br /&gt;انجا آن ها مثل ميهمانان ما بودند ، پذيرفته شده و پذيرنده ،&lt;br /&gt;پس ما حركت كرديم ، وانها ، با الگويي رسمي&lt;br /&gt;در امتداد كوچه ي خالي ، به سمت حصاري دايره اي،&lt;br /&gt;براي نگاه كردن به آبگيري زهكشي شده ،&lt;br /&gt;آبگير خشك ، سيمان خشك ، با لبه هايش قهوه اي&lt;br /&gt;و آبگير پر شده بود با آبي از آفتاب&lt;br /&gt;و نيلوفر برخاست ، آرام ، آرام،&lt;br /&gt;آن سطح مي درخشيد از دل نور&lt;br /&gt;و آنها در پس ما بودند ، منعكس شده در آبگير،&lt;br /&gt;سپس ابري گذشت ، و آبگير خالي بود.&lt;br /&gt;برويد ، پرنده گفت ، چرا كه برگ ها پر از كودكان بودند،&lt;br /&gt;كه با هيجاني پنهان . خنده هاشان را فرو برده بودند&lt;br /&gt;برويد برويد برويد ، پرنده گفت :نوع بشر&lt;br /&gt;زياد تحمل واقعيت را ندارد&lt;br /&gt;زمان گذشته و زمان اينده&lt;br /&gt;آنچه مي توانست باشد و ان چه بوده است&lt;br /&gt;به يك پايان اشاره دارند ، كه هميشه زمان حال است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سير و ياقوت كبود در لجن&lt;br /&gt;لكه اي خون نقش خورده بر محور چرخ ها،&lt;br /&gt;ميله اي شناور در خون&lt;br /&gt;آواز مي خواند زير داغ هاي كهنه&lt;br /&gt;تسكين مي دهد نبرد هاي فراموش شده ي ديرين را&lt;br /&gt;رقصي در امتداد شريان&lt;br /&gt;جريان بلغم&lt;br /&gt;رقم خورده اند در شناور بودن ستارگان&lt;br /&gt;نشسته در تابستان در درختان&lt;br /&gt;حركت مي كنيم فراز درخت متحرك&lt;br /&gt;در نور بالاي برگ طرح دار&lt;br /&gt;و مي شنويم از طبقه ي خيس پايين&lt;br /&gt;كه يوز و گراز&lt;br /&gt;مانند گذشته غريزه را تعقيب مي كنند&lt;br /&gt;اما ميان ستارگان آشتي كرده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نقطه ي ثابتي اين جهان چرخان ، نه با كالبد نه بدون كالبد؛&lt;br /&gt;نه از جايي نه به سويي . در نقطه ي ثابت ، آن جا رقص جريان دارد،&lt;br /&gt;اما نه جلوگيري كن نه همراه شو ، و اين را ثبات نام مگذار،&lt;br /&gt;جايي كه گذشته و آينده گرد امده اند ، نه حركت از جايي نه به جايي،&lt;br /&gt;نه عروج نه هبوط ، جز براي يك نقطه ، نقطه اي ثابت،&lt;br /&gt;رقصي در كار نخواهد بود ، وتنها چيزي كه وجود دارد رقص است&lt;br /&gt;تنها مي توانم بگويم ، آن جا بوده ايم ، اما نمي توانم بگويم كجا.&lt;br /&gt;ونمي توانم بگويم ، چه مدت ، چون معنايش قرار دادن آن در محدوده ي زمان است&lt;br /&gt;ازادي دروني از خواهش عملي،&lt;br /&gt;آزاد شدن از عمل و رنج بردن ، ازاد شدن از درون&lt;br /&gt;و بيرون اجبار ، هنوز در حصار&lt;br /&gt;با افسون شعور ، نوري سفيد ثابت و در حركت&lt;br /&gt;جهيدن بدون حركت ، تمركز&lt;br /&gt;بدون حواس پرتي ، هم جهاني جديد&lt;br /&gt;و هم قديمي آشكار مي شوند ، فهميده شده&lt;br /&gt;در تكامل خلسه ي ناتمامش&lt;br /&gt;وضوح هراس ناتمامش&lt;br /&gt;با اين حال افسون گذشته و اينده&lt;br /&gt;پيچيده در ناتواني بدني در حال تغيير&lt;br /&gt;محافظت مي كند بشر را از بهشت و لعنت ابدي&lt;br /&gt;كه كالبد را ياراي تحمل آن نيست&lt;br /&gt;زمان گشته و زمان آينده&lt;br /&gt;اجازه مي دهند اما كمي هوشياري را&lt;br /&gt;هوشيار بودن به معناي در زمان بودن نيست&lt;br /&gt;اما تنها در زمان مي تواند لحظه ي حضور در باغ گل سرخ&lt;br /&gt;لحظه ي در ان الاچيق كه باران ضربه مي زد&lt;br /&gt;لحظه ي در كوران كليسا در گرگ و ميش&lt;br /&gt;به خاطر سپرده شود ، همراه با گذشته و اينده.&lt;br /&gt;تنها در زمان است كه زمان تسليم مي شود &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-6416281494444302779?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/6416281494444302779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=6416281494444302779&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6416281494444302779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6416281494444302779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='هدیه ی بهاری'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R-oC3ZJo8nI/AAAAAAAAABs/CCjUBoMkGuA/s72-c/spring.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-5433124382406092778</id><published>2008-01-13T12:27:00.000+03:30</published><updated>2008-01-13T12:31:34.702+03:30</updated><title type='text'>برای مهران قاسمی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خطابه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خنده هایت پیچیده روی چشم ها&lt;br /&gt;در این زمین زشت باشکوه نفوذ کرده ای&lt;br /&gt;در سردی هوای سحرگاهی&lt;br /&gt;ردیف دندان هات صبحانه ی شکوهمند این همه گریه&lt;br /&gt;و شوخی هات هنوز ورد زبان هاست&lt;br /&gt;بشنو، بفهم!&lt;br /&gt;چیز زیادی برای دیدن نیست&lt;br /&gt;می توانی بخندی اگر خواستی&lt;br /&gt;چشم هایت را می توانی ببندی&lt;br /&gt;شوخی کنی هنوز وقتی که از جاده های عوضی هلهله می رسد&lt;br /&gt;در این زمین چیز زیادی نیست&lt;br /&gt;تنها یکی – دو روزنامه&lt;br /&gt;با خبرهای یکی یکی پیچیده به کوره راهی نرسیده به گوش ها&lt;br /&gt;بشنو، بفهم!&lt;br /&gt;خنده هایت موج بر می دارد&lt;br /&gt;بخواب بر خیالت تخت&lt;br /&gt;در کوره راه معکوس&lt;br /&gt;پای شکسته ات را بیاور&lt;br /&gt;چیز زیادی که نیست را&lt;br /&gt;در خواب هم می توانی ببینی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت یک: باورش هنوز سخت است. نام مهران را با هر چیزی می شد همراه کرد جز مرگ. اصلا خود زندگی بود. سرزنده و طنزپرداز با روحیه ای که هر نا امیدی را از رو می برد. سال 81 بود یا 82 ، دقیق خاطرم نیست ، با هوشیار انصاری فر و فرامرز قره باغی در تدارک چاپ مجله ای بودیم ادبی و طبق معمول مشکل مجوز داشتیم. مهران که آن زمان مجله ای به نام دریچه را منتشر می کرد پیش قدم شد و اجازه  داد آن مجله که نامش را کتاب سه هفته گذاشته بودیم با امتیاز دریچه و به صورت یک ویژه نامه در باید. بعد هر چه پیش تر رفتیم مهران هم علاقه مند تر شد . طوری که آن اواخر همه ی کارهایش را زمین گذاشته بود و به کتاب سه هفته می رسید. آخرین شب وقتی ناگهان قرارمان با مدیر هنری مجله به هم خورد باز این مهران بود که به دادمان رسید و به خاطر اشنایی اش با نرم افزار صفحه بندی پیشنهاد کرد در بستن صفحات مجله کمکمان کند . این شد که یک شب بهاری من و مهران و فرامرز قره باغی تا صبح در دفتر دریچه نشستیم و 170 صفحه مجله را با هم بستیم.  کتاب سه هفته بیش از همان یک شماره منتشر نشد به همان دلیلی که خیلی از نشریات روزگار ما یک شماره ای ماندند. اما مهران قاسمی دوست خوب من و ما باقی ماند. کاش می شد هنوز هم بروم و در اعتماد ملی لبخند مهربانش را دوباره ببینم. کاش می شد دور از چشم بقیه برویم روی پلکان پشت بام  و در حال چاق کردن سیگار دزدکی حال و احوالی بکنیم. حیف...&lt;br /&gt;پی نوشت دو: این شعر در روزنامه ی اعتماد ملی  شنبه 22 دی ماه منتشر شد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-5433124382406092778?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/5433124382406092778/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=5433124382406092778&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/5433124382406092778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/5433124382406092778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='برای مهران قاسمی'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-8344085445442254643</id><published>2007-12-09T23:05:00.001+03:30</published><updated>2007-12-14T22:02:20.451+03:30</updated><title type='text'>وقتی شبیه عجیب منتشر شد</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R1xIJIo2hoI/AAAAAAAAABk/_9lZL6blbKE/s1600-h/vaghti.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5142064196325115522" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R1xIJIo2hoI/AAAAAAAAABk/_9lZL6blbKE/s200/vaghti.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از دو سال انتظار مجموعه شعر وقتی شبیه عجیب توسط نشر ثالث منتشر شد. یکی از شعرهایش را این جا می گذارم تا بعد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R1xHooo2hnI/AAAAAAAAABc/OPVaKWMu8fU/s1600-h/vaghti.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به راست راست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R1xHooo2hnI/AAAAAAAAABc/OPVaKWMu8fU/s1600-h/vaghti.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اول از آلبوكرك&lt;br /&gt;بعد كمي به راست راست&lt;br /&gt;تركيده پنج گوشه از غرب&lt;br /&gt;تركش از گربه تا شمال قندهار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شمال شما از شرق&lt;br /&gt;نگفتن از شما&lt;br /&gt;لام تا كام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به جاي صليب فقط البوكرك مي خورده از اول&lt;br /&gt;البوكرك مي خورده از گمبرون&lt;br /&gt;اول كه نه انگار از همان بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امابعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار شبيه راست بوده&lt;br /&gt;سمرقند از راست&lt;br /&gt;از از گمبرون&lt;br /&gt;راست راست رفته تا هشتم&lt;br /&gt;روايت صليب&lt;br /&gt;شما لام از شرق صليب لام تا كام&lt;br /&gt;و زخم مي شده انگار البوكرك&lt;br /&gt;از تركش پنج گوشه&lt;br /&gt;قاچ مي خورده از همان وسط&lt;br /&gt;به راست راست&lt;br /&gt;و گربه از صليب صليب خورده&lt;br /&gt;زخم خورده&lt;br /&gt;و شبيه نشده به شمال&lt;br /&gt;از همان روز اول يا كه بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كمي خوابيده راست&lt;br /&gt;فراموش كرده از لام&lt;br /&gt;به كام شما و شمال از راست&lt;br /&gt;البوكرك بوده يا شده&lt;br /&gt;و نصف كرده گربه را&lt;br /&gt;شراع كشيده از صليب&lt;br /&gt;سرخ سرخ بوده&lt;br /&gt;و از همان اول صليب بوده&lt;br /&gt;كه لام تا كام انگار به راست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بعد اما حالاي قندهار&lt;br /&gt;قاچ مي زده گربه مي زند سرخ&lt;br /&gt;سرخ سرخ&lt;br /&gt;شرق از پنج گوشه سرخ&lt;br /&gt;راست مي زند&lt;br /&gt;و البوكرك از شمال&lt;br /&gt;تركيده پنج گوشه يا پنج گاه&lt;br /&gt;مي زند به راست راست&lt;br /&gt;از همان اول اول يا كه بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در همین زمینه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1049113&amp;amp;Lang=P"&gt;خبر چاپ مجموعه در خبرگزاری میراث فرهنگا&lt;br /&gt;همین خبر در ایسنا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=603775"&gt;معرفی کتاب در خبرگزاری مهر&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-8344085445442254643?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/8344085445442254643/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=8344085445442254643&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8344085445442254643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/8344085445442254643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/12/blog-post_09.html' title='وقتی شبیه عجیب منتشر شد'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/R1xIJIo2hoI/AAAAAAAAABk/_9lZL6blbKE/s72-c/vaghti.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-7616950830691108162</id><published>2007-12-02T17:52:00.000+03:30</published><updated>2007-12-02T17:58:15.030+03:30</updated><title type='text'>کلاه کافکا تجدید چاپ شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیروز خبردار شدم که مجموعه ی &lt;a href="http://kargah.blogspot.com/2006/09/blog-post_30.html"&gt;کلاه کافکا &lt;/a&gt;که در ان برای اولین بار شعرهای براتیگان را به فارسی برگردانده ام تجدید چاپ شده است. . امروز خبرگزاری میراث فرهنگی این خبر را منتشر کرده که می توانید ان را&lt;a href="http://www.chn.ir/news/?section=2&amp;amp;id=43770"&gt; اینجا &lt;/a&gt;بخوانید. خوشحالم که شعرهای براتیگان در ایران تا این حد با استقبال مواجه شده و کسان دیگری را به این فکر انداخته است که بقیه ی آثار این شاعر و نویسنده ی باهوش امریکایی را به فارسی برگردانند. چند روز پیش مدیر نشر چشمه می گفت یک رمان دیگر او را در نوبت انتشار دارد که این هم خبر بسیار خوبی است. امیدوارم اتفاقی که برای براتیگان افتاد و ظرف مدت کوتاهی موجب شد تا این نویسنده در ایران به شهرت برسد درباره ی دیگر چهره های مهم و تاثیر گذار قرن بیستم نیز به زودی روی دهد و خلاء موجود در این زمینه هر چه زودتر برطرف شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-7616950830691108162?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/7616950830691108162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=7616950830691108162&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7616950830691108162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7616950830691108162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='کلاه کافکا تجدید چاپ شد'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1940950812173722427</id><published>2007-11-27T21:19:00.000+03:30</published><updated>2007-11-27T21:23:11.567+03:30</updated><title type='text'>بازداشت روزنامه نگار در سالروز تولدش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این نوشته می توانست تبریکی باشد به یک دوست به مناسبت سالگرد تولدش. می توانست ادای دینی باشد به همین دوست که سال ها در حوالی ما در مطبوعات کشور قلم زده است و باز می توانست هیچ ربطی پیدا نکند به بازداشت و بی عدالتی و این جور حرف ها.&lt;br /&gt;با این همه متاسفم که با این نوشته باید به اطلاع خوانندگان این صفحه برسانم که دوست روزنامه نگارم رضا ولی زاده به دلایلی موهوم از ظهر امروز که مصادف با سالروز تولدش است در &lt;a href="http://www.aghazadeh.blogfa.com/post-868.aspx"&gt;بازداشت به سر می برد&lt;/a&gt;. ولی زاده را از گذشته ها ی دور یعنی زمانی که به صورت حق التحریر با روزنامه ی ایران همکاری می کرد می شناسم. در این مدت طولانی هرگز ندیدم که در هیچ زمینه ای پا از محدوده ی اعتدال بیرون بگذارد. در دورانی که بسیاری از ما کار حرفه ای روزنامه نگاری را در کنار علایق فکری و سیاسی خود دنبال می کردیم رضا از کسانی بود که تنها به خبررسانی و ارائه ی تحلیل های درست به جامعه متمایل بود و سلیقه ی فکری خود را در کار حرفه ایش دخالت نمی داد. این کار شاید از جانب خیلی از ما به محافظه کاری تعبیر شده باشد اما امروز که او نیز به بلای بازداشت مبتلا شده است زنگ خطر دیگری را برای جامعه ی مطبوعاتی کشور به صدا در می آورد.&lt;br /&gt;با دستگیری رضا ولی زاده مشخص می شود که کسانی در سلسله مراتب قدرت حتا خبررسانی صرف و بدون موضع گیری سیاسی را نیز بر نمی تابند. هم زمانی دستگیری رضا با مخالف منصف تلقی شدن حسین شریعتمداری نشان می دهد که دایره ی نقد به قدری تنگ است که عملا تنها مخالف مجاز سیستم همان کسی است که تمام قد در دفاع از ان علم بر افراشته است.&lt;br /&gt;با این همه تصور می کنم هنوز می توان به عقلای این قوم یادآوری کرد که سکوت گورستانی در فضای جامعه قبل از هر چیز به ضرر خودشان تمام می شود. امثال رضا ولی زاده آخرین کسانی هستند که با این سیستم با زبان مشفقانه سخن می گویند و صلاح کار ارباب قدرت در این است که به جای درآویختن با این ادم ها و خاموش کردنشان صدایشان را بشنوند.&lt;br /&gt;نکته آخر در این سال ها از فرط تکرار نخ نما شده و آن این که طبق قانون هیچ کس حق ندارد یک روزنامه نگار  که شخصیتی شناخته شده است را بدون محکومیت در دادگاه صالحه و به قصد ارعاب و پرونده سازی به بازداشتگاه بیاندازد. این کار خلاف قانون است و به همین دلیل از این لحظه به بعد پرونده ی رضا ولی زاده هر گردشکاری که پیدا کند غیر قانونی و به دور از عدالت است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-1940950812173722427?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/1940950812173722427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=1940950812173722427&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1940950812173722427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1940950812173722427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/11/blog-post_27.html' title='بازداشت روزنامه نگار در سالروز تولدش'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1727944235211723912</id><published>2007-11-05T10:21:00.000+03:30</published><updated>2007-11-05T11:20:02.721+03:30</updated><title type='text'>پیام دکتر اسماعیل نوری علا به مناسبت درگذشت تیرداد نصری</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Ry7HY_kvyTI/AAAAAAAAABU/ddmtYuTB8Eo/s1600-h/tirdad1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5129256257817921842" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Ry7HY_kvyTI/AAAAAAAAABU/ddmtYuTB8Eo/s200/tirdad1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Ry7HBPkvySI/AAAAAAAAABM/Y0p3q4ogcAQ/s1600-h/payam.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5129255849796028706" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Ry7HBPkvySI/AAAAAAAAABM/Y0p3q4ogcAQ/s200/payam.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در پی درگذشت اندوهبار شاعر توانای معاصر تیرداد نصری دکتر اسماعیل نوری علا (ا.پیام) که از جمله مهم ترین شاعران نوجوی دهه های 40 و 50 شمسی به شمار می آید ضمن ارسال پیامی بخش هایی از شخصیت شاعر درگذشته را آشکار ساخته اند که این پیام با اجازه ی ایشان برای اطلاع خوانندگان این صفحه در ادامه درج می شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای عليرضا بهنام عزيز&lt;br /&gt;هم اکنون در وبگردی هايم سری هم به وبلاگ شما زدم و يکباره با خبر تکان دهندهء مرگ تيرداد نصيری روبرو شدم. دلم گرفت، نمی دانستم چه بايد بکنم. اين بود که فکر کردم چند خطی برای هنرمند جوانی که او را می شناخته بنويسم.&lt;br /&gt;تيرداد در سال 1345، وقتی که من «جزوهء شعر» را چاپ می کردم به سراغم آمد و من در همان ديدار نخست يقين کردم که با شاعر جوان آينده داری روبرو هستم. سه سال بعد، وقتی کتاب «صور و اسباب» را چاپ می کردم نام او را بعنوان يکی از اميدهای «شعر موج نو» آوردم و صفحاتی را هم به تکنيک تصوير سازی اش اختصاص دادم. اما متأسفانه او از 1350 ببعد گم و گور شد و ديکر سراغ من نيامد و من کاری هم از او در جائی نخواندم.&lt;br /&gt;در 1354 من به لندن رفتم و تا امروز هم تخته بند غربت هستم. در 1375، وقتی که تازه در هجرتی ديگرباره به آمريکا آمده بودم، ای ميلی از تيرداد دريافت کردم که می گفت به لندن آمده است و قصد دارد بماند. چند شعری هم برايم فرستاد که نشان می داد اگر پيش نيامده باشد اما هنوز در شعر چابک و آفريننده و خوش بيان است. اما دوباره رابطه قطع شد و خبری از او نيامد.&lt;br /&gt;در وبلاگ شما خواندم که او پس از انقلاب در ايران فعال بوده و چنان تاخته که شما از گذشته اش لازم نبوده که چيزی بنويسيد. اين درخت در بی خبری من روئيده بود. از اين بی خبری متأسفم.&lt;br /&gt;حالا، ده سالی از آن ماجرا گذشته، شما خبر رفتنش در لندن را به خوانندهء خود داده ايد. چه حيف و چه زود. لابد کسی خواهد بود که کارهايش را جمع کند و به دست چاپ بسپارد.&lt;br /&gt;عزيزم؛ دلم گرفت. در اين عصر پائيزی پوشيده در برگ های زرد و درختان لخت و غربتی مه گرفته، جوانی خود و جوان تری تيرداد را در ذهنم مرور می کنم و سرشار از اندوهی باستانی می شوم.&lt;br /&gt;حرف بس است. بروم، گيلاسی را پر از شراب کنم و به ياد او بنوشم.&lt;br /&gt;شما زنده و پيروز و سرفراز باشيد&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;اسماعيل نوری علا&lt;br /&gt;11 آبان 1386 ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;دنور، کلرادو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در همین زمینه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1027821&amp;amp;Lang=P"&gt;تیرداد نصری از نگاه رها محمد سینا، م.موید و علیرضا بهنام&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://jazma.org/index.farsi.htm"&gt;یادنامه ی تیرداد نصری در سایت یار شاعرش مهرداد عارفانی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-1727944235211723912?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/1727944235211723912/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=1727944235211723912&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1727944235211723912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/1727944235211723912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='پیام دکتر اسماعیل نوری علا به مناسبت درگذشت تیرداد نصری'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Ry7HY_kvyTI/AAAAAAAAABU/ddmtYuTB8Eo/s72-c/tirdad1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-6006699048976444638</id><published>2007-10-31T00:30:00.000+03:30</published><updated>2007-10-31T00:44:18.654+03:30</updated><title type='text'>تیرداد نصری درگذشت</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;تیردادنصری (1331- 1386 ) از جمله نام هایی است که در آغاز دهه ی هفتاد در کنار نام بیژن نجدی و بین شاعران &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/RyedwPkvyRI/AAAAAAAAABE/HMMDgIuCLlI/s1600-h/TirdadNasri.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127240152924539154" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/RyedwPkvyRI/AAAAAAAAABE/HMMDgIuCLlI/s200/TirdadNasri.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;و علاقه مندان شعر فارسی دهان به دهان می گشت. حضور شعرها و مقالات او که هر از گاهی در صفحه های نشریات تخصصی ادبی ظاهر می شد از ذهن و قلمی حکایت می کرد که بیش از هر چیز جهانی ویژه و مخصوص به خود را سامان داده بود. شعر تیرداد نصری یکی از اولین نمونه های شعر متحول دهه ی هفتاد است که در صفحات شعر مجلاتی چون آدینه و دنیای سخن ظهور کرد و متاسفانه چون شاعر امکان یا علاقه ای به چاپ آن در شکل کتاب نداشت به همان صفحات ادبی نیز محدود ماند. با این حال تاثیر نگاه و سلیقه ی شعری تیرداد نصری را می توان در شعر شاعران دیگری که در همان سال ها به شهرت رسیدند از جمله مهرداد فلاح ، سایر محمدی و تا حدودی علی شهسواری مشاهده کرد. تیرداد نصری در محدوده ی تئوری ادبی نیز صاحب نگاه ویژه ای بود و تلاش او برای خلق نظریه ای بومی برای شعر از خلال نقدها و مقالاتش به خوبی نمایان است. درگذشت این شاعر ارزشمند در مهاجرت، لطمه ای جبران ناپذیر برای ادبیات پیشروی ایران محسوب می شود. به ویژه به این دلیل که این اتفاق فرصت مدون کردن و انتشار آثارش را نیز از او گرفت. یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tirdadnasri.com/?p=75"&gt;دو کتاب منتشر نشده از تیرداد نصری روی اینترنت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شعری از تيرداد نصری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدنی پراز جراحت آشكار و نهان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدنی پر از جراحت آشكار وُ نهان&lt;br /&gt;دهانی خونالود&lt;br /&gt;كه يكبار به تبسمی فرخنده دسته گلی پيشكش آزادی هديه كرد&lt;br /&gt;چشمانی باز با نگاهی ثابت&lt;br /&gt;اين منم افتاده در كوچه پس كوچه های((فورست گيت )) لندن؟&lt;br /&gt;من در ميهنم هستم همچنان كه&lt;br /&gt;پرسه ميزدم وُ پرسه می زنم خيابان های پر از نارنج شهسوار را&lt;br /&gt;همچنان كه&lt;br /&gt;نفتكش ها را نگاه ميكردم وُ نگاه ميكنم درآبهای آبادان&lt;br /&gt;همچنان كه&lt;br /&gt;در فوزيه ی تهران با دوستان كشته شده های‌ انقلاب را ميشمردم وُ&lt;br /&gt;ميشمرم هنوز&lt;br /&gt;همچنان كه&lt;br /&gt;شاعر بودم وُ شاعری هنوز بدون كتابم&lt;br /&gt;همچنان كه&lt;br /&gt;دختر وُ پسرم به زندان شيراز افتادند وُ در زندانند در تبريز&lt;br /&gt;كه&lt;br /&gt;همسرم خودكشی كرد در مشهد وُ خودكشی ميكند در كرمان&lt;br /&gt;مادرم؟ در زاهدان از غصه دق كرد&lt;br /&gt;وپدر؟&lt;br /&gt;دستفروشی روشنفكر كه از پنجره ی انبار كتابش در اصفهان&lt;br /&gt;به جهانی می نگريست تُهی از شقاوت&lt;br /&gt;در كوچه پس كوچه های مِه گرفته ی ((فورست گيت)) لندن&lt;br /&gt;شاعر !&lt;br /&gt;جسد پناهنده ای روي زمين هست&lt;br /&gt;پليس ها دور تا دورش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لندن ۳ /۴/ ۲۰۰۴ &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-6006699048976444638?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/6006699048976444638/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=6006699048976444638&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6006699048976444638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/6006699048976444638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/10/blog-post_31.html' title='تیرداد نصری درگذشت'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/RyedwPkvyRI/AAAAAAAAABE/HMMDgIuCLlI/s72-c/TirdadNasri.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-7351093724503208403</id><published>2007-10-30T19:13:00.000+03:30</published><updated>2007-10-30T19:39:36.611+03:30</updated><title type='text'>شعری از احمدرضا احمدی همراه با ادای احترام به خاطره ی قیصر امین پور شاعر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از آسمان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای قیصر امین پور شاعر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از آسمان تا غم و غصه های من&lt;br /&gt;فاصله نزدیک است&lt;br /&gt;دوستان را نمی شناسم&lt;br /&gt;گیاهان در شک و تردید&lt;br /&gt;پژمرده می شوند&lt;br /&gt;یاد دارم آن سبزه را&lt;br /&gt;آن تیرگی دیوارها را&lt;br /&gt;در غصه های ما&lt;br /&gt;باید&lt;br /&gt;تیرگی بر این خانه&lt;br /&gt;چیره شود تا ما دوباره&lt;br /&gt;برگ ها را از توفان آب&lt;br /&gt;رها کنیم&lt;br /&gt;از پله ها بالا برویم&lt;br /&gt;دستان ما&lt;br /&gt;هدیه تو باد&lt;br /&gt;کلمات آشنا بر تو باد&lt;br /&gt;نه سخن از اشتیاق است&lt;br /&gt;نه گمان و دوری&lt;br /&gt;فقط یاد تو آتش بر خرمن است&lt;br /&gt;گندم ها&lt;br /&gt;در کنار ما می سوزند – خاکستر می شوند&lt;br /&gt;شوق را یار باشیم&lt;br /&gt;که گندمزار را در گندم&lt;br /&gt;خلاصه نکنیم&lt;br /&gt;آن طرف گندم ها&lt;br /&gt;دیوار است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از کتاب « هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود» - نشر ماه ریز – 1379 – صفحه 13 و 14&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر، ایدئولوژی نمی شناسد. احترام به شعر احترام به زیبایی است و همین است که شعر و شاعر را ورای هر چیز خارج از شعر، احترام برانگیز می سازد. درگذشت قیصر امین پور شاعر را تسلیت می گویم&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;علیرضا بهنام&lt;br /&gt;8 /8/ 1386&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-7351093724503208403?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/7351093724503208403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=7351093724503208403&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7351093724503208403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/7351093724503208403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html' title='شعری از احمدرضا احمدی همراه با ادای احترام به خاطره ی قیصر امین پور شاعر'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-3038565154111124948</id><published>2007-10-12T13:56:00.000+03:30</published><updated>2007-10-12T18:01:21.161+03:30</updated><title type='text'>شعری از دوریس لسینگ برنده نوبل ادبی 2007</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دوریس می تیلور با نام ادبی دوریس لسینگ ، نویسنده ی انگلیسی که امسال نوبل ادبیات را برد به معنای واقعی کلمه نویسنده ای کلاسیک است. او که در سال پر ماجرای 1919 و در میان غوغای مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ایران که به تاسیس شرکت نفت &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Rw9Ov4GO0JI/AAAAAAAAAA0/LzL2WxBqbLg/s1600-h/doris.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5120397885762883730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Rw9Ov4GO0JI/AAAAAAAAAA0/LzL2WxBqbLg/s200/doris.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ایران و انگلیس منجر شد از پدر و مادری انگلیسی در کرمانشاه ایران متولد شد سال های کودکی را در مستعمرات انگلیس در افریقا گذرانده است.آثار او شامل حوزه های مختلفی از داستان های اجتماعی و رمانتیک گرفته تا داستان های سیاسی و علمی تخیلی می شود و ویژگی عمده ی آثار او جندلایگی شخصیت زنانی است که سوژه ی این داستان ها قرار گرفته اند. او در 88 سالگی هنوز با علاقه به نوشتن ادامه می دهد و در کارنامه اش 74 کتاب تا به امروز در قالب های مختلف داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، مجموعه مقاله و شعر به چشم می خورد . با این همه لسینگ عمده شهرت خود را مدیون داستان نویسی است. لسینگ در طول دوران کاری خود دو بار شعر منتشر کرده است نخست مجموعه ای با عنوان چهارده شعر که در دهه ی 50 با تیراژ محدود در انگلستان منتشر شد و اشعار ابتدایی لسینگ در قالب هایی مثل سانت را در بر می گیرد و دیگری مجموعه ای مشترک با دو شاعر دیگر به نام های هربرت توییگر و تی اچ بنسون است که در سال 2002 توسط انتشارات پوییتیک پیشنس در انگلیس به چاپ رسید و یک بخش از آن تحت عنوان «قلب ها و لباس های باشگاهی» به 7 شعر از لسینگ اختصاص دارد.این مجموعه به صورتی ابتکاری طراحی شده است به این معنی که هر شعر آن پشت یکی از کارت های ورق بازی چاپ شده اند. لسینگ در مقدمه ی این مجموعه درباره ی چرایی شرکت کردن در آن می نویسد:« من راه های ابتکاری رساندن اثر به دست مردم را دوست دارم. این ایده خیلی ساده مرا اغوا کرد و نتوانستم مقاومت کنم» یکی از شعر های این مجموعه را همراه با متن انگلیسی در ادامه خواهید خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب شناسی دوریس لسینگ به زبان فارسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کتاب ها&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دری که می خواند (نمایشنامه) ، ترجمه هوشنگ حسامی ، نشر تجربه ، 1379&lt;br /&gt;علف ها آواز می خوانند (داستان) ، مترجم آذر کریمی، نشر آذربد، 1379&lt;br /&gt;چال مورچه (داستان) مترجم ضیاءالدین ترابی، انتشارات سوره مهر، دردست انتشار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مقالات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;طرح‌هایی از بوهمیا (نقدی بر آثار ویرجینیا وولف) ؛ ترجمه خجسته کیهان ، بخارا ،شماره 56 ، پاییز 1385:، صفحه های 236 – 240&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درباره ی آثار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفت و گو با دوریس لسینگ ،ماهنامه ک‍ل‍ک‌، شماره‌ 41، (م‍رداد 1372): صفحه‌ 187&lt;br /&gt;زن‍ان‍ی‌ ک‍ه‌ ب‍ه‌ گ‍ذش‍ت‍ه‌ وف‍ادارن‍د، نوشته لیندا اس‍ک‍ات‌؛ ترجمه میترا ل‍طف‍ی‌ش‍م‍ی‍ران‍ی‌ ، روزنامه ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، 24 م‍ه‍ر 1381&lt;br /&gt;ح‍ض‍ور و غ‍ی‍اب‌ ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ م‍رده‌، نویسنده دووایت گ‍ارن‍ر‌؛ ترجمه میترا ل‍طف‍ی‌ش‍م‍ی‍ران‍ی‌، روزنامه ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، 26 م‍ه‍ر 1381&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان های کوتاه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درود بر ایساک بابل – مترجم اسدالله امرایی – ماهنامه نافه – شماره 10 – دی و بهمن و اسفند 1379 صفحه 37&lt;br /&gt;دردسر – مترجم علیرضا جباری – ماهنامه کلک – شماره 3 – پیاپی 123 – صفحه 54 &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گرگ های غار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرگ ماده ای، نیزه خورده&lt;br /&gt;بره اش افتاده به خاک ناله کنان&lt;br /&gt;انگشت های قاتل را می مکد&lt;br /&gt;گریه کنان برای بره ی مردنی&lt;br /&gt;مادرش، با پستان هایی دردناک&lt;br /&gt;پستانش را به شیر می اندازد&lt;br /&gt;می دوشدش تا نوکش آزرده می شود&lt;br /&gt;شیر را به بشقابی می ریزد&lt;br /&gt;و این طور است که بره زنده می ماند&lt;br /&gt;خوابیده بین آن که غذایش داده است&lt;br /&gt;و گرگ تیر خورده، پسری که دوستش دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگران نقشه می کشند که گرگ را بکشند&lt;br /&gt;دشمن، همین جا در غارشان&lt;br /&gt;در طی زمانی طولانی و سرد&lt;br /&gt;بی غذایی، گرسنگی، مرگ&lt;br /&gt;گرگ سفیدشان آهویی را می کشد&lt;br /&gt;بزرگ و سفید روی برف سفید&lt;br /&gt;تقسیم اش می کند، آن طور که باید توی بشقاب&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;A poem by Doris Lessing&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Cave Wolves&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A she-wolf, spear-dead.&lt;br /&gt;Her cub crawls and whines,&lt;br /&gt;Sucks the fingers of the killer&lt;br /&gt;Weeping over the dying cub.&lt;br /&gt;His mother, breasts aching from a loss&lt;br /&gt;Puts the breast to her milk,&lt;br /&gt;Suckles it till teeth are thorns,&lt;br /&gt;Presses milk into a bowl,&lt;br /&gt;And so the cub lives,&lt;br /&gt;Sleeps between the she who feeds him,&lt;br /&gt;And spear-wolf, the boy who loves him.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Others plot to kill the wolf.&lt;br /&gt;Enemy, here in their cave.&lt;br /&gt;But one long cold time,&lt;br /&gt;No food, hunger, death,&lt;br /&gt;Their white wolf kills a buck-&lt;br /&gt;White fur on white snow-&lt;br /&gt;He shares, as he would in the pack.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;strong&gt;From INPOPA Anthology 2002: Poems by Doris Lessing, Robert Twigger and TH Benson, Institute of Poetic Patience Carzdotti Dot Ltd, 2002&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3828685-3038565154111124948?l=kargah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kargah.blogspot.com/feeds/3038565154111124948/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3828685&amp;postID=3038565154111124948&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3038565154111124948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3828685/posts/default/3038565154111124948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargah.blogspot.com/2007/10/2007.html' title='شعری از دوریس لسینگ برنده نوبل ادبی 2007'/><author><name>علیرضا بهنام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00386333898008537577</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Rw9Ov4GO0JI/AAAAAAAAAA0/LzL2WxBqbLg/s72-c/doris.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3828685.post-1573118306635537954</id><published>2007-10-11T12:54:00.000+03:30</published><updated>2007-10-11T13:18:30.134+03:30</updated><title type='text'>گزینه های ناتمام و پرسش آفرین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;چگونگی انتقال معنا در شعرهای دفتر «صورتی مایل به خون من» سروده ی سپیده جدیری&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Rw3w9oGO0II/AAAAAAAAAAs/_dRwa6oyzxo/s1600-h/soorati.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5120013292916363394" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 198px" height="245" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_m3U2zMKE8mw/Rw3w9oGO0II/AAAAAAAAAAs/_dRwa6oyzxo/s200/soorati.jpg" width="130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پرسش آفرینی از مظاهر معروف ادبیات جدی است. ادبیاتی که پرسشی را بر نیانگیزد یا به نیازی پاسخ ندهد بیشتر به درد قفسه ی کتابخانه ی کسانی می خورد که دوست دارند بین تزئینات اثاقشان کتابخانه ای هم داشته باشند تا با فرهنگ تر به نظر برسند. این است که همیشه آثار ارزشمند ادبی محل بحث و مناقشه و موضوعی جذاب برای تبادل آراء و افکار بوده اند. به این معنا ادبیات جدی به شکلی از آفرینش ادبی اطلاق می شود که دنیای موجود را به پرسش بگیرد و در مواردی آن را دوباره در شکلی نوین سازمان دهد.&lt;br /&gt;پرسش اساسی این جاست که چه طور می توان شکل های جدی و ارزشمند ادبیات را از دیگر گونه های آن بازشناخت؟ اگر پیش فرض قبلی نوشتار حاضر را پذیرفته باشیم پاسخ این پرسش و پرسش های دیگری که در مشابهت با آن به ذهن می رسد می تواند چنین باشد که تنها محک واقعی برای بازشناسی ادبیات جدی از غیر آن در وجود یا عدم امکان پرسش آفرینی اثر ادبی نهفته است.&lt;br /&gt;در سال های اخیر به ویژه پس از گسترش قابل توجه تاثیرگذاری جریان شعری موسوم به شعر دهه ی هفتاد گروهی از صاحب نظران با انتقاد از این رویکرد شعری ، شاعران این جریان را به بی توجهی نسبت به پیشینه ی ادبی مردم ایران و تولید متن هایی شلخته و باری به هر جهت متهم کردند.&lt;br /&gt;بر خلاف تصور این عده شعر نیمه دوم دهه ی هفتاد هرگز همین طور گتره ای و باری به هر جهت به عرصه نیامد. این شعرها نتیجه ی سال ها مطالعه و تعمق شاعرانش در اندیشه و آفرینش ادبی جهان و پیشینه ی فرهنگی ی ایران بود. و از سویی با وضع اجتماعی روز كشور و مفاهیمی كه از پس سال ها انقلابیگری و آرمان خواهی در ذهن شهروندان نشست كرده بود مناسبت تام پیدا می كرد.&lt;br /&gt;مهم ترین دلیلی كه داورانی از این دست را به داوری های پیش گفته رهنمون می شود شاید این باشد كه به قدر كافی درباره ی هستی شناسی این قبیل اشعار و شیوه های خوانش آن ها بحث نشده است.&lt;br /&gt;برای روشن تر شدن بحث بیایید به یک بازی فکر کنیم که همه ی ما دست کم چند بار درزندگی خود آن را آزموده ایم. بازی تفال به دیوان حافظ. در این بازی آنچه در درجه ی نخست اهمیت قرار می گیرد متن چاپ شده ای که به شکلی یکسان در دسترس همگان قرار دارد نیست. قاعده ی این بازی تاویل متن با در نظر گرفتن دانش ، موقعیت و خاطرات شخصی خواننده است. برای مثال بیتی از حافظ مانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی&lt;br /&gt;که گفته اند نکویی کن و درآب انداز&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سوای معنایی که با استفاده از دانش لغتنامه ای می توان برای آن فرض کرد آنگاه که در وضعیت ابژگی ناشی از تفال زدن قرار می گیرد بسته به نیت خواننده می تواند معناهایی گوناگون را به خود بپذیرد در وضعیت نخست این بیت مکالمه ای است با بیت معروف تو نیکی می کن و در دجله انداز ... از گلستان سعدی و با استفاده از کلیدواژه هایی چون باده که در نزد حافظ به معرفت حق تعبیر شده است و ساقی که در این نظام معنایی جلوه ای از خالق هستی شمرده می شود می توان آن را به دعای شاعر برای رسیدن به اجر اخروی و سرزنش سعدی به خاطر نگاه سودجویانه و دنیایی اش در بیت مورد نظر تعبیر کرد. اما همین بیت وقتی در وضعیت ابژگی قرار می گیرد و توسط خواننده ای به نیت تفال خوانده می شود می تواند به فراخور حال صاحب فال معنایی عاشقانه داشته باشد یا نشانه ای از پایان یک دوران رنج و سختی و شروع دوران ناز و نعمت تلقی شود و یا این که بسته به موقعیت هر معنای دیگری را نیز به خود بپذیرد.&lt;br /&gt;نمونه ی نزدیک تر به زمان خود را از شعر فروغ انتخاب می کنیم. در شعر «کسی که مثل هیچکس نیست» بر مبنای دانش لغتنامه ای ما شاهد برشمردن نارسایی های جامعه و انتظار ظهور قهرمانی هستیم که قرار است به این نارسایی ها پایان دهد. با این حال لحن شعر فروغ به گونه ای است که می توان آن را به تمسخر چنین باورهایی نزد گروهی از روشنفکران و یا توده ی مردم نیز نسبت داد به خصوص به این دلیل که شعر با تاکید بر جمله ی خبری «...من خواب دیده ام» پایان می پذیرد. یک تاویل دیگر از این شعر می تواند آن را ستایشی از خوش باوری و معصومیت دوران کودکی و حسرتی بر از دست دادن آن دنیای پر از باورهای راسخ و قطعی در جهان بزرگسالان قلمداد کند به استناد آن قسمت از شعر که می خوانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;چرا من اینهمه کوچک هستم&lt;br /&gt;که در خیابانها گم میشوم&lt;br /&gt;چرا پدر که اینهمه کوچک نیست&lt;br /&gt;و در خیابانها گم نمیشود&lt;br /&gt;کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز آمدنش را جلو بیندازد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با این مثال ها قصد نگارنده این است که نشان دهد معنا در جریان بازی بی پایان ذهن خواننده با متن است که ساخته می شود و معنای از پیش موجود و قابل درک برای تمام مخاطبان یک اثر هنری توهمی بیش نیست.&lt;br /&gt;هر چه به زمان حاضر نزدیک می شویم خودآگاهی شاعران نسبت به این مقوله بیشتر می شود تا جایی که در سال های اخیر گروهی از شاعران به این نتیجه رسیده اند که باید حساب شعر را از نوشته هایی که کارکرد رسانگی پیدا می کنند جدا کرد . اینجاست که به گزاره ی ابتدایی این نوشتار بازمی گردیم و می رسیم به این که کار ادبیات خلاقه پاسخ دادن به پرسش های بشر نیست بلکه ایجاد پرسش در ذهن تک تک خوانندگان است.&lt;br /&gt;در شعر تجربی این سال ها نمونه های زیادی یافت می شود که در آنها به نسخه برداری از یک نظام مشخص زبانی برای القای پیامی یکسان به انبوه خوانندگان پایان داده شده است و به جای آن خواننده با اثری روبه رو می شود که مجموعه ای از احتمالات و تصویرها و فکرهای نیمه کاره را پیرامون یک یا چند موضوع در اختیار او قرار می دهد تا خود به فراخور ذوق، دانش و حال و هوای خود به تکمیل کردن آن در ذهنش بپردازد. در جدید ترین نمونه ای که از این دست به بازار کتاب آمده است سپیده جدیری در کاب «صورتی مایل به خون من» اشعاری را عرضه می کند که این فکرهای ناتمام و قابل تکمیل شدن از سوی خواننده را به خوبی به نمایش گذاشته اند. در شعر 7 از این دفتر می خوانیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;واقعیت این است كه من&lt;br /&gt;درد می كند از تو به نعره های چشمی...&lt;br /&gt;واقعیت این است كه اشك&lt;br /&gt;گِرد می شود دورِ فكرهای گلوله...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت ندارد:&lt;br /&gt;تَن، تویی شد و من درد می كند،&lt;br /&gt;(واقعیت فكر می كند)&lt;br /&gt;تو مَست می كنی...&lt;br /&gt;واقعیت این است كه...&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=3828685#_edn1" name="_ednref1"&gt;[1]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به راستی در این شعر واقعیت کدام است؟ شاعر در اینجا با روایتی که در مرز میان واقعیت و تخیل قرار می گیرد کوشیده است با تعمیم دادن یک موقعیت ساده ی انسانی یعنی یک مشاجره ی لفظی میان دو نفر پرسشی عمومی درباره ی مفهوم واقعیت را در ذهن خواننده ای
